ماهی های سورمه ای   

      

         زن بی آنکه لباس اداره را از تن درآوده باشد، با فشار بیش ازحدِ کفِ دو دست میان زانو موقع نشستن بر لبه ی مبل و به زیر چانه زدن مشت، وقت قدم زدن های متمد دور اتاق، نگفته به شوهرش امر می کرد، بلافاصله هر چه را دیده فراموش کند و با گرفتن یک شماره تلفن به پرستار خبر دهد به دلیل ماموریت غیر منتظره، دیگر به کار او، در این خانه احتیاجی نیست. منتظر باشد تا خیلی زود مبلغ دستمزد بعلاوه ی پاداش و گواهی حسن انجام کار بوسیله پیک ، در خانه تحویل اش شود. مرد به ساعت اش نگاه می کرد و تقویم. اینکه چطور این همه سال برای بار دیگر دیدن چشم های پرستار، تا سی و پنج سالگی نازنین صبر کند.

        بعد از آن، کار هر روزه ی تنهایی زن شده بود، روی مبل لم دادن، پک های عمیق به سیگار زدن، برای بار چندم دیدن صحنه ی آغوش گرفتن دخترش و نگاه های خیره ی خیس پرستار به او. می خواست بداند این گریه و جریان شیری که ازسینه ی دختر ِمادر نشده توی حلق کودکش نمی ریزد، از چه جنسی بوده که نازنین را تا این حد ساکت کرده. فکر می کرد اگر موقع کار گذاشتن دوربین در زوایای مختلف خانه، کمی بیشتر دقت کرده بودند، شاید می توانست با دیدن شات های واضح از پشت سر ، آغوش دختر را قابل دیدن تر کند. حالا فقط قادر بود روی سینه ی برهنه ی خوش ترکیب و دستهای جفت شده پرستار دور تن نرم و سرد دخترش زوم کند و چیز دیگری نفهمد. پشیمان بود اگر آن روز اداره را به جای ساعت هفت، ساعت سه بعد از ظهر ترک کرده بود، می توانست زودتر از شوهر به خانه برسد، نگذارد این فیلم را او ببیند و امشب و خیلی شب های دیگر، خاطره ی هیچ پرستاری در ذهن نماند. نفس نازنین بوی شیر تازه نگیرد و مرد تا این به حد ساکت گوشه ای ننشیند و وانمود کند کتاب می خواند.   

 

 

      همه چیز از  نگرانی های بی مورد مادر بزرگ شروع شد. اینکه بچه ی زیر یک سال را به پرستار سپردن ریسک بزرگی است. مخصوصا که این بچه قرار نبود هرگز از سینه مادرش شیر بخورد تا هیکل او را به صرف یک زایمان بد هیبت نکند. مخصوصا که این بچه برای گریه کردن شب و روز نمی شناسد و از دردی ناپیدا، دائم به خود می پیچد. مخصوصا که مادرش از به آغوش کشیدن او بخاطر مطالب مهم گفته شده در صفحه سی تا پنجاه کتاب Human Relationship ، فصل رابطه کودک و مادر،  ابا می کند. مخصوصا که این دختر چشم های قهوه ای روشنی شبیه هیچکدام از اجداد پدری ویا مادری نداشت، آنقدر که پدر تنها بابخاطر آوردن چشم های دختری که همدیگر را به سختی در جوانی فراموش کردند ، می توانست تبار این رنگ پنهان را آشکار کند. مخصوصا که این کودک، مادر متخصصی داشت که هم زمانی تولد او و بحران کاری برایش مساوی فاجعه شد. با حساب اینهمه مخصوصا ، به قدر کافی دلیل برای استخدام پرستار در خانه پیدا شد. جهت اطمینان، بنا به توصیه ی دوست مادر بزرگ و از روی کتاب پلیسی خانم مارپل، قرار شد اقدامات مفیدی انجام شود تا وجدان والدین از هر جهت آسوده شود. توصیه گذاشتن دوربین مخفی در زوایای مختلف خانه، برای آگاهی از کم و کیف کار پرستار از همین جا شروع شد.

 

 

         فیلم ضبط شده ، از دقیقه ی خروج مادر و پدر برای رفتن به سر کار آغاز و به خلوت نازنین، منیر و خانه پایان می یافت. از دقیقه ی دوم، موهای پنهان شده ی منیر زیر مقنعه هنگام مصاحبه، بی مهابا روی شانه اش ریخته شد. کشیدگی اندام خوش ترکیب در راحتی پیراهن زیتونی باگل های لیمویی از او پشت میز آشپزخانه، کنار پنجره ی مشرف به تراس و حیاط مشجر، کارت پرستالی زیبا می ساخت.با مزه مزه کردن داغی چای و شوری پنیر و تستی نان، ساعت خانه هم آرام تر جلو می رفت. بعد صبحانه، تکه های هویج و سیب زمینی و لوبیا و گوشت و پیاز برای ناهار ظهر، آنقدر یک شکل و اندازه برش داده شد و در قابلمه کنار هم روی حرارت ملایم قرار گرفت، که از توی فیلم هم می شد بوی خوش خوراک را نفس کشید. دقت و سلیقه ی پرستار موقع قرار دادن اشیادر بهترین حالت باعث شدخانم خانه مجبور شود کنترل ویدئو را به عقب بر گرداند تااز میزانس کارگردان جدید در آشپزخانه درس بگیرد. منیر موقع گذشتن از هال و پذیرایی نتوانست از چرخاندن کلید در قفل یک یک اتاق های دربسته صرفه نظر کند. قبلا همه چیز به دلیل پیش بینی این کنجکاوی، تنظیم شده بود. دوربین فقط قادر نبود وقایع اتاق خواب را نشان دهد. رفتن و برگشتن منیر در آن نقطه ی کور فیلم برداری برای بار اول، پنج دقیقه طول کشید و طبیعی بود که پرستار از اتاق نشیمن ، اتاق های اختصاصی خانم و آقای خانه و دو اتاق میهمان هم بازدید کند. دیدن ها سرسری تمام شد. منیر بالای تخت نازنین نشست. صورت کودک را با پشت انگشت اشاره نوازش کرد. موهای عرق کرده اش را بو کشید. این دومین دیدار آنها بود. اولی دورا دور و در حضور مادر و پدر. حالا تنها و بی فاصله. دست های پرستار به تکان تخت و نوزاد خوابیده مشغول شد. بعد بادکنک ها و اسباب بازی های رنگی آویخته از سقف و دیوار، با تکان دست منیر در هوا، شروع به رقص و موسیقی کردند. ساعت نه صبح بود. وقت همیشه ی چشم باز کردن نازنین و گریه ی بی وقفه اش تا خواب و خوراک اجباری بعدی. این اتفاق افتاد. چشم که باز کرد، از توی تخت زجه زدن شروع شد. اما در سمت چپ آغوش منیر ،با شروع تانگوی دونفره ، فیلم پر از صدای برخورد تن ماهی ها و خرگوش های شیشه ای آویزان از سقف و زمزمه ی آواز منیر و چشم های درشت و خمار کودک از پشت شانه ی پرستار شد. در ادامه، از طریق دوربین هال می شد دو نفر را از پشت سر دید که دارند به سمت آشپز خانه می روند. یکی با پا. یکی با نگاه. برخلاف همیشه که نازنین در نور قرمز چراغ خواب اتاق خودش و توی تخت، شیر خورانده می شد، حالا در سایه روشن نور آفتاب آشپرخانه و چسبیده به سینه ی منیر، شیر نیم گرم، از سر شیشه می مکید. صدای بلیعدنش تمام فیلم را پر کرده بود. تا یک ساعت بعد از خوردن شیر، گشت وگذار و زمزمه های دو نفره به همان سبک و سیاق در میان مبل ها و حوالی تابلو های رنگی و مجسمه ها گذشت. فقط در فاصله ی حمام روزانه ی، فیلم خالی از نفس و آواز و رقص شد.

 

          اگر آن روز زن به رئیسش گفته بود نمی مانم و یک ساعت قبل از شوهرش در خانه بود، مرد مجبور نبود به دلیل اجرای وظایف پدری مندرج در صفحه ی پنجاه و یک تا هفتاد ِفصل ارتباط پدر و کودک، تا لحظه ی چرخاندن ناگهانی کلید زن در قفل آپارتمان، به آرامش نگاتیو دو تن ِ نیمه برهنه ی آمیخته به هم، پیچیده در حوله ای با ماهی های سورمه ای شنا کنان در رودی آبی، تا این حد چشم بدوزد. توی سرش این سوال باشد که چه چیزی باعث شده گریه ی درد ناپیدای کودک، از طریق مکیدن سینه ی بی شیر پرستار درمان شود. مرد فکر کند آن عصر و همه شب های بعد آن عصر که چقدر چشم های هر سه شان شبیه هم، درشت قهوه ای روشن است. بخواهد که دوباره سعی کند یاد اولی را فراموش کند، دومی، نازنین را بپذیرد و بداند این سومی اجبارا از همان دری که آمده، بزودی باید بیرون کرده شود.

 

      خانم خانه، کنار مرد در مقابل تلویزیون ایستاده بود که منیر ِ سرخوش ِ ساعت قبل، بی خبر از سومی شدن اش در زمان اکنون، با جلو و عقب بردن های فیلم، برای چندمین بار در مقابل چشم های آن دو، تمام پوشیده در لباس های فاخر زن و علی الخصوص این آخری ، پیراهن زرشکی ِ بلند و تنگ، غرق در انبوه گل گیره ها و گوشواره و آویز و النگو ، با لب هایی به رنگ صورتی از اتاق خواب به میان هال می آمد، تا در مقابل خنده ی نازنین نشسته در صندلیِ کودک، فرشته ای رقصنده و آوازه خوان بشود. تا برای مرد، بانویی متفاوت از زنانی بشود که تا به حال دیده. مخصوصا این زن ایستاده مقابل تلویزیون، که استعداد عجیبی در بی مصرف کردن تمام هدیه های مرد در میان بگو مگو های بی پایان داشت. تا برای زن رقیبی شودسرسخت، تا بی هیچ کلامی در دل به مرد بگوید:

" احمق !!! برای برگرداندن این سکانس درخشان تا لحظه ی آغاز فیلم، قبل از چر خاندن کلید در قفل، تو فقط پنج دقیقه وقت لازم داشتی که نتوانستی از آن برای بار دیگر دیدن پرستار چشم بپوشی." 

لینک
۱۳۸٧/۱٠/٢۱ - ثا.بتی