هفدهم   

    (((    من تو را فراموش نکرده ام دختر. بیشتر از همه چشم هایت را و درخشندگی ساق بلند دست هایت را که فرصت نکرد زودتر از همه و دیرتر از همه روی حفره گی زخم سینه ات از درد آه بکشد. من تو را یادم نمی رود که بیش از ندای حرف زدن ات ، سکوت نگاه کردن ات شده بودی. من تو را یادم نمی رود که این چهل چشمی که هر صبح باز کرده ام از یاد تو، خشکی آفتاب تابستان  پس می زند و خیسی پاییز نصیب ام می کند. من چهلم به بعد داغ را تجربه کرده ام عزیز. شب های از این به بعدی که خواب دیدن از تو، رنگی می شود  در قاب طرحی از نقاشی بهشت. با دسته گل هایی چیده از باغ ، که هرگز ازکوتاهی  دست هایمان به فراخی دامن ات نمی رسد. دیدن تو می شود به سبکی و ساکتی و کودکی ومعصومی روح ِِ دور شده ی تو ، تن بی جهت شده از انحنای زیبایی اندام تو. 

   می نویسم ات . بگذار آنقدر برای آخرین نگاهت که شبیه نگاهی بود که همیشه کرده ام ، گریه کرده باشم تا وقتی دوباره الف می شوی و نون و دال، به نظم آهنگ کلمه ای تازه در صفحه ی نوشتن  اسم ات، افتاده نباشی روی زمین و ترسیده و مردیده و پر سوال. بگذار آتش هرم فصل های دانه گی کاشتن تو و قد کشیدن جوانه ی تو و برداشت گل آفتاب گردان تو سرد شود در جانم . بگذار ته نشین شوی آب خوش گوارم از گل و لای این کوزه ای که توی زلالی خاطرم از تو شکسته. بگذار از یادم بروی که موقع نوشتن ات ، لذت رنج بخاطر آوردن ات باردارم کند.  من تو را نه در پایان روز چهلم و زیر سنگینی تلی از خاک ، بلکه می خواهم بر استانه ی تولد از درگاه زاینده گی زنی بنویسم که وقتی از او به دنیا می آیی همانقدر زیبا و ایستاده و پر خنده و زنده باشی که بوده ای. پس تا آن روز که بیاید قصه هایی دیگر می نویسم که انگشت  حافظه ی قلمم ورز داده شود از یاد آوری روز هایی که موقع نوشتن قصه هایش به راستی عاشق بودم. از تابستان 85. )))

      هفدهم

       پیدایم نکردی. هرچه بیشتر تلاش کردی، دورتر شدی. به غیر از پارتیشن F که در آن ذخیره شده بودم ، همه مسیر ها را تا آخرین شاخه جستجو کردی. اکثرفایل هارا باز کردی. تا محتوایشان را با چشم ندیدی، آنها رانبستی. خسته شدی. عینکت را مثل همیشه تا روی پیشانی بالا بردی. چشمهایت را آنقدر ریز کردی که یک لحظه فکر کردم به چیزی غیر از من فکر می کنی. دست هایت را دو طرف تنت کش دادی. سرت را خاراندی. دستی به ریشت کشیدی. با زبانت لبهایت را ترکردی.  پنجره اتاق نیمه باز بود. صدای آب می آمد. شاید داشت اولین باران پاییزی زودتر از موقع می بارید. یا زنت داشت بوته های شمشاد پای پنجره اتاقت را آب می داد. در اولین سطر من نوشته بودی ” پنجم آگوست 2006 “.

اما نوشتنم را آنقدر طول دادی که دیگر بیرون از اتاق بوی پاییز می آمد. نمی دانم چرا دوباره به سراغ مسیرc:\ducuments\H-stories \new stories\unfinished   رفتی. من آنجا نبودم. متاسفانه نمی توانستم این را به توبگویم. می دانی که، من را تا کسی نگاه نکند نمی توانم حرف بزنم. فرصت نشد به تو بگویم آن شب ساعت دو نیمه شب، کسی به سراغم آمد. بگو که خودت نبودی؟ او اصلا با من مهربان نبود. می خواست قطعه قطعه ام کند. دور ام بریزد. از من متنفر بود. چطور می توانم احساس آن شبم را به تو بگویم وقتی که تا این اندازه گم ام کرده ای.

      

 

        تو را می شناسم. اینطور وقتها زود ناامید می شوی. تا مدتها نوشتن را کنار می گذاری.ممکن است ادامه ی من را دیگر هرگز ننویسی. او آمد. یک راست و بدون تردید. حتی چراغ مطالعه را هم روشن نکرد. صورتش با نور مانیتور به سختی تشخیص داده می شد. آن موقع در folder قصه های ناتمام تو بودم. بازم کرد. با حرکت سریع ماووس به سراغ صفحه هفدهم رفت. می دانست به دنبال چه چیزی است. تا انتهای صفحه را خواند. هنوزنمی توانستم او را ببینم. امیدوارم به یادت مانده باشدکه من تا صفحه نوزدهم هنوز یک جفت چشم کامل نداشتم. فقط دو حفره خالی برایم نوشته بودی. نه مردمکی ، نه رنگی ، نه نگاهی.دست و پایم طرح بود. اما بعد از صفحه هفدهم . یادت هست ؟ عینکت را ازروی چشم برداشتی . آب میوه ات را مزه مزه کردی. من را save  کردی. بستی. رفتی. از آن موقع چیزی در سینه ام می کوبید. درست در وسط جانم. فهمیدم تو به میان من ، به اوجم رسیده ای.  هر چه قلبم تند تر می زد خوابم کمتر می شد. من که همیشه عاشق خوابیدن، پنهان شدن نوشته شده بودم، از آن صفحه به بعد دلم می خواست خانه زودتر از صدایت پرشود . بعد هم شب شود. تو بیایی سراغم. من را ادامه دهی. خیلی طول کشید تو بعد ازآن صفحه دوباره به سراغم بیایی.بارها تاnew stories  می آمدی ، قلبم تاپ تاپ می کرد که حالا من را تا آنجا که وجود دارم می خوانی ، ادامه ام را می نویسی . اما بزودی دستهایت به   سراغ file> new می رفت . قصه ای تازه و باز هم بعد از چند خط نوشتن خستگی. قصه ها را ناتمام با شماره های یک ، دو ، سه ، ... ذخیره می کردی، می رفتی پی کارت .من می ماندم و تاریکی و تنهایی در اتاقک unfinished .

 

       خوب آن شب هم در تاریکی و کوری مطلق ِ من، صفحه هفدم خوانده شد.  او که در سایه روشن نور مانیتور بسختی دیده می شد ماووس را با سرعت حرکت داد تابه انتهای صفحه سی ام رسید. آخرین جمله ی نیمه تمام را در وسط صفحه خواند. در صفحه سی چشم های من کامل بود . اما  با چشم کامل  هم نتوانستم بشناسمش. حتی نمی توانم بگویم خودت بودی یانه.  تو هیچوقت موقع نوشتنم عصبانی نبودی. اما او آن شب خیلی عصبانی و دستپاچه بود. شاید ” او“ خود ِ عصبانی تو بوده. چه می دانم. گفتن این چیز ها کار من نیست. من یک قصه ام . وقتی قرار نباشد چیزی را افشا کنم ، خوب نمی کنم. اصلابرای افشا شدن حداقل یک خط دیگر باید به آخرین جمله در صفحه سی به دست تو یا او  اضافه می شد. اما آن کس قصد نداشت دیگر هیچ کلمه ای بنویسد. فقط پاک می کرد. خیلی فایل های دیگر هم جابجا یا حذف کرد. من قصه فضولی نیستم. یعنی تو خودت خواستی که نباشم . پس انتظار نداشته باش همه چیز را بگویم. نفس در سینه ام حبس شده بود. طوری نگاهم می کرد که احساس کردم حتما بعد از بستنم ، روی اسمم دگمه delete  را می زند . اما این کار را نکرد. بجایش من را به نقطه نامعلومی برد. به جایی از هارد که آنقدر آدرسش پیچ در پیچ بود که  برای همیشه از چشم تو پنهان شدم. می خواهم به تو بگویم. دنبالم بگرد. من در مسیر

F:\windows\profile\app\instal\a\offic\repmic\surrond\ss\hid-f\finishhh

هستم. چطور صدایم را به تو برسانم. تو حتی نمیدانی اسم مرا از.doc   به  .exe تغییر داد. کار کشته بود. قاتل ِخبره.  property مسیر رااز offic  به بعد hidden   کرد حالا با اینکه قلبم هنوز در صفحه هفده می تپد ، اما از نگاه تو، من  رسما از صحنه زندگی حذف شده ام .

 

 

 

         عزیز من ، تو هر چقدر هم فایلهای .doc را جستجو کنی ،به من نمی رسی. می دانم باید صورت مهربان تورا موقع نوشتنم فراموش کنم . انگشتهایت را. نگاه خیست. همه چیز . همه چیز .

         یادت هست تو چهار بار به قصد نوشتنم پشت کامپیوتر نشستی.دفعه اول ساعت یازده شب روز پنجم آگوست . در خانه تنها بودی. از خواب بلند شدی. تمام عصر را باصدای آهنگ ملایمی در اتاقت به پشت دراز کشیده بودی. بیخوابی تو را به اتاق نشیمن کشاند. چند صفحه ای از رمان  نیمه کاره ا ی که یک هفته ای می شد خواندنش را شروع کرده بودی را خواندی. چیزی اذیتت می کرد. بسراغ یخچال رفتی . یک هویچ شسته را بااشتها گاز زدی. چند برگ کاهو زیر دندانهایت قرچ قرچ صدا  داد. برگشتی . تلویزیون را روشن کردی. با بی میلی کانال ها را عوض کردی. تلویزیون را خاموش نکرده به سراغ یک سی دی فیلم رفتی. بعد از دیدن یکی دو صحنه ، تلویزیون را خاموش کردی . پشت سرش چراغ اتاق نشیمن. یکراست در تاریکی و تنها در نور ضعیف لامپ های سقفی آشپزخانه که تا حدودی راهروی دراز و باریک بین اتاق نشیمن و اتاق مطالعه را روشن می کرد. به سمت اتاق مطالعه رفتی. فقط آباژور را روشن کردی. تا کامپیوتر بالا بیاید ، یکی یکی برچسب سی دی های قدیمی را خواندی. بالاخره آهنگ مورد علاقه ات پیدا شد. آن را درایوگذاشتی.  صدای زن آوازه خوان تمام اتاق را پر کرد. آنموقع گوش نداشتم . همینطور چشم . دماغ و دست و پا. و نه حتی قلب. فقط یک خیال بودم . گوشه ذهن تو. از وقتی بچه بودی. عروسک پارچه ای یت را می جویدی. تو پسر بودی. اما بجای تیر و کمان عروسک بغل می کردی . وسط حیاط دراز می کشیدی . ساعتها آسمان را نگاه می کردی. آنموقع من توی تو بودم. با تو همه چیز را میدیدم ، می شنیدم، بو می کردم. پنجم آگوست ، ساعت یازده و ربع سرگردان بودی. هنوز هم نمی دانم چرا به سراغ آن فایل رفتی. شروع به خواندن کردی. شبیه یک نامه بود. یک دفعه گر گرفتی. خون توی صورتت دوید. توی سرت بودم اما صدای قلبت را می شنیدم. یک دفعه فایل را بستی ومن را بازکردی.صفحه ی سفید .حاشیه صفحه را پهن تر کردی. فونت سایز را چهارده. با اولین کلمه ای که نوشتی، من را از آن جای امن وراحت ذهن ات، روی صفحه ریختم. یک لحظه احساس کردم ، دیگر قادر نیستم ، ببینم ، بشنوم ، بو کنم. نیست شده بودم. کلمه کلمه می نوشتی ام. با درد و لذت تن ام را لمس

 می کردی. نرمی و گرمی نوک انگشتهایت را روی تن ام حس می کردم. آن شب تا صفحه شش نوشته شدم. فردا شب دوباره  آمدی. کرخ بودم. خواب آلوده. دیگر بدون تو زنده نبودم. فقط وقتی من را می دیدی و ادامه می داد ی وجود داشتم.

 

 

          دوباره نوشتی ام. از صفحه شش تا صفحه پانزده. انگشت هایت نوازش شب قبل را نداشت. عشقبازی تمام شده بود. از هر طرف باد می کردم. طرحی از دستها ، پاها ، گردن  و شکم . کشیده و استخوانی. درست به قواره کسی که هر شب بجای شام هویج و کاهو می خورد. داشتم شکل تو می شدم.

 

 

 

                       *****************************************

 

 

         خسته ام. من قصه حرافی نیستم. بیشتر خط هایم سکوت است. و حالا مجبورم این همه توضیح بدهم. خسته ام و دلم برای آن مرد نویسنده تنگ شده. نمی دانم این کیست که روی من خم شده. با اولین کلمه ای که در صفحه نوشت در جواب کسی که از اتاق دیگر صدایش می کرد بلند گفت :

     - ”یک کار نیمه کاره دارم . باید تمامش کنم. تا دو ساعت دیگر. “

 

         نفسش بوی آدامس نعنا می دهد. موهایش نرم ، صاف و کوتاه است. روی گوش هایش ملایم فر خورده. خودکارش به رنگ مشکی است . روان روی کاغذ می نویسد. رنگ اتاقش با آن مرد نویسنده فرق می کند . ریش ندارد. اصلا چرا نگویم زن است. این را که دارم کاملا می بینم. او از تمام من اطلاع ندارد. اما بطور معجزه آسایی از محتویات صفحه هفدهم و سی ام با خبر است. این را بدون آنکه من به او بگویم می داند. تا صفحه شش را من به او گفته ام. بخاطر همین قادر است خلاصه ای از شنبه و یکشنبه روز پنجم و ششم آگوست بنویسد. خودتان که خواندید.  مجبورم کرد خودم را تا صفحه سی ام به یاد بیاورم. من این کار را نکردم. خیلی مختصر و کوتاه فقط  تا صفحه ششم را گفتم.  همانی شد که شما تا همین پاراگراف قبلی و کمی هم در قسمت های بعد می خوانید. چرا باید به همین زودی از آن مرد نویسنده که مولفم بود دست بکشم. کسی که اینهمه دوستش داشتم و دوستم داشت. هر شب صورتش را اصلاح می کرد . مسواک زده می آمد تا من را بخواند. او چهار بار برای نوشتنم پشت کامپیوتر آمد.  علاقه عجیبی به خواندم داشت. بار ها زیر و رویم می کرد. با وسواس فعل ها و حروف ربطم را اصلاح می کرد. خط به خط. کلمه به کلمه.  نمی دانم چرا هر بار که به صفحه هفده می رسید ، سرش را پایین می انداخت . بسرعت page down  را می زد. انگار کسی دیگر آن صفحه را نوشته باشد.  کسی که او بود و نبود. صورتش بیشتر شبیه کسی میشد که از بر ملا کردن یک راز خجالت می کشد. اما من تا به آن صفحه می رسید قلبم از حلقومم بیرون می زد. وسط نوشته و قلب آن  بود. یک حس عجیبی به من می گفت این قصه در صفحه سی و چهار تمام می شود.  آنوقت او من را برای خواندن به دست خواننده ای می دهد که دوستش دارد. اما او از قلب من و حس پیش بینی صفحه هفدهم بی خبر بود. حتی یک بار تمام آن صفحه ام را select  کرد و بعد delete. شدم مثل یک جنین ناقص الخلقه. عصبی شد. کنار پنجره رفت و به بیرون زل زد. خیلی طولانی. برگشت. موقع بستنم به پیغام :

 "آیا میخواهید تغییرات را ذخیره کنید ؟ “ با دستهایی که می لرزید جواب داد،  نه.

 

                  نفس راحتی کشیدم. فکر کردم اگر کسی حتی قاتل بالفطره هم باشد ، چنانچه حتی یکبار از قتل مقتول صرفه نظر کند ، دلیل خوبی می شود که تا آخر برای کشتن او بر نگردد. با این حساب اسم قصه هم باید عوض می شد. او هر بار می آمد تا با ادامه ی نوشتم،  کسی یا چیزی را بکُشد. اما برعکس می شد. من بزرگ می شدم. گوشت می آوردم. حتی مژه ها در صفحه بیست و پنج مشکی و بلند روی پلک هایم رشد کرد. او وقتی داشت در یک سطر از صفحه بیست و یکم درباره نگاهم به یک اسباب بازی می نوشت ، جوانه این مژه ها را روی چشمهایم کاشت. متاسفانه وقتی گم شدم هنوز اسمم بالای صفحه اول ” قاتل “  بود. همانطور که گفتم ،کسی که ساعت دو نیمه شب به سراغم آمد و من رادر آن مسیر طولانی و پر پیچ وخم پنهان کرد اسمم را هم عوض کرد . گذاشت ”punish.exe “.

 

 

       داشتم از این زن نویسنده با موهای کوتاه و فر های کنار گوش می گفتم. نمی شناسمش . انگار فرسنگها باآن مرد و folder  ( finishhh  ) فاصله دارد. موقع نوشتنم کلمه به کلمه باصدای بلند می خوانَدَم. عادت ندارم اینطور نوشته شوم. چه کسی به او اجازه داده من را تمام کند؟ دلم می خواست حتی اگر روزی در کامپیوتر آن مرد کاملا فرمت شوم و بمیرم ،اما هیچوقت نویسنده ای دیگر با یک حسی که نمی دانم چیست من را ادامه ندهد. سرپیچی می کنم. اوسعی می کند وانمود کند دوستم دارد. اعتماد به نفس دارد . و من از همین  بَدم می آید. دلم نمی خواهد به تنم دست بزند.  کلمات من مال اوست. یک عمر در ذهن آن مرد بوده ام . یکماه و خورده ای است به عشق او نوشته و خوانده می شدم. این زن حق ندارد تنها با آگاه شدن از حادثه گم شدنم ، من را به نفع خودش مصادره کند. حق ندارد . حق ندارد .حق ندارد.  نوشته نمیشوم.

 

             می فهمد ! حدس می زنم که فهمید. بلند شد . از روی تخت پایین آمد. جلوی آیینه رفت. دست هایش را در موهایش فرو کرد. یقه پیراهن گشادش را کمی به عقب داد تاسینه اش کمتر عریان شود. موقع نوشتن وقتی روی من خم شده بود ، یک لحظه حواسم پرت شد ، فکر کردم چه خوب است یقه لباس نویسنده تا به این اندازه گشاد و راحت باشد. انگار فهمید. خودش را جمع و جور کرد.چشم غره رفت. نمی دانم از کجا می داند من کی هستم. او که قصه نیمه کاره را نخوانده ، اما انگار حدس هایی که می زند چندان بی راه هم نیست. بهر حال خداکند اگر هم بخواهد با زجر و بدبختی خلاف میل باطنی ام ، من را ادامه دهد ، حداقل همین پیراهن قشنگ را موقع نوشتن تنش کند.

 

              قرار بود دوساعت با خودش خلوت کند. اما کاری کردم که ولم کند. من را نوشته و ننوشته ، خط خطی و ناخوانا روی تخت ول کرد و از در اتاق بیرون رفت. صدای آب می آید. ولی با آن صدای آب پشت پنجره اتاق مرد نویسنده فرق می کند. مطمئنم صدای باران نیست. کسی دارد درخت ها را آب می دهد. فشار آب زیاد است. ارتفاع تخت بلند است . ازهمین جا می توانم تمام اتاق را ببینم. چهار طرف اتاق ، روی دیوار ها پر است از قاب عکس ، مجسمه ، عروسک و گل های تزیینی.برایم سخت است باور کنم یک دفعه از اتاق خشک و خالی آن مرد نویسنده ، به اینطرف دنیا ، از اتاق این زن سر در آورده ام. او چطور می خواهد من را بنویسد؟ فقط صفحه هفدهم را می داند. یعنی اصلی ترین صفحه . اوج داستان. اگر بخواهد به محتوا و تم داستان قبلی وفادار باشد ، خیلی بد می شود. او از عهده نوشتن من بر نمی آید. نمونه قصه هایش در کاغذهای دیگر کلاسور ، اینطرف و آنطرفم هست.  آدمهای قصه اش معلوم نیست واقعی اند یا خیالی. چطور می تواند منی را که تا این اندازه واقعی ام ، تمام اندام هایم تا صفحه سی شکل گرفته بود  را یک موجود خیالی کند. خدا کند به اتاق بر نگردد.  نمی خواهم به دست او تمام شوم.

 

 

                          **************************************

 

             

              خیلی گذشته. یک شب کامل ، صبح ، تا عصر فردا. لباس او با دیشب فرق کرده. سر تا پا سیاه . روی موهایش را هم پوشانده. اگر آن فر های ملایم بالای گوشش صاف شود چی ؟ اصلا خبری از آن پیراهن قشنگ بر تنش نیست. از آن سینه های خوش فرم لابلای یقه ی باز پیراهن.

 

 

         یکساعتی است که دارد من را می نویسد تا به این خط رسیده.  ولی نه کاملا از روی کاغذ هایی که دیشب نوشت و بخاطر لجبازی من نیمه تمام، در کیفش چپاند. مطمئنم اینجا جای دیگری است. به اینجور جاها عادت ندارم. به تنگی و تاریکی داخل یک کیف.  و بعد این اتاق پر نور و دیوار های سفید بی روح. البته باید کمی انصاف داشته باشم. نمی دانم در کیف او چه چیزی بود که بوی عطر می داد. دلم می خواست تمام تنم ، حتی آن کاغذ های سفید و ننوشته هم بوی آن عطر را بگیرد. پشت یکی از صفحه هایم یک شعر نیمه کاره نوشته بود. آرزو میکنم اگر قصد نوشتنم را دارد حداقل آن را هم بنویسد ، اما نمی نویسد. ازپشت میز کامپیوتر بلند شد . تا نیم ساعت برنگشت. شاید در آن شعر هم مثل صفحه هفده چیزی است که از آن سر در نمی آورم. من قصه ام . با نوشته شدن زنده ام. اما انگار نویسنده ها گاهی با ننوشتن قصه را ادامه

 می دهند.

 

        برگشت. اتاق خلوت شده. گوشی را توی گوشش گذاشت. صدای آهنگ می آید. یک جورهایی چهره اش مصمم شده. این را از چشمهایش می فهمم. انگار می خواهد از من و جزئیات نوشته شده ام به دست تو صرفه نظر کند . بنظر می رسد برای نوشتنم ، به من هم احتیاج ندارد. نمی دانم چرا اگر نمی خواهد ادامه ام دهد از آنچه هم که تابحال نوشته شده تا این سطر صرفه نظر نمی کند.  به اول صفحه بعدی می رود. آرام در گوشم می گوید:

-     ”تو آن نویسنده مرد را به اندازه کافی دوست نداشتی وگرنه به این سادگی ها محتوایت را پیش من اعتراف نمی کردی.  تو قصه او بودی. عزیزترین کس او. و حالا بدون صفحه هفدهم ، مثل نوزادی که قلب ندارد مجبوری تا آخر این صفحه بطور  ناقص سقط شوی. آنچه که من قصد نوشتنش را دارم ، عین تو نیست. چون آن مرد نویسنده هیچوقت تمام تو را برای من ننوشت. او صفحه هفدهم را هم کامل ننوشت. فقط یک روز ، چند سطر از آن صفحه از دستش در رفت و برای من ارسال شد. با کمال تعجب آن کلمه ها به اندازه هفده خط جادو شدند. اصلا هرچه که به عدد هفده برسد ، معجزه می کند.  پس من آن صفحه را می نویسم. “

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه هفدهم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                               ****************************

    هی تو. آره . همین تو.  کمکم  کن این صفحه خوانده شود. من همان نویسنده زنم. نوشته های صفحه هفدهم تو با من فرق می کند. می بینی که. با همه زجری که برای نوشتنش کشیده ام ، باز خوانده نمی شود.  قصه تو بخاطر راز صفحه هفدهم به دست آن ناشناس پنهان شد و قصه من  بخاطر اینکه فقط این صفحه را دارد ، قلبی است بدون دست و پا ، گردن و چشم و گوش که نمی تواند زنده بماند.

 

 

لینک
۱۳۸۸/٥/۸ - ثا.بتی