دلم تنگ ٍ "تو" ها   

 

    خوب است این صفحه را دارم. خوب است که صورت سه ساله ات  هنوز گل نینداخته از شرم  یا شر . خوب است  تو را دارم دیسکورس دات پرشین بلاگ دات آی آرم. باید از کدام مهماندار و خلبان تشکر کنم که به وقت اوج بردنم ، به وقت بالا رفتنم از زمین ، به وقت جدا شدنم از اینهمه دو پا ی اطراف که از اهالی شان نیستم،  به وقت پرنده شدنم این بالا که تهوع ام می گیرد از اینکه مثل آنها جان دارم و ترس ،  دست و پا بزنم برای کمی بیشتر ماندن ،  تو هستی تا شجاع شوم و به تو پناه بیاورم شنونده ی عزیز من.

     خوب است حفره ای هستی نه از جنس کاغذ یا نایلون که استفراغم را برملا کنی و بوی ناکی اش را توی ذوق بزنی. ببین چقدر خسته ام و حالِ بد از این تکه های  نوشتنی ام ، مثل هویج و لوبیا و برنج و روغن ِ هضم نشده در معده ی آمیخته به اسیدم. 

     سرم را بگیر به خالی ات. اجازه بده بنویسم دلم خیابانی خلوت می خواهد. از هر طرف تا چشم کار می کند. می خواهم بنشینم رو ی تنها سکوی ضلع شرقی اش.  گیتار زدن بلد باشم. دلم می خواهد فقط موهایم باشد و دامن و باد. دلم می خواهد یک تنه از حنجره ام صدای هزار هزار شاد باش و گریه آواز بخواند. دلم می خواهد این مرد حنجره ام شود و بچرخاندم در کوچه ای که با دایره ام تمام زمین شود.

      دلم می خواهد امروز به دعوتی که شده ایم بروم. اما هیچکس را نبینم. دلم زمین مال خودم می خواهد. بی فرمانروا . فرمانبر. دلم یک سبد انجیر شیرین رسیده و درخت توی باغچه اش را به تنهایی می خواهد. دلم عصر گرم مرداد شهرم را می خواهد. دلم دلم دلم سکوت  و دست می خواهد. دلم تنگ شده. تنگ . برای دوباره دیدن آن پاهایی که پشت سرشان از نفس می افتادم.  دلم "تو" ها را می خواهد. می فهمید. حالا که نیستید ، دلم ....... 

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٥ - ثا.بتی