زندگی ادامه دارد   

 

     هنوز نمی دانم با این زبان بیگانه خواب چه می شود، بیابان، شب ، آتش، تن و آهو.  و خانه ای که تو میزبانش باشی. اما خوب می دانم وقتی مردی با این زبان، خواندن نگاهِ ساکتِ دو چشم ام را تمام عمر از آن خود کرد و تن صفحه ام را ماده ای رام برای نوشتن، یعنی چه. خوب می دانم وقتی دزد به توبره ی زبان مادری ام می زند و مِهر و عدالت و تغییر و مردم و خاک و سبزی که همیشه دوستش داشتم را از من می دزد، چگونه نترسم و در سکوت به کجا پناه ببرم که تو باشی و پنجره ای رو به ساعت ٨:٣٠ دقیقه ی شب سالهای دور تهران. با چراغ هایی که ساعتِ شام اتاق ها را روشن کرده باشد و مردمی که پنهان شده باشند پشت پرده ی توری خانه هایی که آرزو هایشان را از خاطر می برد.  و بعد که قدم برداریم از روی حلقوم پا خورده ی  خیابانی که داشت سیاهی نفس ِ گذراندن یک روز عبث را آه می کشید.

    چه خوب توانسته ام وزن ام را به نازکی و رعنایی سالهای جوانی آن شب نگه دارم و چشم کم حرفِ بزرگسالم را به انتظار همان دری که از آن می آمدی و می رفتی بدوزم و تارهای آرام موهایم را همچنان دو تای کودک ببافم و همه دل ام را احضار کنم تاتو را صدا بزند و همین الان، اینجا کلاس عصری بشود دوباره. طول بکشد تا دقیقه های آخر شب تا دستت را ببری سراغ ضبط صوت و برای اختتام یک روز عالی ِ شاگردی - استادی، آوازی به جانم بریزی که امروز ثروتمندم می کند از توبره ی تویی که همیشه سرشاری، از شر کسی که تا ابد  دست اش خالی است.        

  Carry on, carry on

There's a silver light beside you
        Take the hand that's there to guide you
        Through this night to where we came from
        Carry on, carry on
        When the autumn leaves are falling
        And you hear the voices calling you away
        Then do not fear, you'll carry on
        Carry on, carry on

این بهار و این زمستون رو هم بشنوید. 

لینک
۱۳۸۸/٤/۱٧ - ثا.بتی