نیستی   

 

       کاش با هیچ شاعری به غیر شعرنمی گفتم تا هنوز باور داشتم پشت دیوارهای کلمه، کسی نشسته که روزی قیافه یِ تاثیر ِ قافیه هایش، سنگینی سنگ را از روی ساقه ی سبک بنفشه ام بر می دارد.

       کاش دستهای هواشناس روی نقشه، امشبی را نشان می داد که باد قصد دارد بیاید بپیچد به تن قصه. تا ماجرا موج بردارد بیاید نزدیک. همین حوالی. زیر این پنجره . توی این اتاق. روی این صندلی. بنشیند روبروی من. تا برایش بگویم بزرگترین دروغ ها را به نفع مرگ، شاعری می گوید که مدام از زندگی می نویسد و زشت ترین صورتِ زن زیر ِابرویِ الهه ای خوابیده بود که راوی سطر آخرمتن، مقابل زیباییش زانو زده است.

       باور کنم شعر مُسکن است. کمتر از شش دقیقه تاثیرش به هنگام خوب ، قشنگ ،بلند خواندن تو، به قدرکوتاهی و کهنگی پارچه ی خنک پاشویه ی تبی روی پیشانی ام، دوام می آورد.

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۱٧ - ثا.بتی