ناهار   

          

 

 

          مداوم که به چشمم نگاه نمی کرد. داشت کارش را بدقت انجام می داد. انگار که بخواهد از روی من دستبندی قشنگ بسازد. یا گیتاری . یا کفشی که دختر بچه ای هفت ساله پایش کند.  من که نمی دانستم دارد چکار می کند . فقط وقتی کف پایم را با پارچه می بست قلقلکم آمد. او هم خندید . گفت :

« من بر عکس تو وقتی کسی قلقلکم می ده  گریه ام می گیره. از وقتی که بچه بودم تا حالا که دو تا دختر اندازه  تو دارم. » 

       گهگاه سرش را بالا می آورد ، دستهایش را در آن سطل پر از آب و گچ فرو می کرد و گچ خیس دور پایم را ضخیم تر می کرد. دستهایش که به آن پای دیگرم می خورد ، چندشم می شد.  هیچکس هیچوقت به آن پای دیگرم کار نداشت. هر چه که بلا بود سر این یکی می آوردند. من که نمی دانستم چرا وقتی که حالم هم خوب است ، باز از وسط بازی برم می دارند و می آورندم تا روی این تخت بخوابم و دائم دکتر بگوید این پایت رو بالا بگیر ، حالا اون یکی. پاشو راه برو. سمت راست . سمت چپ.

        نمی خواستم بروم. تازه رسیده بودیم به وسط خاله بازی. جایی که عروسی بود و باید می رقصیدیم. بعدش هم خوراکی هایمان را تقسیم می کردیم و می خوردیم. من لباس توری پر از گلم را پوشیده بودم. همانی که شب عروسی دختر عمه  ملیحه مامان برایم خرید. تو عروسی چند تا دختر دیگه هم بودند که لباسهاشون مثل من چین واچین بود. به آنها می گفتند ساقدوش. اما کسی به من چیزی نمی گفت. هیچکدام شلوار پایشان نبود. همه  جوراب شلواری های سفید پوشیده بودند . مامان اصرار داشت من یک شلوار سفید  زیر پیراهن پایم کنم.  و بجای اینکه دنبال عروس راه بیفتم ، توی بغلش کز کنم. گریه می کردم . می گفتم :

  «عروس کوچولو که نباید شلوار بپوشه. »

  مامان می گفت : 

 « تقصیر منه که برای تو بچه ی حرف گوش نکن بجای آن بلوز و شلوار سرمه ای این پیرهن چیتان  پیتان رو خریدم. بچه مگه من صد دفعه نگفتم این رو فقط می تونی تو خونه بپوشی که ما هستیم.»

                               حالا من با همان پیراهن آمده بودم تا از رو یم قالب بزنند.این را مرد گفت که انگشتهایش داشت به آن پای دیگرم می خورد. انگشتهایش سرد بود . حتی سردتر از گچ و آبی که دور آن پارچه ململ می خیساند. دزدکی می خواست نگاهم کند. و هر بار که که یک نگاه می دزدید ، من خیره تر نگاهش می کردم. گفت :

 «این پیرهن قشنگ رو کی برات خریده ؟  هیچ می دونی من دارم چیکار می کنم. من دارم از دختر خوشگلم قالب می زنم تا بدم ازش یک عروسک اندازه خودش بسازند. 

نگاهش نمی کردم.  می دانستم جواب این سوال به او ربطی ندارد. حوصله نداشتم.  من از وسط بازی آمده بودم و تمام خوراکی ها را منیر و مریم تنها تنها می خوردند

     به کارش ادامه داد. هر چه بیشتر دور پایم می پیچید دستپاچه تر می شد. انگار نه انگار که دارد من را توی چیزی مخفی می کند. می خواست همه اش به  چشمهایم نگاه کند. بهانه پیدا کرد . دوباره پرسید :

« گل سر قشنگت هم که با گل های پیرهنت هم رنگه. »

    جواب که ندادم، فهمید باید ساکت شود. کارش تمام شد.  گچ باید خشک می شد. دستهایش را در دستشویی گوشه اتاق شست. وقتی داشت باحوله نارنجی خشک می کرد ، آنقدر بالای سرم آمده بود که گوشه های حوله توی صورتم وول می خورد. همکارش صدایش کرد. 

  «  احمد وقته ناهاره . نمی یای ناهار خوری. » 

 حالا دیگر بدون رودربایستی به چشمایم زل زد . با صدای بلند به دوستش  جواب داد : 

  « نه شما  برید . من امروز می خوام با یک خانوم کوچولو غذا بخورم. »

       دستش را زیر شانه ام  آورد. تنم را بالا کشید. تکیه ام داد به تخت. هنوز خیلی از تخت ، پایین پای من خالی بود. اما آمد نشست پهلوی چپم. چتری هایم را از پیشانی کنار زد . گفت :

  « دختره ی اخمو.  مامانت گفت با گریه اومدی.بذار ببینم چشماش چه رنگیه. آخ آخ چقدر هم سیاهه. حالا که اینقدر  چشمات سیاهه من هم یک جفت کفش سیاه سیاه برات درست می کنم که باهاش بتونی خوب خوب راه بری. حالا آشتی نمی کنی. نمی خوای به من بگی ناهار تو چیه؟»

منتظر جواب نماند. مستخدم را صدا زد تا غذایش را گرم کند. از فرصت استفاده کرد. گفت :

   « می دونی که باید این پیرهن را از تنت در بیاری. خیلی گل داره. اصلا کی گفته که قشنگه. مگه لباس من چه عیبی داره. نگاه کن بلوز و شلوار . شیک شیک. ببین . » 

    روپوش سفیدش را که در آورد سر تا پا سرمه ای شد. آستینش را که بالا زد. پوست سفیدش زیر  آنهمه موی پرپشت باز هم  اتاق را روشن کرد. شبیه  رنگ پوست نازنین  عروسکم بود. گفت :

 « بگذریم . حالا که وقتش نیست راجع به پیرهنت حرف بزنیم. به وقتش دختر خوبم ، حرف عمو احمد را گوش می ده و این رو در میاره. مگه نه . هر موقع که کفشت حاضر شد و خواستی بپوشی. مامانت برات یک بلوز  و شلوار خیلی خوشگل آورده. »

        مستخدم قابلمه غذا را آورد. بخار ازش بیرون زد. یک بشقاب ، یک لیوان آب ، یک قاشق و چنگال کنارش. یواشکی تو گوش مستخدم چیزی گفت . او تندی رفت و برگشت .و از هر چیز یکی دیگه هم آورد.

باز کنارم نشست. سمت چپ. سینی غذا را بین من و خودش گذاشت. گفت :

  « تو امروز تو کیفت هیچی خوراکی نداری ناقلا. می خوای با من بخوری. بعدش که رفتم بری سر وقتش و  اونها را هم  تنها تنها بخوری. اما کوچولو امروز رو نمی تونی . چون با این گچ ها نمی تونی از جایت جنب بخوری. بگو  غذات کجاست تا بیارم. »

    با دست کیفم را نشان دادم. رفت از روی صندلی کنار اتاق آورد. دست تویش کرد و ساندویچ تخم مرغ را در آورد. بوی بد خورد توی دماغم . حالم بد شد . فهمید. گفت :

    «  ساندویچت رو دوست نداری. غذای من چی . مال من سبزی پلو با گوشته. ببین .»   

  در قابمله را با تشریفات برداشت . فقط تو ی قابلمه زل زدم. پرسید:

     « چیه ؟ اشتها نداری. یا نمی خوای با من غذا بخوری » 

  سرم را عقب بردم که یعنی نه. آنقدر که او تا گوشهایش را تا به صورتم نچسباند ، نشنید . آهسته گفتم :

« دهنم تلخه »

   دستش را تو ی جیبش کرد. یک آدامس در آورد. آرام که باز می کرد ، به دستهام خیره شد. دستهام داشت مداوم دامن پیراهن پر از گلم را روی پاهایم می کشید. فهمید. یک ملحفه آورد و روی تنم کشید. آدامس را توی دهنم گذاشت. پرسید. حالا مزه دهنت چطوره .

« آدامس توی دهنم می چرخید . گفتم . شیرینه . »

    پیشانی ام را بوسید . گفت :

« به همین سادگی تلخی ، شیرین می شه. تو به همین سادگی میتونی سرنوشتت را عوض کنی . »

ملحفه که روی پاهایم بود راحت تر می توانستم با او حرف بزنم. گفتم :

«  سرنوشت یعنی چی؟ »

گفت:   « یعنی همین که تو غذای من و خودت را دوست نداری و من هم بخاطر تو  دیگه مزه اونها را دوست ندارم. حالا بگو چی دوست داری ؟

ریز ریز خندیدم. گفتم : 

  « ساندویچ سوسیس با نوشابه. »

از تخت پرید پایین و به علی آقا مستخدم گفت زود برو دو تا سوسیس بگیر و بیاور.

وقتی آخرین گاز را به سوسیس می زدیم و آخرین قلپ نوشابه را سر می کشیدیم. گفت :

« حالا دیگه حتما فهمیدی سرنوشت چیه. همون چیزیه که تو دوست نداشتی و کس دیگه پیچیده ، گذاشته تو کیفت. اما تو به من گفتی که دوست نداری. و ما هردومون تونستیم سرنوشتمون رو امروز تغییر بدیم. »

آنقدر خندیدم که صورتم خیس شد. انگشتم را گرفت کشید زیر چشمام. بعد گذاشت  توی دهانم. گفت بچش. چه مزه ای می ده.

گفتم: 

     « شوره  » 

 گفت : 

     « این مزه را هم چشیدی . این مزه مال وقتی که تو نمی تونی هیچ رو تغییر بدی. »

    

        حالام دهنم شوره.   از سر شب تا حالا مزه اش فرقی نمی کنه.  توی بلوز و شلوار راحت نیستم. خفه ام می کنه.از اول شب تا حالا آن پایی که هیچوقت قالب گرفته نمی شد می گه من می خوام شام امشب چیز دیگه ای باشه.  می گه بدش می اومده از انگشت هایی که بی جهت بهش می خورده. میگه اگر فقط دست خودش بود ، توی عروسی دختر عمه بجای اینکه یک گوشه کز کنه ، همه اش می رقصیده. از من سراغ آن  پیر هن چین واچین را می گیره. می گه چرا هر چی آدامس شیری می خورم باز هم دهنم تلخه. می گه پس چرا سرنوشت فقط همون بعد از ظهر  تغییر کرد. چرا او هم کفش هایی که درست کرد رنگ چشمها شد. نق می زنه.فکر می کنه با یک ساندویچ سوسیس گول خورده و برای همیشه آن پیرهن را از تنش در آورده.

ثابتی-پاییز ۸۵

 

لینک
۱۳۸٥/۸/٢٦ - ثا.بتی