کوچ کلاغ من   

     

       روزی که نوشتن در این صفحه را شروع کردم نامم همان بود که روزانه ده ها بار با آن نام صدایم می زدند و تصمیم به نوشتن متن هایی داشتم که از خواندن اش توسط آشنا پرهیزی نباشد. اماحالا دیگرانی پیدا شده اند که با اسمی صدایم می زنند که هم من ام و هم من نیستم. چهره ای پیدا کرده ام شبیه خودم و هم غریبه با خودم. " او" ی دیرینه و این روزهای من، درخواست می کند برای نوشتن حس و تخیل و تحلیل و آدمهای دور و بر و موضوعات کمی دورتر از نوک دماغ ، امکانی جداگانه برایش فراهم کنم. می گوید نمی خواهد فقط قصه باشد و کمی شاعرانگی. او واقعیت روز مرگی هایش را قصه تر می داند. می خواهد نام اش را کوتاه و عجیب انتخاب کنم. از "خانم"  بیشتر از من بیزار است.می گوید چه اهمیتی دارد کسی همیشه از تو سوال کند مردی یا زن. بگو من جنس سومم. می دانم توی چنته اش حداقل تا مدتی حرف های گفتنی زیاد دارد. قصد دارم دروغ گفتن هم بلد باشد. یعنی آنقدر راست بنویسد که از دروغ ،حقیقی تر شود. اما تظاهر کردن را مثل اینجا برایش قدغن می کنم. اگر خواست از این قاعده تخطی کند به خاطرش می آورم نوشتن تمام حقیقت،  راحت بدست نیامده که زود از دست برود. خدا کند تنبلی من را ارث نبرد. سعی می کنم کتابخوان شود. او وقتی کتابی را بخواند، می تواند خوب درباره اش حرف بزند. میگذارم اش لینک بدهد. نه در گوشه و دائمی. میان حرفهایش به عکس های دوست داشتنی. به جاده هایی که سفر کرده. به سیبی که گاز زده، به بویی که از کنار علف دزدیده، به حنجره ای که آوازش را می پرستد، به آدمی هایی که او را تحت تاثیر قرار می دهند. می گذارم به آینه نگاه کند ، شجاع باشد و از خیابان های شلوغ بنویسد. اگر مسخره کند ، عالی می شود. چون خنداندن بی آزار را در جایی که نمی دانم کجا، یاد گرفته. اگر از شب هایی که دارد رویا ببافد، شمع روشن پچ پچه اش ، زنی است خوابیده و بیدار پیچیده در آسودگی و شعف و اطمینان و تنهایی چروک های رختخواب بازی عشقی با خود، رسیده تا به صبح. یادش می دهم متنفر هم باشد. لازم است رقیب های احتمالی اش را نصیحت کند و گهگاه در مقابل سخن بی انصاف ، قضاوت کند،  مبارزه یا اخم. دیگر چه؟

      دیگر اینکه به خدا می سپارم اش این زن ِ دیگر ِ عزیزم را. موهایش را که این روزها تا به گردن رسیده شانه می کنم و می بافم. صورتش را کمی پودر می زنم و لب هایش را رژی ملایم. نرمی چشم هایش را از پشت و کنار می بوسم و بهترین بلوز و شلوارم را به تن اش می کنم. گردن و لاله ی گوش اش را خوشبو می کنم و هی می بوسم. آنقدر که تا مدتی نوشته های این صفحه هم عطر تن اش را به یادم بیاورد. تمام "دوستت دارم" هایی که از آدمها شنیده و نشنیده ام را به او می بخشم،  چون می دانم در میان اینهمه گریه و رنج، این هدیه متعلق به اوست. حرفهای گنده گنده را ازیادش می برم. می گذارم در هر سالی که دوست دارد فصل اول شود، برگ بدهد و انجیر های تن اش را شیرین کند. خودم چه؟

       من هیچی. اغلب مثل امروز صبح قمار باز می شوم می روم کنار ساحل. ساعت هشت. در اولین سطر نوشته خانه ی دوست ، روی کلمه لینک فشار می دهم. در جستجوی مروارید بعدی شانس ام را امتحان می کنم.  می روم خانه ی بعدی و بعد تا بعدی و بعد. هر جا لاک پشتی بود که گوهر درشت را قورت داده،  توقف می کنم.حرفش را به تله می اندازم. تا بعدتر که می بینم در سرسام اینهمه کار، این من ام بی مسئولیت ، بی خیال ، یله، برهنه، رها، بریده از زمین و زمان، برنده و گاهی بازنده، خیس،  غرق در عمق کلماتی درباره ی سیاست، قصه، عشق، خنده، شعر، نقد، کذا و کذا ... آبی ی ِ ( من هنوز نتوانسته ام زدن نیم فاصله را امتحان کنم. شرمنده) حرفهایی که این روز ها لولیدن درشان را مثل ماهی دوست دارم. ظهر نشده بر می گردم. سخت است، اما باید برگشت. زندگی که فقط خواندن و نوشتن نیست. گاهی نامه اداری می شود و بروز رسانی برنامه زمانبندی پروژه و امضای مرخصی همکار و انتقاد از پروسه طولانی تصمیم گیری بنگاههای دولتی و تایید فاز کانستراکشن سیستم رتبه بندی مشتریان و تاکسی دربستی و وام اتومبیل و شمارش پول و خرید هویج و کاهو و بستی و ماست پرچرب و روغن سرخ کردنی و برنامه ریزی سفر نوروزی و بی بارانی کشنده ی این زمستان مردنی. 

       اینها که نوشتم به هیج وجه به معنی خداحافظی با این صفحه نیست. شاید بیشتر هم نوشتم. سر خودم هوو آورده ام. این پست اگهی تاسیس شرکت سهامی مخفیانه ی  وبلاگ نویسی ثابتی است و دیگران ِ من .نیشخند

لینک
۱۳۸٧/۱۱/۱ - ثا.بتی