این متن را دوباره می نویسم. همه چیز درست سر جایش.   

 

         گاهی کیف دستی ام را می تکانم از شلختگی و سنگینی روز، تا شانه ام سبک شود موقع ِ راه رفتن ِ پیاده ی فردا. روی شاخه ی نخل ِِ قالی پر می شود از خرده ریز نان و بسته های آلوچه ی ترش و تراشه های مداد. دستمال دوباره ای خشک از نم عطسه ی بی وقت وُ لاشه ی تقویم امسال، که کنار هیچ روز اش علامت خوش خبری نخورده. گاهی که کم نیست هم، ورق پاره ای می افتد مچاله، با عدد های کز کرده زیر علامت تیک صندوق دار فروشگاه شهرو.ند که کنارش ردیف دراز ِ عدد های شماره ی باطله ی تماس کسی است که نمی خواهم هرگز به خاطر بسپرم اش.

     گاهی خط خطی های ورقِ افتاده روی قالیچه ، خیلی خیلی چرک است از جمله هایی که از همه جا پاک اش  کرده ام وُ اما، دور نینداختن نسخه ی چاپی اش نمی گذارد حال خوبم دوباره برگردد.  این میانه، روی این ساقه های نخل قهوه ای و خردلی، همیشه بزمجه ای می چرد که زنِ گبه باف،  یادش رفته زیر پستان مادری سیرش کند. یک بند بع بع اش توی گوش ام است که شیر می خواهد وُ این همان گاهی است که من هم آنقدر گرسنه می شوم که هوس گودی سینه ی تو را می کنم و برای بوی گندم نان تازه ات، پوزه به تنور تن ات می مالم. 

      و گاهی که امشب است گاهی ، دلم تنگ آن سلامی است که تو می کردی ناگهان ازآن دریچه ی همیشه که داده ام ببندنداش به دست ِ همان زنِِ قالی باف ، که گوشه ی هر چیزی  که می بافد می نویسد "منیر".

        امشب که مثل برف همه جا سفید شده ای، رد پای گذشتن ات را می پایم که شده ای عینهو غولی فرو آمده از پنجره ها،  که با سلام تو همه جا می شود  شبیه اتاق وُ نخل وُ  بزمجه وُ آغازی آشنا.

       باید برای سبکی فردا،  دل بتکانم از تو . از خرده ریز سلام. دریچه ، از این شب، از بقیه ی راه. 

لینک
۱۳۸٧/۱۱/۱٧ - ثا.بتی