فضانورد   

 

     دلیلی ندارد فکر کنم اهل این سیاره ام. بگذار دور نشسته باشم تکیه بر پشتی نرم صندلی سفینه ای که  اتاقم است که پنجره ای دارد به کوه ، به دور ،  دامن های بلند چین دار زن های زیبا و مغرور،  پشت و بازوی مردی که از شکار برگشته و روی دوشش گوزنی زنده همچنان می خندد،  به خصوصی های زندگی تو ،  آواز های زنی سرخورده ، به زجه های گریه های مرگ.

    به آرزویم رسیده ام. شده ام همان فضانور خود خواهِ خود خواسته ی آرزوی سال های نوجوانی ام.  دیده نشوم و اینهمه ببینم. کم اما زیاد.  مهم نیست که به همراه من میلیون ها همسفر دیگر هم از این دریچه به تماشای خاک و درخت و کلمه و هوای این سیاره ی زیبا آمده باشند. مهم نیست من همچنان در این شلوغی تنها باشم و نه حتی همشهری یکی از همسفرانم و نه نیز چندان غریبه با  آن دوردستی هایی که زیر نگاهم خیره گرفته ام. مهم نیست این همه " دوست داشتنی " که گوینده هایش گاهی واقعی و راست هم که می گویند یکی را هم برای نمونه باور نکنم و هیچ آدمی را متعلق به خودم ندانم. مهم اینست که من دیگر این سالها غرق لذتی رو به افولم. سرازیر سقوط به گودال دره ای سبز از روی شیب ملایم تپه ای که خاطره ی خوبی توی کوله ام  از تلاش پایم برای بالا رفتن از صعب صخره تا رسیدن به گردن فرازی قله ی اوج به سوغات گذاشته.

      من این جهان تو در تو را دوست دارم که گمم می کند در راحت و امنیت و ساکتِ گوری شبیه لانه ی چوبی گنجشکی رنجور و نادیده ، در پیچ و تاب شاخه های درهم ِ انبوه .

لینک
۱۳۸۸/٦/٤ - ثا.بتی