بند زرشکی   

         

           این نوشته را خواب دیده ام. برای همین سرم ، صورتم  ، دست راستم  و شانه هایم در  نوشته پیدا نیست. فقط  گردنم دیده می شود و پاهایم . آنهم  از زانو به پایین. اما مرد تمامش پیداست. حتی آن طاسی پنهان شده زیر موهایش. درست وسط سرش. آن قسمت را زیر موهای پرپشتی  که از طرف راست  به سمت چپ شانه کرده ، پنهان کرده بود. بسختی دیده می شد. تازه آنهم وقتی که مرد جلوی پایم زانو زد. اما من گردنم را می بینم. گردنم خم است. بیش از حد خم است. به پایین. به روی سر او . سر او هم خم بود. روی پاهای من. از مچ به پایین. ما هردو به قسمتی از هم زل زده بودیم که دیگران هرگز اجازه نداشتند  روی آن قسمت ها  تمرکز کنند.  گفتم که تمام مرد پیدا بود. اما تا وسط های خواب چشم نداشت . بزرگی  خواب من به اندازه مربع کوتاه وکم عرض پنجره ی آن خانه بود. همان خانه ای که یک عصر و یک شب  از یک مرد تنها توی جواهرده اجاره کردیم. او تنها اتاق خانه اش را با پنجره ای بزرگ به سمت کوه و جنگل به ما داد. بلافاصله دمپایی های کهنه اش را پایش کرد و چکمه های  سوراخش  را به دوشش انداخت .کتاب و بوم و رنگهایش را برداشت . دستی به سرم کشید و گفت کوچولوی دوست داشتنی. و تا صبح که نمی دانیم کجا خوابید ، بر نگشت. من تا صبح به باران ، او و چتر فکر کردم. حتی یک دقیقه هم خوابم نبرد. وقتی   که مرد از اتاق بیرون رفت پنجره کوچک شد. کف اتاق که می خوابیدی  ، در قاب  پنجره  ، از تمام جنگل تنها  یک درخت پیدا بود و از آن همه مه و باران فقط به اندازه یک بوم  آماده شده از آب و رنگ خاکستری برای دستهای یک نقاش.

        توی خوابم بیشتر از مرد هم پیدا بود.یک جعبه چوبی شکسته حمل میوه. دو برس، سه قوطی واکس ،  یک قوطی روغن جلا ، یک سوزن بزرگ چرم دوزی ، دو قیچی و چند بند بلند و کوتاه کفش. رنگی و سیاه و سفید . راستی  یک قوطی خالی شیر خشک  هم بود که تویش چند سکه و اسکناس ریخته بود.

 درست نمی دانم مرد  از اولش حرف زد یا نه  اما  نزدیکیهای آخر خواب یادم می آید که گفت :

  «  خانم کفشهایتان به هیچ چیز دیگرتان نمی آید. چقدر کهنه اند. واکس خورش از بین رفته. درش بیاورید  تا بلکه کاری کنم. »

      در آوردم.مرد سرش را بالا گرفت. به من زل زد. من هنوز در خواب همانقدر بودم که گفتم. یک گردن. فقط پاها که  برهنه شد. شدم گردن و دو تا پا و یک جفت کفش  کهنه ای که  کنار پاهای بی جورابم بود. همان موقع چشمهای مرد پیدا شد.  ریش هاش را چند شب نزده بود، انگار می خواسته که بزند اما حوصله اش نرسیده . حرف دیگری نزد. یعنی من تمام خوابم یادم نیست. او خیلی ساکت بود.  مثل من که از طاسی سرش  حرفی نزدم.

       کفشهایم را بغل کرد. باید وسط های خواب بوده باشد. به میان تنش کشید. می خواست شیرشان بدهد، به سینه اش چسباند. واکس نمی زد. داشت نوازششان می کرد. هیچ رنگ سیاهی برنداشت . فقط کمی روغن جلا. نپرسید بندهایش را عوض کنم یا نه. اما داشت می کرد. یک جفت بند دراز و زرشکی. ضربدری توی سوراخهای پوتین فرو  می کرد . با حوصله . آنقدر که خواب من  از چهار و نیم بعد از ظهر تا ساعت شش و ده دقیقه  طول کشید.  وقتی داشت بند های قبلی را در می آورد پاره شدند. از بس که لامذهب عمر کرده بودند. از هفت سالگی  تا ساعت چهار و نیم  بعد از ظهر امروز که خواب دیدم. یکی لنگه را که بند کرد ، دو طرف بند را گره زد و روی کولش انداخت. یک لحظه فکر کردم اگر برود و تا صبح باران بیاید ، او بدون چتر کجا بخوابد. توی خواب سرم را بر نگرداندم ، اما اگر بر می گرداندم از تمام جنگل یک درخت و از تمام مه و باران یک بوم نقاشی دیده می شد. مرد آواز می خواند.  از ته حنجره. ریش هایش خیس شد.  فکر کردم اگر چتر داشتم روی سرش می گرفتم. آنوقت در خواب واقعا می خوابیدیم.  ولی  آوازش نمی گذاشت . توی خواب بیدارمان نگه می داشت.

   بند توی تمام سواخهای پوتین رفته بود که گفت پایت را بالا بیار. اول خواست پای چپ. می لرزیدم. مثل همیشه که از سر ما می لرزم و  از وایستادن روی پای راست می لرزم و از نگاه کردن کسی به خودم وقتی که می لرزم ، هم  می لرزم. شانه اش را زیر دستم گذاشت. همان موقع دستم پیدا شد. دستم را دیدم.دست چپم روی شانه راست او. گفت شانه ام کافیست؟ کافی نبود. من که تمام او را در قاب خوابم داشتم ، اما نمیدانم  چرا یکهو رودر بایستی کردم و گفتم کافیست، لطفا پایم کن.

      پوشاندم.  پسر پادشاه شد این خواب و سیندرلا که از مطبخ به میان قصه پرید. خیلی سعی کرد با اضافه بندها رروی کفشم فکل ببندد. آخر های خواب بود که بالاخره توانست. اما فکل ها جفت نشد. فکل  لنگه چپ ، مثل طرف راست  سر او که پرپشت تر بود ، بزرگتر شد. سرش را دوباره بالا گرفت و قاب پنجره جواهر ده یک دنیا خنده شد. گفت :

 « هر کار می کنم فکل ها مثل خودت  می شن .» 

  گفت هیچوقت بند کفش کسی را فکل نزده.  گفتم مهم نیست. مهم اینه که تا آخر عمر یک فکل بزنی.

 گفتم چقدر میشه. گفت یک تومن. گفتم اینهمه وقت ، اینهمه کار ، با این بند مرغوبی که دادید ،  فقط یک تومن. گفت خدا بده برکت.

      هزار تومنی را که به دستش دادم این ور و آنورش کرد پس ام داد گفت این پول را نمی شناسد. از روی اسکناس ها توی قوطی خالی شیر ، دماغ دراز شاه بیرون زده بود.  گفت بدو برو مدرسه ات دیر نشه دختر کوچولو. گفتم دختر کوچولو ؟ مدرسه !  شما که هرروز من رو می بینید . می دونید  توی این ساختمان شرکت بغلی کار می کنم. شما که تا همین نزدیکی های آخر خواب اینطور دوست داشتنی نگاهم می کردید ؟ شما که ....

حرفی نمی زد . نگاهم کرد. من راز سر او را دیده بودم و او راز برهنه من را.

    بیدار شده ام. ساعت از شش و ده دقیقه گذشته.گرسنه ام.مثل آن روزهایی که از مدرسه بر می گشتم. می خواهم بنویسم. و دارم برای شما می نویسم. مشق امشبم را معلم کلاس اولم  خط  خواهد زد. او بیست سال است که مرده. 

                                                      

 ثابتی - پاییز ۸۵ - نسخه اول قصه بند زرشکی

 

لینک
۱۳۸٥/۸/۱٥ - ثا.بتی