قد قد   

باز هوس نوشتن  کرده دلم.

 

         اولش که مزه ی تو هنوز زیر دندان مسواک نزده ی دیشبم بود، خواستم بنویسم تو چه بلدی با همه فرق کنی و مودب ، این همه بد و بیراه ِ خوب و سر به راه نثارم کنی عزیزکی . طوری که  دلم غنج  برود، بشوم یک پا شیطان رجیم تا تو هفت بار  دورم بگردی. هی سعی کنی صفا کنی و آخرسر بکاری ام کنج چهار گوش دیوار مکعبی.  توی دلم را خالی کنی از ترس و چرخ بزنی این گوشه و آن گوشه، تا هر چه سنگِ باقی ماند توی مشت ات  جمع کنی  اززمستان بی برف امسال. بی توجه به تعداد بی شمار هویج های دراز دروغ  له شده جای دماغ ِفرشته های برفی ذوب شده در هُرم آتش خیابان های ولایت تهران و بلکه ایران، پرت کنی شان به چشم و چار هیمنه و هیبتم. طوری که دیوار مقاومتم بریزد و وا بدهم تا سرمای سینه ام  پر شود از داغی سنگ فحش های دوست داشتنی هیچ کجا نشینده ام،  از زبانی که تو یی.

 

        البته بعدش که خواستم دنباله ی همینی که اولش خواسته ام نوشته ام را بنویسم دیدم هیهات. حالا که به ما رسید نوشتن شده الزام به رعایت قواعد آیین نامه ی نویسندگی (+). که وقتی شهر شلوغ باشد و ترافیک و بوق و داد و قال و کی به کی ،  سر چها راه و چراغ قرمز و تضاد مسیر و مقصد و صراط و کمبود زمان و عجله و موقعیت بحران ،  اول باید ماشین آنهایی که لباسشان شخصی است تشریف ببرد هر کجا که دلش خواست. حتی از روی تن عابر پیاده.  بعد که زرد شد ماشین آب پاش و فلفل پاش و بذر دروغ پاش برود که زودتر به کارش برسد. در فاصله ی چشمک چراغ و عشوه ی پاسبان هم نوبت باری است که بپیچد  به هر طرف که باد می آید. دست  آخر هم که صدم ثانیه ای سبز می شود نوبت  افسارگسیخته ی ماست که بسته ایم به قاطری که خودش هم بسته شده به گاری پنچر لنگ لنگی که گورمان را لابد گم کنیم از وسط این معرکه و یواش یواش تا دیداری و راهی دیگر بخوانیم ،

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا  این ره دور را رسیدن بودی

کاش در پی صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بردمیدن بودی

      

    الحق و الانصاف مو لای درزش نمی رود این آیین نامه. مصداق بارز حناق است وسیب سرخ حوا که مزه اش هبوط است و پایان بهشت. ما که خودمان یک پا عفتیم هم دیگر نمی توانیم اعمال منافی منافع خودمان و ایضا سایر بند ها  انجام دهیم تا چه رسد به شما اسمتان هست فتانه.  اگر این دگمه ی دلیتمان موقع گرد و خاک و خاشاک  اِریز نشده بود ، الان نه از تو اثری باقی مانده بود و نه از پاراگراف اول که درست وسط این چهار راه  سبز تقدیم است به تو.

 

 

      

چندمش بودم که داشتم می گفتم ؟

      آها .... سومش.  گفتم حالا که ما  ترسیده ایم ، فقط مانده بنویسیم "بابا آب داد".   تا هم در زمره ی نویسنده ی نخبه ی پخمه باقی بمانیم و هم تخطی نکنیم از مقررات و والدینمان را داغدار. 

 

     سیمای پر صدایمان روشن است و ما هم که بیست و چهار ساعته و هفت روز هفته آنلاین در راستای همه چیزمان  الکترونیک ، در جوار ضریح  نورانی اش چمباتمه.  تا مگر یک چراغ روشن کمتر ، زندگی بهتر. صدای دهُلی آمد و ارکستر سمفونیک با انجزه انجزه ، نصَرَ نصَرَ  آغاز و با مرگ بر... مرگ بر ....  حسن ختام، که یعنی وقت خبراست.

 

     سربه زیر گرم نوشتن تنها جمله ی مجاز به نوشتن بودم که به نقطه های زیر بابا و آب ِ بابا و علامت پایان جمله ام  نرسیده مجری زد به کانال تفسیر خبر و سخنرانی  رئیس کمسیون  حذف همه چی .  از یار گرفته تا آب و برو تا برسی به خودت.  دیدم ای دَ دَم وای. از نان که وا مانده ایم به آب  هم نرسیده باید شیر آب بابا راببندیم. 

 

       خدایی حرف های کم و  بد تو چقدر می چسبد وقتی جویده و جویده و ناتمام و بی معنی و ترسو میان یک عالمه علامت سوال و نقطه و تعجب و کاما و کتیشن سرک می کشی به خلوتم. چقدر دلم می خواهد همین امروز تا دیر نشده یک متن بنویسم که آدمش تو باشی. بجای کلمه، صدای بی معنی و هق هق گریه های خفیف تو در ساکت شبم باشد و پانکچو ایشن و ٣٢ حرف الفبا جدا از هم بابلنک های خواندنی وسطش. بالاتر از مجرم شیطانی شوم که عشق گاهی هفت می شود دور کمرش بعد از صفایی که کرده دلش و چشمه ی آبی که جوشیده از خاکش که تویی. کالن نوشته شود و دَش و یک ستاره جلوی لَبی که منم. دست آخر هم سکوت باشد و خیره گی و خواب رسوایی که ماییم. 

 

 

 

 

                    پ .ن :  سرچ کردم تا در این نابه فرمانی مرضی ، کسی  اندرزمان بدهد که چطور بتمرگیم بنویسیم تا بعد مجرم شویم و نوبل نوبر کنیم. رسیدیم به این مقاله و بند ٩(+).

  لطفا کمک کنید. اول زنمان بدهید. خودمان با زنانگی اش یک کاری می کنیم. بچه هم داشته باشد لطفا. همانطور که روح مقاله تلویحا گفته گرد ها گردو هستند و نویسنده ها همه مَرد. در ادامه بنا به فرمایشات اندرزگو، می دهیم بچکّمان تحقیقات کند و زنمان آب بدهد دستمان و موهایمان را جمع کند پشت گوشمان .

 ما هم آنقدرقد قد کنیم بلکه یک تخم دو زرده گذاشتیم و شد املت قصه. تا بعد که انشالله تعالی از مرحله خس و خاک و فتانه گی که عبوریده ایم ، مانده خلاف عمومی عفتی کردنمان و جرم و به سلامتی محاربه گی و ختم از ساعت 6 تا 8 در همین دیسکورس پرشین بلاگ  دات آی آی آی  آی آی  عار   خودمان.  روحمان شاد.

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱٧ - ثا.بتی