سزارین دوم   

 

         هیچ وقت از تَه مجبور به شروع شده ای؟ در آخرین روز برگشتن، شده بچسبی به آغوش استقبال. تو هیچوقت برای مردن خندیده ای و یا هیجان بلوغ را لابلای چین و شکن های موهای سپیدت شانه کرده ای؟ دلت آمده نوشتن ِ سیاهت را با سفید خط خطی کنی و آوازت را در حنجره ی کلاغ بریزی؟ تو هیچوقت خواسته ای ازدحام اتاقت را با سکوت یک نفر پر کنی و بروی به خاکی که پهناوری نقشه اش، خطوط بلند مرزهای عمودی باشد؟ تو هیچوقت در مقابل دروغ عادل بوده ای یا در مقابل وقاحت ، شرم؟  تو ... تو  هیچوقت آنقدر خوش شانس بوده ای که بلیط تنها سفرت، آخرین صندلی ِ آخرین کوپه یِ آخرین واگن ِ آخرین قطار ِ اخر شب ِ ایستگاه باشد ؟

              من امایک روزمسافر بودم. ساعت ده صبح بود و مهر بود و سالی بی نشان. از بی خوابی صدای چرخ و خُر خُر زن ِ همسفر آمده بودم کنار پنجره ای که می خواست برعکسم کند. سر وته بودم که دیدم زمانی دو طرف ریل، کوه می چسبانند و گاهی در فاصله اش کویر می ریزند. حوصله که کرد لوکوموتیو ران، راهش کج شد از کنار مزرعه های رنگ و بو  گرفته از یونجه، گندم و بلال های پر شیر. سفر را چسبیده به بند ناف میله ی دریچه یِ رفتن، به عقب شروع کردم و با خوش رقصی قطار ، رقصیدم. پیر شده بودم که هفت سالگی به سراغم آمد و از همه سیر، که گرسنگی حرف به دهانم مزه کرد.

         نُه ماهگی را تمام کرده بودم و هنوز بوی آمدن نگرفته بودم که رفتنی زود هنگام صورتم را از زندگی در بکارت رحم ِ زنی، محصور در خانه ای چهار طرفش آب، با یک بغل توت فرنگی وحشی ، به سمت آخرین پنجره یِ آخرین کوپه یِ آخرین قطار چرخاند. 

      باز می پرسم، تو هیچوقت ایستاده در پشت انتهایی ترین  شیشه ی آخرین واگن قطار، بیدار سفر کرده ای؟

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٧ - ثا.بتی