عطر قرمه سبزی ات   

 

        کمی غریب است. تجربه پیدا کردن و استفاده ی صحیح از دستاورد تکنولوژی را می گویم ( از حالا بگویم من هم بصورت حرفه ای این فقره را نمی دانم) که شبیه یادگیری زبان دوم است. برای مثال زبان انگلیسی که مشتاقان زیادی دارد. در ابتدایِ یادگیری و مرحله ی سعی و خطا، منحنی آموزندگی، وضعیت کاربرد حداکثری و  سیر صعودی بی وقفه را نشان می دهد. دلیل این شجاعت، وجود انگیزه ی اولیه یادگیری، آسان بودن مطالب و موجه بودن اشتباهات یادگیرنده است.با دویست کلمه و در عرض چند جلسه، دانشجو فکر می کند قادر است در صورت بیماری کریستین امان پور، به جایش در مقابل جرج دبلیو بوش ِ سابق بنشیند و با او مصاحبه کند. حتی در حرفهایش کنایه و طعنه هم به کار ببرد. آنهم تماما با ساخت جمله ی معلوم و زمان حال. که البته چون جرجی خودش بعید شده دیگر به کار بردن ماضی نقلی کمی ضروری بنظر می رسد. آنهم با اندکی تحمل تا ترم بعدی قابل اغماض است. کنایه و استعاره ها هم می تواند به نحوی بیان شود که مشاورین پرزیدنت، بعد از جلسه، تازه بتوانند اصل قضیه را به سختی حالی ِ رئیس جمهور کنند. او نیز دریابد از مصاحبه کننده رو دست خورده. به همین ترتیب چشم های زبان آموز تازه کار در خیابان های شلوغ و حوالی درب هتل های پنج ستاره دو دو بزند تا مگر یک توریست راه گم کرده از او آدرس بپرسد تا او جلوی همه با اینکه نامی از خیابان مقصد تا بحال نشنیده ، اما بواسطه ی اخذ گواهی نامه چپ و راست در مهد کودک، خیلی رسا بگوید " ترن لِفت و همزمان با دست راست اشاره کند، اند دِن گو تِرن رایت و دست چپ اش در هوا بال بال بزند .( از حالا بگویم من این یکی را خوب بلدم و چقدر تا بحال توریست به راهنمایی من گم و گور شده. هم در دیار واقع و مجاز که خدا داند از هیچکدام اثری در دست نیست. اگر شماپیدا کردید و تحویل دادید مژدگانی تان نزد پرشین بلاگ محفوظ است).

    در همین اثنا، به طور یکهویی تمام آهنگهای ام پی تری پلیرو موبایل خارجی شده و می شود موقع راه رفتن با صدای گرفته و حزن انگیز ناک وش به بغل دستی گفت : "این سلن دیون چه مرگش است. نمی داند وقتی خربوزه ی  when you touch me like this را می خوری ، خوب باید پای لرز مصیبت های بعدی اش هم گریه کنی ".  و بعد که زن آوازه خوان در ادامه به جزئیات دردها و خوشی های حاصل از تاچ می پردازد، به دلیل غریب بودن کلمات و خارج بودن از حوزه ی محدود دویست کلمه یاد گرفته شده و تجربه ی عملی تاچ ِ فوق الذکر، ترجیح دهد درباره ی مضرات سبک آوازه خوانی سوسن و آغاسی و سبزی درختان حاشیه ی پیاده رو و بی بارانی هر سالی که گذشت و انرژی مسلم بحث کند. اگر هم خیلی منصف باشد این طور وقت ها سکوت تنها علاج واقعه است. ( در این فقره ی سکوت من خیلی متخصص اماز خود راضی)

     عجیب است. اینکه قصه نویسی و یا خالق هر اثر هنری ِدیگر بودن، رابطه تنگاتنگی با فردیت و شخصیت پدیدآورنده اش دارد. دوستی داشتم می گفت به محض ورود یک کار آموز به کارگاه اش، هنوز او دهان باز نکرده از حس و حال و طرز نشستن اش می تواند بفهمد آیا او کاراکتر نویسنده گی دارد یانه. ظاهرا دنیای مدرن و صنعت ماسک سازی و روانشناسی پرسونا و ... هنوز که هنوز است نتوانسته گوهر درخشان ژن هنرمندی را مخفی کند، یا بدل اش را به جای اصل به نمایش بگذارد. دیر یا زود همه می فهمند کی چه کاره است. با متاع کردن هنر و کالایی کردن عاشقی نمی شود کاسبی کرد. کلاه سر مخاطب گذاشت. سود آوری زود هنگام این عرصه عین ضرر است. بالاتر می برد تا محکم تر پرت کند. به طور خاص، در این روز ها که نوشتن علاوه بر ابزار اصلی و باستانی هنر مکتوب یا فضای ژورنالیستی، کاربرد وسیع تری به جهت ایجاد ارتباط آزاد و بی مرز مهیا کرده. جایگزینی زبان مکتوب بجای بیان شفاهی و بادی لنگوایج در ارتباط آدمها ، مهارت ویژه ای می طلبد. می شود حدس زد کدامیک از ما بی وجود این ابزار و حتی در شرایط غار نشینی هم نویسنده می شدیم یا نه. کدامیک داریم از زبان نوشتار در شکل هنری به محتوایی مستقل از خودمان اما به شدت وابسته به خودمان فکر می کنیم و یا فقط برنامه ریزی کوتاه مدت ایجاد ارتباط در ذهن داریم. البته این دو هدف جدا از هم نیست. می شود هر دو را همزمان داشت. اما آنچه مورد سوئ ظن قرار می گیرد اینست که زیر پرچم تولید هنری و خود را هنرمند و نویسنده درجه یک مملکت خطاب کردن ، تماما برای تحت تاثیر قرار دادن یک مخاطب خاص،  دست به طرح و توطئه ی نه چندان هنری بزنیم. قصه نویسی، شاعری و یا هر هنردیگر، ارتباط بلا فصل با شعور، شهود، گستره و عمق جهان بینی مولف دارد. یکی که فربه باشد و آن دیگری لاجون ، وضمنا خبری از معمار ِ تئوری ساز سومی هم نباشد، می شود چیزی شبیه منار جنبان ایالت اصفهان.

       عجیب است من اینهمه می گویم تا مصداق حرف هایم آن نویسنده ای باشد که دائم به خود اسکار می دهد و به مدد اسپشال افکت های اطراف متن،  دارد از شدت کمپلیمان هایی که به خود تقدیم می کند،  مکرر خفه می شود و دگر بار زنده. نام اش را نمی گویم چون مطلبم فراتر از اشاره به یک مصداق است. او نتوانسته از نشت شخصیت های واقعی و یا خود ساخته ی تخیلی اش ، ازصفحه ی نوشتن به درون کامنت دونی خود جلوگیری کند. راویان پرگوی او، بی وقفه در متن اصلی همچون پروانه به دورسر و کمر و صورت خوش چهره و عشق بی همتای نویسنده می چرخند و بعد از گذشت چند  دقیقه ، ساعت یا روز، با نام، جنسیت، هیبت و هویتی متفاوت، جدا شده از دنده ی چپ یا راست نویسنده در کامنت دونی ظاهر شده و با رسم الخط و سبک مشابه به تعریف و تمجید از متن نویس بالایی آغوش می گشایند. آنقدر در فیگور هایی شبیه فیلم های بالیوودی عاشق قصه نویس می شوند تا جگر مخاطبان هالیوودی از حسرت کباب شود !!! حتی از آن هم ناشی تر. سیلاب حضور این نامهای جعلی با انگیزه گذاشتن تفسیر های بد خواهانه به درون کامنت دونی خواننده های تک و توک دیرین آن وبلاگ هم نفوذ پیدا می کند تا دامنه ی این جگر سوزی جهانی شود.

      نمی دانم این رفتار که گفتم خوب است یا بد. بگذارید راحت تر بگویم. نگاه من به هر پدیده ای،  همزمان در نظر گرفتن نقاط ضعف و قدرت آن است. در ابتدا مطمئنا اصل سناریوی شقه کردن من ِ درون خوب است تا پی آمدش به انواع " من" ها تریبونی برای عرض اندام اختصاص یابد.  این " من" ها  و "تو" ها  و " شما" ها  بعلاوه ی اشیا و غیره و غیره  ابزار و ملات گستردگی جهان نوشتن ماست. اما این طریق را پیش گرفتن محتاج  پیش نیازی است که همه از آن یکسان بهره نبرده اند. اینکه آیا ذهن وتخیل و آگاهی و زبان و سبک نویسنده هم به اندازه ی "من" های او متنوع و متفاوت است؟ آیا نویسنده قصد دارد و ضمنا توان آن را دارد که ژانرهای متفاوت را در یک زمان تولید کند؟ آیا نویسنده قصد دارد لشگر عظیمی از تکه های خود، برای تایید و تکریم از" من " بزرگ و یا مبارزه پنهان با "دیگری" فراهم کند؟ آیا نطفه ی این من ها در رحم سلامت خلاقیت بسته شده ،  یا خدای نکرده ریشه ای بیمار گونه دارد؟

   من در این حوزه  آدمی را می شناسم به خوبی از پس چند تا کردن خودش بر آمده. به نحوی که با نوشته های او سر کردن آدم را عارف و سالک و عاشق و کلک و آشیق و چند تا چیز دیگر که نمی دانم چیست اما دوست شان دارم، می کند. اما امان از روزی که ما چند تا شویم، بخواهیم به این شخصیت های خود ساخته با نامی ظاهر الصلاح هویت بدهیم، برایشان خانه های مجازی و آدرسی هایی دروغین اجاره کنیم. تحصیلکرده و روشنفکر و دنیا دیده شان کنیم. با زحمت در دهان قلم شان زبانی کمی مستقل از سبک نوشتاری خود ببخشیم تا به وقت اش با به خط مقدم فرستادن این سربازان صفر و یا سرسپردگان دیجیتال به نفع خود و ضربه زدن به دیگری استفاده ابزاری کنیم. بزودی روزی می آید که ما خودمان هم نفهمیم بر سر این سفره ی پر برکت تکنولوژی بود که دیگران سیر شدند و ما با دروغ و فریب هایمان همچنان حسود و بخیل و طماع، داریم تکه نان خشکی را سق می زنیم.  

           پس عجیب است این که نویسنده ای نداند همین تکنولوژی که به او امکان خلق و هستی بخشیدن به بیشمار آدم را داده بوده بوده بود ( خیلی بعید) ، دارد عالمانه و  ظالمانه این حق را از او می گیرد. آی پی را دست کم نگیر. بقول این تازه جوانان دانا  "نکنید بابا جان نکنید ".

      بر فرض آی پی ات را مثل خودت تولید انبوه کردی، با سبک و هویت فردی نوشتاری ات چه می کنی که بوی قرمه سبزی احساس ات دِماغ همه را پر کرده.

       از من گفتن بود. صلاح خسروان خود دانند. راستی موضوع این پست ارتباط موضوعی چندان مستقیمی با من ندارد. اما از آنجا که کلاغ من کوچ کرده و من را دو تا کرده و با اینکه خانه ای برای خودش ساخته دو نبش و مبله و دفتر و دستکی رو براه ، نمی دانم چرا  دست از سر" خانمی " ما بر نمی دارد، آمده اینجا تا در امورات خفیه ی وبلاگ نویسان دست به افشا گری بزند. می ترسد بگویند لال از دنیا کوچید.

 

 

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٧ - ثا.بتی