ن ا ز ن ی ن   

باید فکری کرد برای  آسمان.

       برای باران ، که بی وقفه نمی آید ، اما خیس می کند پنجره ام.  پرده ام. سرد کرده اتاقم. و پتو هم که گرمم نمی کند از سوز  این بارانی که نمی آید و آسمان که  از دلتنگی نیامدنش می لرزد مداوم و هنوز صدای رعد و برقش می پیچد از توی ناودان  و  گلدان پشت  پنجره ام که خیس خورده از دست بی دستی کسی که  نمی دانم چه موقع  می آید هر روز برای آب.

هشتاد دانه سر بیندازم کافی است؟

      از نخ های کلاف مانده در کمد پارسال که  وقتی به تو فکر می کردم درش را بستم تا  پاییز امسال که هنوز مداوم فکر می کنم به تو  و ببافم تاصد و هشتاد و دو سانت تا برسم به پیشانی تو .

      بخواهم سرمه ای شود  گردن  تو زیر برف . برف که ابرهایش در نزدیکی  خانه تو می بارد و هی ببافم تا  یکبار که دور گردنت بپیچید . هر دو طرف شال را روی سینه ات بیاوری و بخوابانی روی هم ، تا ضربدری شود  دو طرف هشتاد ، که یکی را سر انداخته ام و یکی را  کور کرده ام  امشب. می گذاری روی هم بخوابند این دو تن که یخ زده اند از دوری گرمای دور گردنت و آسمانی که می دانم یکریز برف می بارد روی پهنای شانه ات.

       کرواتت حتما طوسی باشد با رگه های زرد محو که رویش پاشیده اند. دگمه های بارانی مشکی ات را نبند و من که نمی توانم بگویم این را به تو  ، ببافم حرفهایم در رج ها ی پشت شال ، وقتی که سر انداختم و رسیدم به انحنای پشت گردنت با هشتاد ، که همینطور  قد می کشد صاف  روی دامن طوسی  و زردم  که  پوشیده ام امشب برای تو ،  موقع بافتن.

      پاییز که می شود گیتارم دلش می گیرد از انگشتهای هرزه ام که عاشق لمس میل های بافتنی می شوند و تار های نرم و گرم  کلاف نخ سرمه ای .گیتار که ساکت است و بافتن که بجایش آواز می ریزد در گلویم از حرکت هماهنگ  میل ها در هوا . و چه رهبر ارکستری هستم من که میل می چرخانم و می زنند ساز ، نوازنده های چوبی کتابخانه و تخت و تابلو و عروسک پارچه ای مرغابی ام از چهار طرف اتاق.

       شال که می بافم ، می نویسم هر چه کلمه که می خواستم به  « تو »  بگویم و نشد . زیر نرمی لاله گوش ات که همین نزدیکی ها بود و با رفتن ات آنقدر دور شد که بدون آنکه  جغرافیایم خوب باشد ، می دانم ازاین طرف تا آن طرف زمین  چقدر راه است .هر چه را که می خواهم بگویم می بافم در رج های پشتی شال . محو.  تامثل قالیبافی  که یک گل می گذارد برای نقش نام خود،  آن گوشه آخر سمت راست .  نام که دیده نشود ، تا وقتی که بخواهی ببینی قالی خشک شده یانه  از آفتابی که خورده بخاطر نیامدن همیشه ی باران. بعد از ده سال که قالی زیر پایت بوده و یک روز از غفلت خانم خانه ، بچه  نجس کرده  آن گل که رویش نام قالیباف بوده .و گل که خیس می شود نه از باریدن ابری بالای آسمان ، که از فش فش آب شلنگی که خاطره ی آب های پارسال را از چاله  سد رویش تف می کند و آفتابی که نوازش می کند چند روز کرک های نرم و خیس نام تن  قالیباف روی میله های تراس. و  بعد که مرد  دست می کشد ، دقیق ، روی گوشه ی سمت راست ، تا ببیند شاش پریشب بچه خشک شده و فش فش آبهای آبپاش. و بیاورد دوباره دسته  های گل سرخ  به اتاق ونرم شود دوبار خواب از  اسم گلی که این  فرش را کاشته .  ( نازنین ).

      و دیگر چه فرق می کند ، قالی ای که شسته شود توی سرش می خورد و   تن نازنین که بعد از اینهمه سال  پنهانی شده  بدست  بید  ( ا نین ) یا  (  زنین )  یا  ( نا  نین )  یا   ( ا   ن ).

     دگمه های بارانی ات را نبند عزیز دلم.

 این که گفتم را هم می بافم تا شال به تو بگوید .همان موقع که  یقه بارانی ات را بالا می آوری و او را هم. یادش می دهم به لاله گوشهایت نزدیک شود و آهسته از ته گلو بگوید :

   «  نازنین گفته دوطرفم را روی سینه ات حمائل کن تا کروات طوسی و زرد مارک داری که من برایت انتخاب نکرده ام  بمیرد از سرگیجه مداوم زیر شال سرمه ای که من برایت بافته ام. »

     

     

         هر وقت برف آمد به من بگو تا من گرم کنم تورا از آوازی که می خوانم و می شنوند گیتار و کتابخانه و تخت و پتو و قاب عکس و عروسک و پنجره و مرغابی ام.

       بگو که من بپیچم دور گلوی آوازم  این شال سرمه ای و بروم توی خیابان و باز کنم دگمه های ژاکت طوسی و زردم و بدانم دور کمر زمین آنقدر فاصله  است که آسمان تو همان موقع که  برف می بارد ، اینجا آفتاب است و کسی فکری نمی کند برای این آسمان که آدم های زیرش ، روز آفتابی می خندند  به شال و ژاکتی که از خیال  هوای گرم تو پوشیده ام.

 

 ثابتی - پاییز ۸۵

لینک
۱۳۸٥/۸/۱٩ - ثا.بتی