سکوت   

 

               من فقط وقتی توانستم به تمامی از میل بافتنی پشت ویترین آن مغازه ی هفت سالگی دل بکنم که نه به دلیل گران بودن، یا به من چه مربوطه بودن و یا هنوز زود بودن و یا برو با بزرگترت بیا شنیدن، یا این دوست داشتن دیگه چه صیغه ای بابا ندیدیم یکی عاشق میل بافتنی بشه گفتن ، یا از قصد، گم و گور کردن پشت و پسله ی  کاموا های رنگی برای دیده نشدن بخاطر از یاد بردن ....  بلکه فقط یک دلیل وجود داشت و هنوز هم همیشه وجود دارد برای دیگر جذابیت نداشتن.

 اطمینان از دیدن واضح ِ دستی که میل بافتنی ام در دستش، میل را دلداده ی نقشی کرده که او با او می بافد. برم گرداند و برم می گرداند، ازهر کجا که رسیده باشم به هفت سالگی تا هر چند سالگی ای که هستم. فرقی نمی کند. من همان ام که بودم. ثانیه ای دل می کَنم. مثل شهاب سنگ از راه. می افتم به زمین. به نقطه ی قبل از دوست داشتن. به سادگی صحنه ی گذشتن بقیه ی همه ی آن روز ها، از کنار ویترین مغازه ای بی نخ رنگی، بی میل بافتنی ، بی مکث ، بی حرف،  بی رویای بافتن نقش ِ چتر و دانه ای برف روی سرمای خاکستری پلیوری سورمه ای. 

بعد نوشت:

           از موسیقی هیچ نمی دانم اما موسیقی، گاهی از من کمی می داند. برای همین به سراغم می آید. یکی از آنهاکه بعد آمدن، روز هاست فراموشم نمی کند صدای رفتن "  ری را "  است. از این دختر هیچ نمی دانم. اینکه چطور شروع کرده و میانه اش چه بوده. اما آرام و مختصر تمام کرده. دوست دارم بعد ها همینطور آبی، کم حرف و بی سوال بقیه ام را به محض افتادن به همان نقطه ی آغاز، شروع کنم.

 

لینک
۱۳۸۸/۳/٥ - ثا.بتی