!!!   

 

              هیچ فکر نمی کردم روح دریا و جنگل هم از همان گونه ای باشد که وقتی می خواهی مالک تمام یا گوشه ای اش شوی، به زیبایی و قهر صورت از تو بر گرداند.

           شاید اگر قصد نمی کردم برای همیشه در جوار ماندن ، مال من شوی، آنقدر از خود تا دیروزم در من باقی می گذاشتی که امروز - برای اولین بار - برای نیامدن باران در فاصله ی ساعت ده تا دوازده ظهر، روی علف های بلندت دعا نکنم.

           هی میدانی عزیز، چه سوال بی جوابی دائم از خودم می پرسم امشب. چطور ممکن است من آنقدر خسته شوم که موقع رد شدن از میان اینهمه کوه دوست داشتنی و دره ی پر برف خوابم برده باشد؟ نان های باگتی که با خود آوده بودم حتما کپک خواهد زد. مطمئنم برای اولین بار سرما و گرسنگی پرنده های حاشیه ی جاده تا مغز استخوانم نفوذ می کند. خوب که گوش می کنم صدایت می آید که می گویی :

" معشوق خریدنی نبود. مثل عبور ، سفر ، گذشتنی است"

لینک
۱۳۸٧/٩/٢۱ - ثا.بتی