بوی نجیب حرامی ها می آید   

 

      صدایش کردم. قهوه ای بود و کرم و سفید. من این طرف سیم های خاردار بودم و او داشت آنطرف سیم،  آرام دنبال گروه آدمهایی می دوید که نمی دیدندش. سرخوش بود و لاغر. این طرف که من نشسته بودم ساحل تپه ماهوری عمومی بود به شکل گُله گُله  ماسه ی تلبار شده به دلیل دست و پاهای مسافران تابستان و بیل های خاک بردارانی که از خاک ساحل برای خود سقف می سازند. جلبک هااما فرصت کرده بود نفسی بکشند و کنار دریا را سبز خوشبو ی بی نظم کنند.  آنطرف اما انگار ملک شخصی آدمی باشد ،جاده ای داشت ، ساحلی روبراه تر و فقط از لای آن دیوار شکسته لب جاده می شد نیم رخ و نیم تن شد و گذشت و رسید به دریایی که برای هر دو طرف سیم،  آرامی یکدست  یک روز زمستانی و  خلوت از مسافر و ماهیگیربود .

        تنهانشسته بودم. عمدادر فاصله از همراهان.  شروع کردم مثل همیشه سنگ های صاف رنگی دور و برم را لمس کردن. به هیچ چیز فکر نمی کردم. دلم تنگ هیچکس نبود. هوا سرد و بالاپوش من گرم. او را دیدم. نامش را می دانستم. می شناختمش ولی تا آن عصر ندیده بودمش. فاصله ی ما از هم بیشتر از صد متر بود. صدایش کردم. او هم نامش را نمی دانست اما صدای نامش را از گلویم بلد بود. سرش را کج کرد . بو کشید. تنش را کش داد. از لابلای بوته های خودرو ی بی برگ دوید به سمتم. از زیر سیم خاردار رد شد. به استقبالش بلند شدم. ایستادم تا دعوتم  و تمنایم را گرم تر کنم. دستهایم که بسویش دراز شد فهمید آشناتر از آنم که بتواند از راهی که آمده بهیجوجه برگردد. نیم دقیقه نشده نشسته بود میان دوزانویم کف زمین. پشتش به همان انحنای مهربانی بود که هفت سالگی ام  را در توی گودی شکمش تجربه کردم. چشم هایش هنوز به همان هجای خیس و ساکتی نگاهم می کرد که دیگر ندیدمش. گردنش را بالا گرفت تا دوباره باورم شود نوازش دستهای من گنجی است ناتمام ِ پر سکه. سرش را برگرداند به سمت من ، هم گرسنه بود، هم خوابش می آمد، هم میل بازی داشت و هم باز میل مادری. بوی شیر میداد و شش توله ای که جایی پنهان کرده بود و من که هفتمی بودم و نان خیسی که خوردنش زنده نگه اش می داشت. سرش را توی گودی میان سینه و شکمم نگه داشتم . توی غروب آن روز قطب و خاک استوایی ترین زمینی که من بودم. حرف نمی زدیم و اینهمه سر و صدا میان ما همهمه بود. هنوز طاقت دیدن گریه ام را نداشت که زبانش را آنطور بیرون آورده بود تا چشم هایم را بلیسد.  از نوک انگشتهای سردم خون اش بالا کشیده شدتا ساعد دست باریکم و گردنم و نرمه ی گوشم و ریخت توی نرمی سینه ام و پنهانی رحمم و پایم تا که از انگشتهایش برگردد دوباره به تن اش. برق هم گرفته بودیم ما از این همه هادی ای که از جنس فلز تن هم شده بودیم. او می خواست از گرسنگی نمیرد و بی کسی و سَم و تفنگ و بی سقفی ، من می خواستم زنده بمانم میان اینهمه خفه گی و سکوت و درد.

       ساحل زمستان امسال را گزمه ای نمی پایید. همه ی هاری های  ولگرد توی شهر،  غافل شده بود از این همه عشق که سر باز کرده زخم اش توی رودی که داشت سر چشمه می گرفت از تن من و سگ به سمت دریاچه ای که نگهبان شمالی ترین سکوت ، وقار و آرامش سرزمینم است.

بوی نجیب حرامی ها می آید

گله که خواب بود با لالای گرگ

به زیر شکمش گرفت و هفتمین پستان اش را در دهانم گذاشت

توله ی هفتم سگی شدم

از دور بوی نجیب حرامی ها می آید

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٢۸ - ثا.بتی