هفت (گمانم این نام را قبلا نوشته ام)   

 

         سرپیچی نکرده بود تا حالا تن ام از من ام.  هر چه بود گردِ هم آیی با شکوه ِ همه ی من بود در حضور ِ پر حرف ِ من.  راستش را بگویم موقع راه رفتن زیاد،  گاهی این شست پایم بود که از تنگی جایش در کفش می نالید.  یا دندان عقل ام که از بیهوده  گی اش در مناظره ی همیشه با دندان و زبان و کام ام دلخوش نبود. و سینه ام  آخ خ خ  .... که چه گه گاهی نفس اش می گرفت و دلش می خواست از پشت پرده ی گل گلی راز تن ُپیراهن ام، سرکی به بیرون بکشد و کفتر چاهی اسیرش را بال بالی بدهد.

       و بود،  این دست گوش به فرمان ام که نشانه ی سر هنگی  بیشمار کلمه را به دوش سنجاق کرده بود و گه و گاه  که دلش  چشیدن طعم لشگر کشی ویار  می کرد ، رژه ی گردان متن به جایگاه دفتر چه می کشید و جهان در زاویه ی دید راوی او ، می شد،  دانای کل.

    اما این روز ها دست راست ام شده مرتد. نافرمان .  همه اش  اول شخص روایت می کند.   شده  من ،  رهبر ِ من ،  رهروی من.  در سکوت  فقط " هیس "  می نویسد و برای خوانده شدن ، دل فقط خوش کرده به مخاطب دست چپ ام،  که باز  خود من ام.  

   خواب ندارد و خوراک و  هر چه سرباز وظیفه از الف  تا یای  پادگان الفبا ، برگه ی پایان خدمت صادر کرده  و جوهر نوشتن اش را سبز بی رنگ کرده و بی حرف شده و  رفته  چمپاتمه زده روی سکوی پنجره ی  بالاترین کیوسک دیدبانی  قصه . رو به دشتی که هم دوست را دیده تر می کند و هم  "نه دوست"  را  نا دیده تر.

         دست راستم از نوشتن  خلاص شده و تکیه داده شده زیر چانه و زل زده به  دست چپ ی که  هفت روز است،   همینطور هفت شده  رو به  هفت آسمان و هر چه می گویم این عدد که تو شمرده ای برای رسیدن،  حساب اش جور در نمی آید با تابع و رادیکال و جمع و منهای  ریاضی ِ جدول ضرب بی حساب و کتاب  این روز های نو بر ِ جهان. 

     دلم می خواهد آرامَش کنم . تو گوش اش بگویم بخواب کمی عزیزکم . تو که نمی توانی بدوی نازنین ام. خسته ای همه ی امید دلم .  خیلی خسته ای. بخواب تن ام. بخواب نگاه ام . بخواب نوشته ام. بخواب  مهربانی ام، منیرم. بخواب عمرم، دانایی ام خانم ثابتی.ام . بخواب قصه ام ، شهرزادم.  بخواب همه ی دوست داشتن ام ، من ام. 

   چه کنم.  گوش نمی دهد. رو به آینه ای ایستاده و دارد خودش را به زیبایی ِ یال سرو درخت،  شانه می کند. می گوید می خواهم بروم سر قرار. همین عصر.  می گوید این " تو" یی که این همه سال گم اش کرده ام بوی عرق تن پیاده رو های شلوغ  این آخرین روز های  بهار  را می دهد. اگر نباشم ، هیچ وقت دیگر پیدا نمی کنم اش.

لینک
۱۳۸۸/۳/۳٠ - ثا.بتی