اجازه هست سِر آقا مارانا   

 

        بعضی نوشته ها ژانر "دندان شیری" اند. از بس که قشنگ و یله و هفت ساله و در صبح آغاز دنیا و امروز ِ فرداهای روز های فراوون عمر و پر از تکیه کلام ِ این زبان که من حرف می زنم مال خودِ خود من است و فقط دایه ام می داند که موطن این نثر بل بل و خوش زبانی ام کجاست و فیلان و فیلان و بلاه بلاه و گاس که به روی آدم بخندد و یک در میان ردیف لق کلمه هایش که بیفتد به جا، تازه از آن خالی موجز سوراخ حذف و نگفتن ، هوایی می وزد مثل نفس توت فرنگی به جانِ اشتیاق صورت آدمی که نشسته آن روبرو به کسوت خواننده. و بعد هم که عرض شود خدمتتان  این آدم که بی قلم و با انگشت می داند چطور بنویسد که هی دلبری کند با آن همه جمله های کم فعل اش که بی صفت هم می کندش گاهی اسم هایش را و  صدا که می زند توی متن ، سپاه سربراه راوی های خوب فکر و خوب نام اش را، تریبون را بگذارد اولِ ابتدای هر پاراگراف و مثلا ایرما را صدا بزند و از او بخواهد تا تکلیف جهان را یکسره نکرده،  یک شب از هزار را بگوید و برای فریبکاری دوباره ، از چشم پنهان شود و در ادامه دل آدم را ببرد با آن راوی تر پیر و دانا تر تر ش که از خود بی خود می کند مخاطب را لا مصب. و چه لکنتی دارد این پنجره که هرمس از آن دارد ماجرا رامی بیند و چنان بگوید که آب دهان شیرین  نوع روایت اول شخص مردانه اش، بچکد بر سر روی ما که گوشیم و سلطانیم و ضمنا به کل یادمان برود شمشیر نقدمان دارددر این خانه  مدتها، در چین و شکن غلاف نسیه کاری شهرزادکی فریبکار می پوسد. هی بر وُ بر چشم بدوزیم به این شوخ و شنگی ژن نویسندگی بوده گی اش و توی دلمان بگوییم: " ما که می دانیم  زیر این لثه ی صورتی سست و بوی دهان معصوم ِ تو سی و دو ریشه منتظر مانده تابیرون بزند و ضیافت گوشت و گیاه خواری بالغه مردی آشکار شود که خدا را شکر نمی شود حالا حالا ها ، ها ها ها ،  و همان نمی شود که دوبار بگوییم حتما دیگر نمی شود ها."

    دوست دارمش سر هرمس مارانا ( + ) را که ساکتم می کند موقع خواندن ِ حرفهایش و خیال ِدنیایش و تاریکی مضمون اش و داغ داغ عشق بازی اش و گُر گُر  غرغرش و پیف پیف لجبازی اش و از همه بیشتر دل دل مهربانی اش .دوست تر دارم همینطور هی هی دوست ترش هم داشته باشم و فقط مال خودم باشد ساکت ساکت به وقتی که خیلی به این جور آدمها فکر کرده ام که کم به دنیا می آیند وپشت بوته ی گونی همیشه گم می شوند ویا روی طنابی در آن بالا بالا ی شاخه ی  درخت پارک جنگلی ای در بی راهه ، دارند تنهایی لذت تاب خوردن می کشند و خیلی خیلی دوست دوست تر تر می دارم از این متن هایی که یواشکی نمی نویسد و من دلم می خواهد پنهان پنهان بخوانمشان. اصلن تر دوست دارم همبازی مهد کودک توی قابش باشم و جر بزنم و ادایش را در بیاورم مثل نوشتن اش ،  از بس که توی بازی اش سر به راه است و جانب دارد ، یعنی همان جنبه و فراخ است و آرام و باهوش.

     رسمن سیر می شوم بی وقت ناهار و مربا و بلال و نان باگت و چایی تلخ عصر و فلفل تند و سالاد گوجه ی فصل شام و مزه و هوس خواب نیمه شب،  موقع خواندنش و سفر می روم بی قطار وُ می خوابم بی تشک و لالایی وُ عاشق می شوم بی معشوق و نوازش وُ حریص می شوم بی دیدار وُ شاد می شوم بی بزم و رقص و آهنگ وُ خودم می شوم بی خود وُ  دوست دارم تا شب توی هوا حباب صابون بترکانم وُ بادباک به آسمان هوا کنم و دامنم را پر چین چرخ باد بدهم وُ موهایم را دو طرف شانه گیس باف وُ ناخن های لاکی خوشرنگم رابه رخ حسودی شمعدانی بکشم وُ پشت چشم بسته و بی قرنیه ی عروسک کورم را تند تند ببوسم وُ و روی زانویم بخوابانمش و مخلوط سفره ی  میهمانی  انگور و سیب آغشته به آب انار خاطره ی خوش خاله بازی های کودکی ام را با قاشق سوپ خوری قورت و قورت از لج همه فورت بکشم و تا ته بشقاب را ندیده ام از این همه خیره سری دست نکشم و در آخر این جمله بنویسم   " دیدید زیبایی من را کودک می کند."

         اصلا این هرمس بی قانونی یاد آدم می دهد تخطی اش از هر چه و هر که. هر وقت می خوانم اش و کیف می کنم از بس این دنیا کج می شود و دیگر گونه ، وقتی داردَش از لای وارونگی زاویه دید  چشم ِ آویزان سری گیر افتاده در لابه لای  هشت پاهای باز شده ی پسری بازیگوش می بیندش مارانا وهمزمان به صاحب خانه مژده ی آمدن مهمان می دهد. حرف هایش حریر است و نازک است و پرده و گل بهی چانه ی صورت دختر هفده ساله.  و اگر هم گاهگاهی اینهمه آجرش  بریزد از زلزله ی  شش ریشتر معنی و حیرت  روی لایه های  ضخیم فهم ما ، فرم زیرک و خوش اندام سبک نوشتن اش آدم را جاودانه نگه می دارد از آغشتگی تن به  مومیایی لذت همخوابگی با خاطره ای گم و بی انتها.

     گاهی زیر گوش هایم عطر یاس می گیردو اسم قصه های نوشتنی چند سال پیش  را برای صدا زدن به یاد می آورم  وقتی چند خط معرکه اش را می خوانم و پیامدش هوس می کنم پر شوم از حس یواشکی عاشقانه نوشتن برای دوستی دور  و رنگ بردارم بزنم بر سالم ترین قسمت دیوار اتاق کنار تختم و وسطش یک آهوی پر علف بکشم  - حتی گوش ات را بیاور جلو !!!!! نشنیده بگیر اما دلم می خواهد بزرگ تر از اینها که گفتم بشوم اگر بشود  و آنقدر قد "زن" ام  بلند شود که اگر کفش پاشنه بلندش را هم در بیاورد و لباس و دامن تن را هم ،  قصه در جاهای خوب خوبش بالاجبار تمام نشود و بنویسم اش که سرش را برگردانده و از دستی که دور گردنش پیچیده شروع به بوییدن کرده و مثل کره بز دارد فیف فیف می کند و بو می کشد و می کشد و می رود بالا و پایین تا همه اش را کشف کند و از بهترین جای ممکن ، پستان پر شیر مردی را بمکد که قرار است  قهرمان نامبر وان روایت اش شود و بعد بعد هم که قرار است در گودی آغوشش  جا کز کند و نشخوار وآب و شکار و تله و کلمه را برای همیشه یاد بگیرد. -

    اصلا داشتم چی می گفتم که اینهمه شد و نگفتم . آها ا ا ا . داشتم می گفتم سیر می شوم از آنچه کرده ام به جز زندگی از این روز ها وقتی روبرو می شوم با این مرد که مثل مداد رنگی گران قیمت بیست و چهار تایی نشسته است پشت ویترین آدرسی که از سر راه دوران بلوغ تازه ی من می گذرد.

   

لینک
۱۳۸۸/٧/۸ - ثا.بتی