وا زایش   

 

     بی اینکه  توی ماشینی نشسته باشم و جاده هی بخواهد بپیچد ، کسی بخواهد  برسد و نرسد، منتظرش نشسته باشم تا ساعت دیر وقت،  معده ام مثل آن سالهای قبل از خالی بودنش شاکی باشد و بی صبر ، یا حتی تن داده باشم به جنگی نا برابر با ویروسی  هکذا،  دلم پیچ می زند  و تهوع دست از سرم بر نمی دارد. این را هم مطمئنم قرار نیست از میان این پیچ و تاب  هرگز دختری موهایش را بتکاند و به دنیا بیاید و بگوید صبح به خیر ماما.

      حالی خفیف و نادیده گرفتنی. اما ماندگار. از دیشب تا صبح ، تا هر شب. بعد از دیدن پاها و نیم تنه ی  کیانوش آسا بیشتر هم شده. نیم رخ نگاه می کردم. گاهی روزها جرات تمام رخ نگاه کردن ندارم. از خودم و از ماندنم و از مردنش خجالت می کشیدم.  جوان بود. ساز می زد. از همان دستهایی داشت که هر انگشتش برای زنده کردن مرده ای کافیست. سازش را بغلش کرده بود و اتاق نیمه خالی و تا حدودی محقرش را کرده بود میعاد.

     حالا که نیست. چه فایده که من اینجا را گورستان کنم. از سیاه سیاه سنگی که عادت کرده ام روی تک تک شان  بگذارم و شاخه گلی برای یادبود. اگر درباره اش درست نوشته باشند به " وازایش"  اعتقاد داشته.  پس همین دو و بر ها ست. از همه ی ما حی و حاضر تر.

بگذریم.

     راستی. این خیلی بد است که آدم پرنده اش را بفروشد ، یا باغش یا گلدان کاکتوسش را.  یا لباس دوست داشتنی و مناسب تنش را. از آن بدتر عینک خوش فرم و یا انگشتری هدیه گرفته اش را. اینها همه به ما عادت می کنند.  عادتی که ما را از مالکیت تام و تمام خلع می کند. عشقی که ما را در تملک  روح و جسم خودمان هم شریک نیم سهم می کند. از همه اینها بدتر گم کردن است. اینکه که حتی ندانی آنکه  گم کرده ات را پیدا کرده به اندازه ی تو آن را دوست خواهد داشت ، به آن نیاز داد و یا مثل جل و پلاسی به کناری می اندازذش و یا اگر جان داشته باشد ، در بی خبری و اعتنایی می میراندش.

       اینها را می گویم چون دلتنگم. و شاید علت  کش آمدن تهوع بی وقتم از دیشب تا حالا به غیر از دیدن برازندگی و مهارت پنجه های آسا پیچیده در سازش و شنیدن آن صدایی که سکوت شد تا ابد، این باشد که یادم افتاده من هم صاحب کیف بزرگی از کلمات گم کرده ام. همان هایی که زمانی دوست داشتنی  برای دوستان و پای نوشته هایشان ردیف کرده ام . حس های آنی ام را مثل کودک سر راهی سپرده ام به بدترین دایه های نامادر. کلمه هایی از من که قسمت اعظم شان هرگز "وازایش" نخواهند شد تا صبح روزی دیگر بگویند صبح به خیر ماما.

     یقین دارم هر صاحب وبلاگی حق دارد متن های خودش را پاک کند. اما شک دارم  آیا این حق را هم دارد کامنت ها ی مخاطبانش را پاک کند؟ این همان حق و ناحقی است که فکر کردن به آن حالم را بد تر می کند.  امروز تصادفا به فایلی در کامپیوترم برخوردم که خواستم قبل از پاک کردن محتوایش را ببینم. آن را برای کسی نوشته ام که بعد ها متوجه شدم عالی ترین درجه ی وبلاگ نویسی حرفه ای اش را در رشته ی تعدد وبلاگ و حذف انتحاری نوشته هایش اخذ کرده . کامنت چندان قابلی نبوده و نیست. شبیه سایر نوشته هایم. اما مثل دستهای کیانوش آسا، حتما آن روز  قصد داشته با کشیده شدن بر تن ساز ، زخم آن روز سکوت جهان را با تک نوازی محشری مرحم ببخشد. این که این کامنت اینطور سمج میل به بقا دارد ، و از هر حذف شدنی می گریزد، شاید برای اینست که همانند بخشی از من،  اعتقاد عجیبی به ماندگاری روح و نه تناسخ و نه علی الهی  و نه هیچ چیز دیگری دارد.

    حالا به احترام " وازایش" ، آسای جان سپرده و همه کلمه های تا همیشه مفقود شده ام در خانه ی دیگران،   کامنت سیزدهم اسفند سال هشتادو پنج ام  را این بار در خانه ی خودم دوباره زنده و بعد به خاک می سپارم. روحم شاد.

 *********

    هی دختر ، ما مجبور به بودن شده ایم. هستی بدون پرسش از ما به جانمان ریخته. بعد از پنجره هم "بودن " است. تمامی ندارد این سنگینی.و من از همین متاسفم.

      ای کاش که جای آرمیدن بودی     یا که این ره دور را رسیدن بودی

     ای کاش از پی صد هزاران سال     چون سبزه امید بر دمیدن بودی

  من هم دیشب به خلا فکر می کردم. به یک لحظه که مثل خواب بی یاد و دیار و یار باشد. اما نشد. باد را دیدی. اومده بود تا ببره. تمام شاخه های سست و تنه های لرزون. دختر . عزیز دل من . طبیعت برای رفتن برنامه های خوبی چیده.لحظه نیست شدن را هم باشکوه کرده. نیستی در گردباد ؛ سیل ، آتش ، بلندی ، آب ، تکان، آوار ....دعوتی عام که گهگاه میهمان عاشق را به ضیافتی درد ناک دعوت می کند.

اما ما به خانه پناه برده ایم و شکوه مرگی که هر لحظه در می زند را از خود می رانیم. چقدر خوب بود که ما روی کیک رفتن خود شمع می چیدیم و دوستان مان را با قصه ی نیستی سر گرم می کردیم. اما من ... تو و کسی مثل ما ، به خانه پناه برده ایم و معنای سقف و در و دیوار دیگر امنیت نیست . درست بر عکس . دستهای قوی نگهبانی است که ما را از رهایی، خلاصی ، ... بی جهت حفاظت می کند.

دختر!!!  کاش نهنگ بودیم. کاش نهنگ می ماندیم. دیشب  ساحل به یک اندازه ما را برای خودکشی دو نفره دعوت می کرد.

اما حالا که  صبح شده. ساحل دعوتش را پس گرفته و آفتاب همانطور بی رمق به دریا می تابد. تو باز هم "او " را میبینی و لذت نوشتن و معاشقه با کلمه هایی که از تو ممنونند که بجای صفحه پروپزال در قصه ات نوشته می شوند و من هم باز این جماعت رئیس و مرئوس را می بینم که به کل شکوه مرگ درخت کمر شکسته از باد دیشب را از یاد برده اند. 

                                                                                                  ** ****

  

پ.ن  :  دختر در متن اصلی، در اصل نام کسی بوده. امروزدوست نداشتم این نام همچنان لابلای نوشته ام باشد.

لینک
۱۳۸۸/٥/۳۱ - ثا.بتی