یکی همینطوری   

 

             خواستم حرف های امروزم قصه شود که از بخت بد، نشد. می خواستم بشوم همان آدمی که حالا کم ام از آن آدمم. بنویسم به تجربه فهمیده ام وبلاگ نویس ها چند دسته اند.  گاهی هم یکی به تنهایی، دسته دسته. هر دسته اش فرعی دارد و عبور ممنوع ، پارک مجاز ، پیاده رو ، خطر سقوط،  پاساژ و هزار توی سوراخ های درگاه های بلند برج میلادِ ذهن. به هر کدام اش که موش بشوی خودت را بچپانی توی اش ، بیرون ات بکند، یا به اختیار بیرون بیایی ، جارویی بسته به دمب ات که تا عمر داری به خدمتگذاری و خدمتکاری اش حاضری. من این قِسم موش شدن را دوست دارم که ادامه ی همان هوای بازی با خودم است.

           خواستم به یاد بیاورم آن آدم ِ اتفاقی شدنم را. تا بعدعق بزنم خودم و دیگری را توی یقه ی دریده ی حلقوم نیمه شب پس پریشب بودنم را. دیدم قبلا همینطوری تئوری اش را فکر کرده ام تا راهی باز شده باشد به امروز. روزی که مجبورم خودم را بی هیچ ملامتی ببخشم.

               خواستم یک سطر دیگر هم بازی کنم. بنویسم کاش تو مثل کلاغ نبودی. خود خود کلاغ بودی. قبل از من آمده و کلی از کودکی، جوانی، پیری و مرگم را می دانستی. آتش شمع های تولدت گرم تر از بلندی تابستان های رفته ام می شد. آغوش سینه ات، سیاه ترو مغرورتر از آنکه دست رد به سینه ی هیچ عاشقی نزند تا نمی ترسیدم موقع حرف، تو همه اش حال و آینده باشی ، من التزام و دوری بعید.

          خواستم بگویم، گاهی که به حفره ی خواهنده ی سمت راستِِ این خانه ی عاریه ای ام نگاه که می کنم، جای آدرس ِ حرفی، سخنی، گِله ای ، بوی خوبی ، صدایی ، روزی ، زیبایی زبانی ... متعلق به ثانیه ی ناب نوشتن نویسنده ای، خالی است. یکی از آنها، منظورم این یکی است.

 نفمیدن یا کم فهمیدن و کلنجار گاهگاهی بامتن اش را دوست دارم. صخره پا را قوی می کند. چاه، دست را.  دریا گوش و نجات را هدیه می کند.، قله ، پایان و پیروزی. نوشتن اما دردی است پی آمد تنهایی و برعکس. 

 این یکی ، همه ای است که گفتم و باز خلوت است. نه که بگویم مثل خلوت. خودِ خودِ خلوت است. معلوم نیست این همه اش برای چیست ، کیست.  این نوع نوشتن سر تکان دادن است. سر در گریبان بردن است. سر بلند کردن است، از روی صفحه های بسیار خواندنی. یا ، روی برگرداندن است از پنجره های خیلی دیدنی.

این نوشتن، عصاره است. خانه ای که زنگ اش را صاحبی گوش به زنگ نیست. کلیدش  به ثمن قفل بخشیده شده. ساکت. خیلی ساکت. بوی چوب نیمکتی که نه، خود گوشت چوب میخ شده به هم است . منتظر. زیر چنار عصر های دیر زمستان. گرم نشستنی هرگز ننشسته. بی ادعا. فراموش شده.

لینک
۱۳۸۸/٢/٧ - ثا.بتی