چه قد کشیده ام دور کوزه ام سبز ، امروز من.   

 

          ممکن است به خاطرم نمانده باشد خیلی از خرداد ها و مرداد های عمرم ، اما تمام مهرها و اسفند هایش را به یاد دارم. از سر و روی این تکه از حافظه ام بوی خرمالو ی رسیده و نوزادی بهار نارنج می آید. بی جهت و یا با جهت شادم و مغرور و بخشنده و دیواری شسته از خاک و فاصله و پنهانی. به میخ دیوار تن ام تابلویی تازه از کودکی و جوانی و پیریِ زنی، که خودم، که دوستش دارم همیشه،  آویزان می کنم و کارت تبریک ِ آنهایی که دوستم دارند بی حد و بی چشمداشت و ماندگار را ورق می زنم، می خندم و خاک تن شان را می تکانم و گل ها و پرنده ی عکس های هدیه هایشان را می بوسم و به کسی که آفریدگار کلمه هایم است و من خدای احساس اش،  تعظیم می کنم.

     وصل می شوم به آوندی که شیره می برَدَم برای خواب آذر و یا می آوِرَدَم برای بیداری فروردین. به عینه می بینم جوانه زده ام و انجیر شده ام و از کاکل گندم موهایم یاس سرازیر می شود. قادر می کنَدَم اسفند، بتوانم فراموش کنم و تمام پاره پوره هایِ کت مترسک های انتقامجو ی دور و بَرَم را وصله کنم و بر برهنگی رسوایی شان دامن زیبا بپوشانم و هر چه کلاغ خوش خبر دور و اطرافم می بینم، یک به یک با اسم صدا کنم.

       بار دیگر فقط برای خودم و آینه ام ملکه زیبایی شوم و عاشق نگاهم و بی نیازی ام و دست هایم و آهار تازگی یقه ی خوش طرح لباسم که بوی ضیافت حضور ِ بی تو یی را می گیرد.

     اجازه می دهم جزیره ی تنهایی ام بشود دالانی شلوغ از همهمه ی شیرینی و  شکلات مغز دار و آجیل های ترد و دستهای شسته ی غریبه های میهمان. 

       اگر از این قوم اجدادی این روز ها هیچ میراثی به جز درد و رنج و فریب برایم نمانده ، این یک پاسداشت رستاخیزش می ارزد به اینکه هر کجای زمان و زمین که باشم اقرار کنم به اینکه        "من اینجایی ام" .

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢۱ - ثا.بتی