لذت تاریک   

 

        مطمئنم کوه نوشتن بلد است. آواز خواندنش را هم که شنیده اید. حتی دراز کشیدن یا ایستادن وغر غر کردنش را. غرور و مهربانی اش را وقتی نفس هایتان به وسط های کوره راه های تیز بالا رفتن به شماره می اندازد تاالتماسش کنید اگر گم شدید پناهتان بدهد تا ازباران و برف خیس نشده دالانی باز کند تنگ و تاریک و نمور ، فقط برای یک شب نمردن و پناه. احتمالا گذارتان افتاده که ببینید چطور بی پروا سلسله هایش به هم پشت می کند و یا گاهی اجازه می دهد دره ای سبز به میان دو دامن قبیله اش ، سفره ی خویشاوندی پهن کند.

     بر گردم به سر حرف اولم. این که، مطمئنم کوه قبل از همه ی ما نوشتن می داند. فقط قلم ندارد. برای همین ساکت است. بخاطر همین کم حرفی اش است که مجبوری اینقدر دورش بگردی تا راهت بدهد و نشانت بدهد از کجا بیایی و بزودی از کجا بگذری.

    اینها همه که گفتم بیرون کوه بود . مگر نه؟ تویش را گرفته ایم و داخل شده ایم و  تاریک تاریک ، یا با لامپ های نئون کم سو و سوخته و نیم سوخته که گذشته ایم لذت برده ایم که راهمان کوتاه شده و به اوج رسیده ایم و نزدیکتر به مقصد و بلافاصله در درگاه خروجی تونل، به آسمان با آفتاب یا باران سلام کرده ایم. بعد هم رفته ایم در نوشته هایمان یا حرف هایمان کنار کلمه ی کوه با قلمی که داریم و دائما سکوتمان را با آن می شکنیم، می نویسم معبر.

   همه ی اینها را گفتم که اصلش بگویم خیلی روز گذشته از روز اولی که خیلی هم از آن نگذشته که فهمیده ام یک جایی توی سینه ام یا  شکمم داغ می شود و سرد می شود و می لرزد و فکر می کند خیلی وقت است قلمش را گم کرده و نمی تواند بنویسد که مغرور است و مهربان و تاریک و نیم سوخته و نمور و تنگ و معبر. قادر نیست از درگاه آغاز بنویسد و از آفتاب و باران راه خروجش. نفسش توی سینه ی خودش حبس شده از بس مداوم از خودش بالا می رود و به قله نمی رسد و سُر می خورد بر می گردد به روز اول.  هی می خواهم به قولم وفا کنم ببرمم  توی اتاق طبقه دومی با پنجره های قدی رو به دشتی که تا چشم کار می کند پر از شالی های چیده ی تلنبار برنج و کمرهای خم زنهای شمال و گاوهایی باشد که پستانهایشان غروب هر روز را پر برکت می کند و هیچ صدایی نباشد و هیچ مزاحمی و هیچ فکری  و یادش بدهم ، یا بهتر بگویم یادآوری اش کنم که چگونه فقط وقتی کسی را اینچنین دیوانه وار دوست داشت  می توانست قصه بنویسد و فراموش کند که چقدر دارد این روز ها دیوار های سست جداره های تونل خالی درونش  از هر طرف می ریزد.

          چقدر ظالمند زنهایی که از پایان انتظار می نویسند و آغاز زندگی که با تولد دیگر ی دوباره آغاز می شود. چه ظلمی می کند گدازه های سوزان سرازیر از بالای تپه،  وقتی دارد آرامش تن خواب آلود و سرد  شیب خاکی که سالهاست به خاموشی تن داده را با فورانی دوباره بیدار می کند. چقدر ظالمند زنهایی که نمی دانند هیچکس در این دنیا مثل درخت مردنش را نمی تواند به تعویق ابدی بیندازد و چه بی خبرند آنهایی که نمی دانند قرار گرفتن در آرامش آن اتاق،  برای نوشتن تمامی راز ها ، از تمام کار های دنیا نفس گیر تر است.

     میدانم بوی گردو می آید. همیشه بلافاصله بعد از گذر از تونل "من" بوی چربی و تازگی و طعم و گردو و زنبور و عسل و آواز و رسیدن می آید. تجربه کرده ام. برای نوشتن از زبان رهگذرانی که از من می گذرند باید یادم بیاید. فقط باید بتوانم بخاطر بیاورم.

 

 

لینک
۱۳۸۸/٧/٢٩ - ثا.بتی