هوسی به نام اتوبوس   

                   بعد نوشت ٢٢/۵/٨٨:      یک نفری که اصلا نمی شناسمش این روز ها مرده. تنها، دوست خوبش را می شناسم و خودم را. مردنش آنقدر با مرگ فرق می کند که انگار راهی نمی ماند، هر کس می شنود گریه کند. و حتی زمین که نتوانست آنقدر شرمسار نباشد و آن تن نحیف و چشم های امید وار را بیشتر از بیست و هفت سالگی تحمل کند.  متاسفم که گاهی مرگ ما را با هم رفیق می کند. روحت شاد نوید عزیز.

     ------------------------------------------------------------------------------

       تفریحم شده، اغلب ، عصر این روز های بلند تابستون، بعد ساعت کاری، در اداره بمونم، تاعمدا سرویس ایاب و ذهاب، با صندلی های راحت، کولر و راننده ای که نمی دانم چرا اینقدر مخلص بنده تشریف دارند را ازدست بدهم. خنکای غروب که بشود کیف پولم رو باز کنم. دو  اسکناس صد تومنی دربیاورم. ترجیحا پاره پوره. روی یکی بنویسم مرگ بر همونی که باید بمیرد. روی آن یکی بنویسم زنده باد آن "دیگری" که تا اطلاع ثانوی سرش تا حدودی به تنش می ارزد. بعد فکر کنم اگر اتوبوس اش خصوصی نبود و بلیطی، و نخواهم زحمت پایین آوردن دوباره ی کوله را از شانه هایم بکشم، بهتر است دوتا بلیط برای احتیاط در جیبم بگذارم. و حتما شما هم اگر مرکب تان اسب نباشد این روزها، یا به فرمایش مشاوران کار بلد ، الاغ یا دوچرخه ،  دیده اید شاخه گل آفتاب گردان طراح شرکت واحد را روی بلیط ، که چقدر مملکت را گل و ما را بلبل فرمایش می فرمایند. ای خداااااا  . هیچی. فقط شفای عاجل مرحمت.

      مغناطیس کارت رو توی شکاف کارت زنی بکشم. سرم رو یک نموره مهربانانه به سمت نگهبان خسته برگردونم و بگم خسته نباشید. ثابتی هستم. ساعت شش و نیم. این یعنی که توی دفتر خروج دستی هم نام و ساعت راوارد کند.  مثل همیشه خیل نگهبانان رنگ و وارنگ شیفت های بعد از ظهر ، با احترام زاید الوصف، شبیه به هم بگویند:

- "خواهش می کنم. بفرمایید."

     بیرون که بیایم روبرویم کوچه ای باشد تازه از آفتاب خلاص شده با بچه گربه هایی ترسیده کنار بسته های زباله،  که دارند میان لاشه ی این همه نامه اداری و زونکن دور انداختنی و بقایای بسته بندی باز شده فرضا چند دستگاه پرینتر آن روز، دنبال بال مرغ یا استخوان پای گوسفندی می گردند. کوچه رو بگیرم و برم تا ته و برسم به خیابان اصلی. محل هاپو هم نگذارم به تاکسی هایی که به شکل دربست می بینندم و صاف بروم مثل بچه ی آدم بنشینم روی صندلی انتظار ایستگاه اتوبوس.  انگار بهای بلیط گران قیمت و کمیاب تئاتری هنری در ردیف جلوترین صندلی ها را پرداخته باشم، پلک نزنم و از اولین بازیگری که توی تیررس چشمم می آید سناریو را شروع کنم و لذت بی انتهای  sight / vision / see / look/ یا همان چشم چرانی هنری.

      خدای من. چه لذتی دارد اتوبوس بیاید و من بنشینم در ردیف آدمهایی که حداقل پنج چهره روبرویم حی و حاضر در انتظار تست بازیگری در خیال من باشند. چشم هایشان، پوست چغر یا لطیف صورت ، دست های آزاد یا چسبیده به بار یا کیف ، لب های رنگ شده یا بی رنگ ، گودی های خوش فرم کمر دخترکان، بالا بلندی و خوش شانسی برآمدگی سینه و باسن هایی آماده برای رقابت در مسابقه ی تنازع بقا شان،   از آن طرف ، زن هایی با کیلو کیلو گوشت اضافی گیر افتاده در تله ی راهروی میان صندلی ها که انگار نفس نفس زدن هاشان علاوه بر خستگی و هوای دم کرده و عرق تن، به دلیل به پایان بردن سلامت همان مسابقه ای باشد که جایزه اش تنی فربه است و چند توله ی رنگ و وارنگ و شوهری با سرمایه اولیه ی خر و پف و مازادش شکم بر آمده. و البته این وسط هم هستند صورت ها ، اندام، چشم، دست و سکوت زنهایی  که انگار نه به جوانی مانده اند و نه به پیری و زوال تن داده اند. کودکی هم نیستند. فقط می توانم بگویم حی و حاضرند. موهایشان به قدر و اندازه و به ساده ترین و زیباترین حالت ، با احترام به محدوده ی روسری و کادر صورت و فضای خارج از روسری بیرون آمده و تار هایش رژه ی هماهنگ و ضمنا وحشیانه ی سربازانی است که بخواهند به وقت اش پارتیزانی هم بجنگند.  رنگ لباسهایشان ترکیب بدیعی از زیبایی ، سلیقه و منحصر بفردی است. معمولا دستهایشان را موقع نشستن روی کیف هایشان ضربدر می کنند و یک پا روی آن یکی می اندازند و نه به کسی که ایستگاهی از آنها می پرسد جواب می دهند و نه خودشان هیچوقت آنقدر گم می شوند که بخواهند سوال کنند. انگار همه چیز را می دانند و همه راهها را بلدند. هیچوقت نفهمیدم این زنها از کجا شروع شده اند و به کجا ختم می شوند. خوب می شناسمشان. سوال بی جواب به زمان ، عمر ، لذت ، حسرت ، مرگ و زندگی اند. اینها موجودات توامانند. باشند برای بعد تا کامل بگویم اینها چه کسانی هستند.

 

     نگاهشان می کنم . فقط یکی یا چند تا. منظورم نگاه است و هم تعدادشان. از نوک سر تا به انگشت پا. برای اینکه کاسبم. برای اینهمه روحی که آفریده ام دنبال کالبد می گردم. بعضی ها خودشان جنس برترش را دارند. مجبورم می کنند کاملا درون و بیرونشان را در نظر بگیرم. اما آنها که تو خالی اند، دعوتم می کنند که بادشان کنم از نفسی که همیشه در سینه ام پُر ِ پُرش را دارم. اصلا چرا دیروز را تعریف نکنم. همه اش را نمی توانم. تعریف یک ساعت از روز های من هم طولانی است. به رسم ارشاد ، افقی و عمودی کوتاه و لاغرش می کنم . فقط چند تا را خلاصه می گویم.

      یکی شان حدودا بیست و پنج یا شش ساله بود. موقر.  البته با کمی  سس شیطنت آنی توی صورت. سرش را که از مسافران برمی گرداند و می برد طرف  پنجره، راننده یا سرنشینان ماشین های بغلی را وادار به مکث می کرد. خوب که نگاه می کردی این موقع ها انگار مژه های سیاهش، بلند تر و پر پشت تر و پیچ دار تر می شد. برقش را نمی دیدم اما انعکاسش، شیشه های کدر و کثیف اتوبوس همگانی را آنقدر قشنگ کرده بود لابد که سرنشینان و رانندگان ماشین های بغلی ، یادشان نمی رفت این اتوبوس چندان هم همگانی نیست و گاهی دختری واحد، توی صندلی هایش می نشیند که دولب اش را طوری از هم باز می کند که انگار می خواهد جمله ای  بگوید و نمی گوید. و خب چقدر همه می دانیم این حرفهایی که می خواهیم بگوییم و اکثرا به دلایلی مثل شرم یا دوری راه و ... نمی گوییم تا چه اندازه جذاب و شنیدنی هستند.

      آن یکی که شلوار خاکستری اتو کشیده ای به پا داشت و کفش بندی تابستانی و ناخن های لاک زده ای که ده انگشت پایش را گل برگ های شمعدانی کنار حوض توی حیاط بچگی ام می کرد و  روسری بنفش بد رنگی که اگر آن صورت خاص و موهای قهوه ای و خوش حالت را قاب نمی گرفت من مطمئن بودم آن بنفش و آن جنس را بعنوان دستمال گردگیری و آن دختر را بعنوان سوژه اصلا  به خاطر نمی سپردم. دختر خانم یا داشت درد می کشید یا قرار بود بکشد ویا کشیده بود. هر چه بود روی صورت و نگاهش یک رد پای بزرگ بود. من بوی کفش  رهگذر را روی نرمی برف دست نخورده ی پوست صورتش به وضوح می دیدم. خسته بود و این خستگی زیر چشم هایی که مطمئنن هنوز می توانست سالها با طراوت بماند را خط انداخته بود. یک آن که نه ، خیلی بیشتر از آن ، دلم خواست پسر بودم و همین الان عاشق اش می شدم. وادارش می کردم دوستم داشته باشد و به من اعتماد کند. می گذاشتم خیلی آرام  برایم همه روز هایش را بگوید. جان می داد با او بروم بنشینم روی صخره ای که ساحلش دریا دارد و کمی باران و سیگار بکشیم و نوشیدنی داغ بخوریم.  خواستم یکی از روح هایم را در تن اش بدمم. ولی خودش روح داشت. زندگی کوتاه خوبی با او کردم. حتی بیشتر از رسیدن تا مقصد. پیاده شدن تا خانه با او بودم. اما خوابش را ندیدم. من تا بحال فقط خواب چند نفر را دیده ام. آدمها به ناخودآگاه من نمی روند. همان خود آگاه جا خوش می کنند. چه بد. نا خود آگاه همان جایی است که دریا  دارد و ساحل.  جنگل و اردک و آتش. بگذریم.  اصلا وجود  این دختر باعث شد که امروز بقیه را هم بنویسم.

    و آن دخترک کم سن و سالی که نه مثل پنیری که تاریخ انقضایش گذشته، وارفته، بلکه به تر و تازگی شیر و مخمری که هنوز به تاریخ تولید نرسیده اند، شبیه ماده اولیه ی خلقت بود و حالا کو تا به پختگی برسد. با انرژی تمام اصرار داشت موهایش را تاب بدهد و تمام مسیر، به همکلاسی کلاس زبانش بفهماند او  narration اش خوب است و معلم بی سواد.

  و آن یکی که برای پاییدنش نگاهم را می برد به سمت آقایان که آنها هم حکایتی دارند وصف شدنی. یادم بیندازید  به موقع سر وقت آنها هم بروم در روز هایی که جلوی اتوبوس به دلایلی غنی از سوژه های  ناب آقایونانه می شود. اگر بدانید  قصه های من از قسمت جلوی اتوبوس ها چه رنگ و بویی دارد. شیطان

  از موضوع که فعلا همان بخش تحتانی اتوبوس باشد ، به جلو پرت نشوم. داشتم می گفتم. آن یکی خانم که به دلیل خصوصی بودن اتوبوس توانسته بود خودش را به میله ی حریم اقایان بچسباند و البته کمی جلوتر هم برود تا شاید بتواند حواس آن دو مهندس کیف به دست را به خودش معطوف کند. ولی برای دریافت این عطوفت بجای اینکه دست اش را بگذارد در همان نقطه ای از میله که آن مهندس جسورتر موقع گاز و ترمز همچی ناغافل آنجا را می چسبید و ممکن بود دستان ظریف بانوی ما را لمس و له کند ، تا بعد برای عذر خواهی سرش را برگرداند و اصلا دختر ما را ببیند و بگوید:

" ببخشید. تصادفی بود. حالا اگه چیزی تون شده من خودم کمی واحد پزشکی حین مهندسی پاس کرده ام. اگر آسیب دیدید بگید خودم درستش کنم ".

و بشود همان رو حی که من در آن دختر و آن پسرک آن لحظه که البته از حق نگذشته مردک قابلی بود بدمم . نشد و این شد که دخترک  فقط بلد بود برای جلب توجه مداوم لبه ی شالی که فقط از فرق تا پشت سر و آنهم بالاتر از گردن را پوشانده بود، هر سی ثانیه یکبار از هر طرف لمس کند تا مطمئن شود حجاب اجباری، محدوده ای فراتر از سوق الجیش ، دقیقا از منتها الیه زاویه 45 درجه با خط افق پیشانی و 90 درجه نسبت به خط استوای وسط ملاج را حتی یک اپسیلون عقب یا جلو  تر پنهان و یا آشکار نکرده باشد. درست به همین دلیل بود که مجبور شدم بر خلاف انتظار کوله ی سنگین ِ مبارک را بر خلاف برنامه ریزی قبلی از دوش ام پایین بیاوردم و دنبال خودکار قرمز بگردم. توی دلم بگویم:

"و ایضا  علاوه بر مرده باد تان ، خاک هم بر سرتان که نه تنها باعث شدید زن ها الاغ سواری یادشان برود ، بلکه با این لباسهای از هر طرف چاک هم  از گرفتن هر گونه سواری بطریق انسانی دیگر هم عاجز باشند. اینطور که  نتوانند در فاصله ی کوتاه یک سفر درون شهری  کجا و چقدر موهایشان را افشان کنند که دل ازیکی دو آقایونی ببرند که اگر خوب دقت می کردی یکی شان با آن حلقه ی در دست چپ اصلا دیگر دلی نداشت برای به یغما بردن و آن یکی عینکی اش هم با آن کمالات بصری ( چون سیما داشت و البته صدایش به گوش نامحرمان نمی رسید) فکر می کرد پیش رفت فقط در برداشتن گامهایی رو به جلوو نگاه کردن به تخم چشمان اقای ایستاده روبرویش است و نمی دانست پشت سرش چه خبر است و خانم ها تا میله های عمودی بخش خصوصی ِ مایملک آقایان  پیشروی کرده اند و دو دستی آن را چسبیده اند و منتظرند بقیه اش را هم دو لپی بالا بکشند و  نشانه های آخر. الزمان را بروز بدهند.  البته همان جا هم در خیالم گفتم نترس. اگر بر گشتی  به نگاه کردن پشت سرت ، نترس. من اسکناس  صد تومانی مرده بادم را آماده کرده ام. اما ضمنا آن طرفش هم با خودکار قرمز تیر و کمان و قلب خونینی کشیده ام و اگر بخواهم آن را به تو ، تنها مرد قابل این سفر کوتاه بدهم ، حتما این جمله را اضافه می کنم :

 "زنده باد تو هم  اصلا . آن هم تا هر وقتی که دلت می خواهد " مژه"

لینک
۱۳۸۸/٥/٢٠ - ثا.بتی