عجب که این یکی درفت نشد !!!!!   

 

       

 

        می خواهم بگویم فرق است میان سر سپرده گی و دل سپرده گی.  اولی حتما سر و صدا می کند و جنب و جوش و تعظیم و تایید.  دومی شاید در سکوت و موسیقی به دنیا می آید، جان می گیرد.  اولی بوی قدرت مست اش می کند و دومی را عطری که روزی که تن عشق .....

     سر سپرده گی قد آدم و آدم اش را کوتاه می کند. او را حتی اگر کوتوله ای زشت و ترسو و دروغگو باشد ،  ردایی از فخر و تقدس و هیبت می پوشاند. سر سپرده گی با نواله آرام می گیرد و با پارس تشکر.  دل سپرده گی با ناله و زمزمه. سر سپرده مفعول است و منتظر فرمان تا فعلی را تا نقطه به انجام برساند. دل سپرده قائم به ذات است و خودش را حتی در غیاب مفعول جای فاعل آماده به انجام فعل می گذارد. سر سپرده گی را بی شماری ارباب جایگزین،  رویین تن می کند و دل سپرده گی را رویای  یقین ِ وصل. دل سپرده مغرور است و خود دوست چون" او" رایی که دوست دارد بیشتر از بیرون،  در درون خانه دارد. سر سپرده اما برایش مهم نیست که آن کس که بر مسند نشسته کیست و فرقش با بعدی که می آید و قبلی که رفته چیست. مهم درخشش گوهر های همواره ی چسبیده به پایه های ضریح مسند تاریخ است که هاله ی قداست بر سر تاج دار دارد.

        سر سپرده کلمه نمی داند. گوش شنوا و زبانی کوتاه برای تکرار عبارت های آهنگین و تر کردن گلو با آبی شیرین کافی اش است . با دستور می آید و به فرمان غیب می شود و گاهی هم جوش می آورد و گاهی هم به خواب ابدی عافیت. آنها که می شناسندش کودکی هایش را صدا می کنند "خود سر"  تا از آن سری که ندارد و به تمام به دیگری سپرده ، کمی هم از آن خودش باشد. دل سپرده اما کلمه کم می آورد و هی حرف به نخ آویزان و از توی سوراخ سوزن رد می کند تا دست آخر از کلمه سینه ریزی ببافد برای دور گردن افراشته ی معشوق.  دل سپرده حتی اگر "دل " هم نباشد باز عاشق می ماند چون دلی دیگر از رحم خود می زاید و سر سپرده اگر "سردار"  نباشد دلش دنبال "داری" دیگر میگردد تا "سر" بر طناب آستاناش آویزان کند.

     گاهی که رودی از کوه، تازه و خنک و شفاف سرازیر می شود تا به نزدیکی های باتلاقی می رسد همجوار، که از گنداب شهری پر شده.  گاهی که نه ، همیشه یک سینه فاصله است میان " سر" و "دل ".   یک روزی که دیگر در همین نزدیکی های امروز، سینه ام پر می زند میان بی تابی سر و دلم. چون قصد دارم روی مرز میان دل سپرده گان و سر سپرده گان راه بروم. دلم تنگ جمعیت خیابانی شده که تازه و خنک، ازقله می آیند تا همین حاشیه ی سبزه. دلم تنگ خلوت کوچه ای شده که فرارم را بسوزاند و گریه ام کند. دلم تنگ دیگر نبودن و همیشه بودن شده.

    طشت آب گرم و نمک آماده کرده ام. پاهایم آماده نیست. برای کوه کم می آورد. می خواهم سرازیرش کنم.  سرم را عاشق دلم کنم.  می خواهم سرتا پا  فاعلش کنم. چه روز نزدیکی این دور و بر هاست. بوی روزی می آید که تن عشق .....

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱٩ - ثا.بتی