نقطه های بر عکس " تو"   

 

           دلم می خواست "امروز" با این خیسی و وقار، قدرت این را داشت که توی کلاسی شرکتم می داد که بیست و چهار ساله ام (+) می کرد. مانتویم را راسته ی تنگ نوک مدادی و شلوار را لی رنگ و رو رفته ی آبی و کفش هایم را نیم چکمه ی مشکی. مقنعه ام سبک نخی و ژاکتم را نه از ترس سرما، که بخاطر نم باران روی شانه ام انداخته و دو آستین اش را جلوی سینه ام گره می زد. کلاسوری دست چپم می داد، تویش پر از ورق ها ی آ چهار نوشته شده. اندازه اش آنقدری بزرگ که اگر دستم هم خسته می شد، یا رهگذری چشم غره می رفت، که ای بابا خوب بگذارتوی کوله ات، باز هم جا نشود تویش. موبایل را که آن موقع نبود، اما اگر هم بودجا گذاشته باشم و اصلا همان زمانه ای باشد که آدم ها از موقع خداحافظی تا دوباره برگشتن به خانه، نو ریسپانس تو پیجینگ باشند کلا.

     درس و بحثی دلم می خواهد توی امروز آن روزی که گفته ام آن بالا و حالا که به این پاراگراف رسیده ام خواستنم هی بیشتر می شود لامذهب. اونقدر زیاد زیاد که دیگر توانش را نداشته باشم مقاومت کنم بزنم توی برجک این متن و پر رو نکنم راوی اش را که اگر رفته رفته ولش کنم پروانه ای تر هم می شود و تا اشکش را دو قطره توی مشک اینجا نریزد ول کن نیست بچکم. هر چه بگویم اش : " بابا خانم ثابتی جان مفخم السلطنه !!!! تو رو به ارواح رفتگان ات قسم کوتاه بیا بَ بَم جانکم. ببین رنگ و روی نوشتن ات را چه  زرد و نزاری کرده ای ظالم ترسو. به نوشته هایی که درفت شد همین چند روز پیش و پس پریروز پیش ترش فکر کن  که چه عزمی جزم کرده بودی در ِ اینجا را تلویحا تخته کنی ، بروی گم و گور برای خودت خانم عزیز دلی شوی و و بلاگکی برپا کنی اون سرش ناپیدا . در دکان بازار تازه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد بگذاری روی پیشخوان و طوری مشتری مداری کنی که سرو کله ی تازه تازه ها پیدا شود و دیسکورسی راه بیندازی و حلیمه و سلیمه و زر افشون و همکار و وابسته نسبی و سببی خواننده ی قدیم ، اگر هم بگردند  پیدایت نکنند - انشالله تعالی همین شود که فکر می کنم - و تا آنجا که بتوانی از این همه سوژه ی دور و برت و ایضا حال و احوالات با حال خودت راحت راحت ، ساده ساده بنویسی. طوری که هر کلاس اولی هم اگر هیچ نفهید رویش بشود کامنت بگذارد چه خوشگلی نازگلکم. چه سر و رویی ، چه دُمی ، عجب  کوپالی، میای با هم بریم قدم زدن توی ولی عصر.حالا عصر مدرن نشد در  پست مدرن که می شود.

     به همین زودی یادت رفت نوشته ات سرتا پا خداحافظی با راوی رمانتیک ات بود که این همه شادی امروزه روزش را فراموش کرده و چسبیده به غم دیروز. کوتاه بیا و همانطور که خودت می دانی تا به این زبان نوشتنی که عادت کرده ای برای نوشتن نخندی و پارودی خودت را ننویسی ، همین آش هست و  کاسه. برو بشو مثل بیرون از این متن که شوخی و شنگی و زبان ات همه فهم است و تا که شروع می کنی چشم های شنونده ات می شود پر  برق شادی و شیطنت و حال و احوالش از شعف طوری می شود که تکیه نمی دهدبه صندلی و دست هایش را جفت می کند به احترام میان دو زانوی به هم چسبیده اش. مثلا تو چرا نبایداینجا از دیروز بنویسی که آبدارچی اداره با ارائه لایحه سه فوریت اصلاح الگوی مصرف چای به کارشناسان اداره بعد از پیش آمد بحران افزایش ساعت کار و احتمال سرو سه وعده چای آب زیپو با همان جیره ی دو نوبت در روز و پیدا کنید پرتقال فروش را، تو فرصتی پیدا کردی طرح دم کردن پنج پیمانه چایی در سه یا دو و یا یک قوری را به شور و مشورت بگذاری و آینده نگری آبدارچی را ربط بدهی به سند چشم انداز مملکت گل و بلبل و طرح هدفمند کردن دلار دلار چاپیدن و دینار دینارصدقه دادن و تا توانستی خودت و حاضرین در مجلس انس و صفا خندید به ریش و پشم نداشته ی حضرات معظم این روز ها. 

      چه گناهی کرده اند آنها که می خوانندت که ندانند تو این روز ها چقدر در دوست داشتن یله و وحشی شده ای و ذهنت شده دشت باز و نگاهت فرو رفته توی کوچکترین سوراخ سوزن و با نخ اش همه چیز را بهم می دوزی و وصله می کنی  به هم تا مگر همه چیز همان شود که باید بشود و گاهی نمی شود. مثل امروز که می خواهد خود خود ِ دیروز شود.

      که چه که هنوز دهانت آب می افتد وقتی فکر می کنی امروز،  آن روز دوست داشتنی شده و ریلکس می شوی و توی صندلی فرو می روی تا او را دوباره می بینی که با قدم های کشیده و سر راست و بالا بلند از جلوی حراست توی بالاپوشی سبز لجنی ِ پاییزی،  گذشته و رسیده به کلاس و در رابسته و سلام کرده نکرده کاپشن اش را در آورده تا جرات آستین های کوتاه و زیبایی پر جاذبه ی دستهای مردانه اش را آشکار کند و بشود یک جنتلمن تک و واویلا. برود یک بری بنشیند گوشه ی سمت چپ میز استادی و پای راستش را ستون چسبیده به زمین کند و زانوی نیم خم پای چپ اش را طوری توی هوا تکان تکان بدهد که عینو دست های رهبر ارکستری دارد سمفونی خلق می کند و تو بعد از چند جلسه مطمئن باشی که آن روز از درس جدی خبری نیست و چشم هایش پشت آن عینک طبی  نمره پایین فرمایشی، جلو جلو رازش را برایت آشکار کند و بدانی همین الان است که بگوید (+) Romantic Era.   یک تاپیک برای شروع بحث معرفی کند و (+) We are seven  که بدست ات بیفتد دست هایش را ببینی که مثل همیشه در هوا نشانه می رود برای شنیدن تک تک نطر ها و بدانی دل هر دویتان دارد تاپ تاپ می کند کی وقت آخرین حرف می شود و نفر آخر که تو باشی لب باز می کنی به ....

      به موقع دست و نگاهش به سمت تو نشانه برود و بر عکس آن وقتی که برایش می نویسی و "تو " خطابش می کنی زیر یک ٨ بزرگ که چتر شود روی تنش و نگهش دارد او را برای تو ، و او که تورا در عوض با قدرت تحکم و تمنا صدا می زند: " You " . آنقدر با غرور و بی رحم و عزیز که نفهمی کی دیوار های گارد آهنین ات با شنیدن نامت فرو می ریزد.

        رانیتیدین ات را قبلا خورده باشی. چون می دانی در حضور او اسید معده ات تا حلق بالا می آید و تهوع هیجان نشستن در حضور ش بیمارت می کند و اینکه از مرگ و آن شاعر و آن دختر بچه و کلیسا آنطور حرف بزنی پشت سر هم و او طوری به تایید سر تکان بدهد که هنوز که هنوز است بر عکس تمام دوست داشتن هایت که یک روزی خیلی زود تمام می شود و می رود پی کارش ، دوست نداشتن اش او بعد از این همه سال شروع نشده باشد ، بلکم تا ابد. علاوه بر آن هم نتوانی از عصر رمانتیکی که او گفت خودت را بیرون بکشی و با حال و هوای تازه ات بروی توی کوچه پس کوچه های امروز زعفرانیه  تا تجریش. با کسی قدم بزنی که طوری دیگری باز به تو بگو "یو" که نقطه هایش بر عکس باشد.

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٢ - ثا.بتی