حالا این بانوست که خانه را ترک می کند   

 

       شالش را توی آنهمه برف، بانو  (+)، به دور شانه و کمر پیچیده بود. می خواست تنها، از میان آنهمه برفی که سرما و سپیدی اش قادر شده بود از پرده ی عریض سینما و تن پناه گرفته در میان آغوش خودِ زن بگذرد و بریزد به جان تماشاچیانی که آمده بودند زن ببینند، شعر، زمستان و عشق.

     یادم که نمی رود تکیه داده بودم به صندلی و صورتم که مخفی شده بود میان دو پر  شالی که نگذارد برف تر، پهن تر و خیس تر از صحنه ی کارگردانی شده دیده شوم. لحظه های دیدنم از همان سکانس اول با قدم زدن در پشت پای سایه های زن شروع شد. به نیمه ی فیلم نرسیده ، از میانه ی زن گذشتم و در آخر، در مقصد همان قطاری پیاده شدم که زن تازه قصد داشت در کوپه اش سفر کند.

    من فقط "مهر- جویی " نداشتم که مرور کند سرنوشتی را که بی هیچ شباهتی به فیلم ، با لحظه لحظه ی بانو یکی شده بود.

      شبیخون فقر و فساد و نکبت و حماقت لشگر محتاج ودریده ای که ثروت ، مرحمت ، مهربانی و دعوت به قصر تنهایی خود خواسته ی  ذهن و تن بانو را به تاراج برد.  برف ها را از شاخه ها تکاند. باغ را لخت کرد. اعتماد و هم نشینی اطرافیان را از او سلب  تا پُری و زیبایی ذاتی درون زن و ابهت بیرونی تالارها ، آشپز خانه و  ظرافت و هنر نقش فرش ها و مجسمه ها را به آنی بدزدد و به بازار مکاره ی مال و مال خر تحویل دهد. 

          کمک هم که رسید دیر شده بود. خانه دوباره می شد که قصر شود. همه بروند. درها بسته، پرده ها آویزان و سرسراها فرش و حریم ها وصله و دوری ها وصل.  اما زن مزه ی دل بریدن و رفتن را خیلی وقت بود درحبس و گرسنگی چشیده بود.

  " حالا این بانوست که خانه را ترک می کند.  (+‌) "

 

 

 

لینک
۱۳۸۸/٩/٢٤ - ثا.بتی