هوای بازی با من   

 

           هی تو ، آره همین تو ، از طرف خودم دعوتی که یک کمی از چیز هایی که این روز ها خیلی دوست داری بنویسی. راستگو باش لطفا.

- گوگل. یار مهربان. سرچ انجین ام تا ابد.

- لم دادن به صندلی پشت بلند. خواندن اراجیف. چسباندن آنها به خاطرات به یاد مانده از خزعبلات فیلسوفان، هنرمندان و کلا بر باد دهندگان آرامش طبیعی.

- خوردن سالاد در سه وعده با هویج رنده شده ی فراوون به همراه آلوچه ی ترش میان وعده. جوری که همه شک کنند ویار دارم و آخرش ببئی می زایم.

- ول کردن نیمه کاره ی همه چیز. مخصوصا آنها که مهم تره.

- تصمیم به دوست داشتن هر کسی که کمی از او بدم می آید و دوست نداشتن کسی که گهگاه دلتنگش می شوم.

-  فکر کردن به روش بی نتیجه ای که بتوانم صدای اویِ مصمم به ننوشتن را بشنوم.

- طولانی کردن زمان و خلوت کردن مسیر پیاده روی صبح ، بدون سحرخیزی تر .

- دنبال یک ویراستار زبده و خوش قول و زرنگ در خودم گشتن برای باز نویسی متن های کهنه تا خوش قولی ام او را همچنان مهربان عزیزم باقی نگهدارد.

- دوست دارم تو آن کسی را که دوست داری به همین درجه معصومیت و شدت دوست داشته باشی و بشنوم او برگشته به قوت و سلامت قبل. این جمله آنقدر ریاکارانه شد که به غیر از آرزوی سلامت ، نگاه کردن به ابتدای سطر ، خجالت زده ام می کند.( از حالا می دانم تمام عاشقان و بیماران دنیا این جمله را مصادره به مطلوب می کنند. اما خط نزدم چون در میان اینهمه خطای برداشت و به خود گرفتن مخاطب های احتمالی،  برایم مهم است این روز ها فقط یک نفر که خواننده ام نیست بداند تا چه حد نگران اش هستم).

- هنوز که هنوز است دلم غذا دادن به آن انبوه پرنده های گرسنه ی صبح حیاط زمستون و آن انجیر و کتاب و صندلی عصر تابستون را دوست دارد. همه ی اینها بعلاوه ی خودم که آن روز ها رستگار بودم. رستگار.

- دلم می خواست راهی پیدا می شد که باز هم دوست داشته باشم فقط برای یک نفر بنویسم.

- برگردم به یکسالگی. مطب آن دکتر. خودم هم خبررا بشنوم و بفهمم.  تا اینهمه سال گریه کردن برای تب چهل درجه و تنی که بصورت  مزمن تسلیم شد را به تعویق نیندازم.

- موهایم را بدهم تا بالاتر از گردن کوتاه کنند. سه تا از کشیده ترین انگشتهایم را با نگین های آبی و سورمه ای بدل ، چسبیده به حلقه های ی مسی رنگ تزئین کنم. خوش طرح ترین بلوز عصرانه ام را بپوشم. روی سینه ام آویز آن اسب نقره ای را بدوانم و بروم در سایه روشن خانه ی آن زن . لم بدهم روی مبل های کهنه اش .قصه بخوانم. یادم بیاید او همیشه بوی روز های خوبم را می دهد.

-  رسیدم که خانه ، امشب ، آشپزخانه بوی سوپ جو ، آغشته به شیر و جعفری خرد شده گرفته باشد.

- کسی برایم کارتون قهوه ای بیاورد. با طوطی تویش .حرف نزند که گران نباشد. فقط عادت کند به جز دستهایم از هیچ ظرفی غذا نخورد.

- خودم باشم. اما بشوم طرح ِسیاهی چشم و کشیدگی پاهای نگار. امکان حرف زدن و شنیدن صدای سروش. نقشه ی گنج پنهان و مخدوش شده ی قلب بی حرف یلدا.

- دلم می خواهد مهمترین خبر امشب ، مهاجرت موفقیت آمیز و قطعی  ٩٩/٩٩ صدم درصد آدمها به کره ای خوش آب و هوا در حوالی دور دور های راهِ شیری باشد. اینطور که بشود می توانم پاهایم را دراز کنم. برای تنها آدم باقی مانده در قاره ی آفریقا بنویسم " کی می خواهی به خانه ام آسیا بیایی؟"

.....

 

لینک
۱۳۸۸/٢/٢ - ثا.بتی