که تا گلوی تو شوم ، که تا شوی صدای من   

 

       سالها زیبایی نداشته ی صورت و اندامشان کنارمان بوده . اِعراب بالاو پایین حرف های جویده جویده نفهمیدنی صورت های سرد بی حالتشان. خیلی سال است که نمی بینی مِی شان، یعنی اصلا مهم نیستند که ببینی مِی شان. مرد هایی را می گویم که لباسشان پاره و کفششان سوراخ است و وطنشان بوی تریاک و تفنگ و اسیری و خاک و دشمنی می دهد. مردهای کارکرده ی خسته ای که شکم گرسنه شان با ده  نان بربری یک وعده ی ظهر هم سیر نمی شود. پیاده رو هایمان را کاشی می کنند و زیر پایمان فاضلاب می کشند. تونلی که قرار است ما را زودتر به خانه برساند، از روشنی و نور که گذشت، به سیاهی و تاریکی که رسید ، صدای مردی می دهد که همین دیروز ها زیر آوار خیابان زنده به گور شد.  دیوار ، کف و سقف طبقه ی اول تا چندم همه ی آپارتمان های بساز و بفروش های شهرمان تا گلوی آسمان خراش ها را که بشکافیم ، از پوست تابلو و رنگ و لعاب و گچ و کاهگل گذشته ، به تن آجر و سیمان رسیده ، خطابه ی درد و رنج روز مزد مرد افغان آواره ای را می بینیم که همان روز که ما مشغول ویرانی و غارت بودیم  او داشت آبادی می ساخت. سالهاست  نگاه تمنای مردهای آواره و تنها ی سر چهارراه های انتظار و ورشکستگی وقت ظهرو غروب به خرامان خرامان رفتن زنهای زیبای این سرزمین، شده لغت نامه ی بد و بیراه ما. 

 

        امروز تعظیم تمام قد من به زیبایی چشم ، قامت ، شعر ، شعور و صدای تو ، مرد افغان. آقای فرهاد دریا(+)

 مرا به باغ می کشد  / ترانه ها یکی یکی

صدای عشق می رسد  / یکی برای تو یکی برای من

 

پ.ن: ممنون کیوان یک سوم. که از خانه ی تو امروز به فرهاد رسیدم و شیرین شدم.

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱٩ - ثا.بتی