یک روزمی   

 

          بی شک اگر آن دفترچه ی جلد نارنجی هجده سالگی را گوشه ای کنج ، پنهان در کمد، بایگانی نکرده بود و این همه روز، از آخرین روز نوشتن اش تا این روز، سفید نمانده بود،  امشب سراغ اش می رفت و آن دخترک مضطرب توی اش را، که خود خودش بود، به آغوش می گرفت، می بوسید و برایش از تمام روز های سختی که هنوز نگذشته ، می نوشت.

 

          نشسته ام دراتاقی که از جمع ۶ نفره ی صبح ، سه نفرش رفته اند و این سه تا، ما، مانده ایم. ساکت ایم. هر کدام به کاری مشغول. من اما دلم می خواست این بعد از ظهر قصه بنویسد، یا برای مدت کوتاهی عاشق شود تا کرم این شعر، به قلاب اش ماهی شود. یکی از سه، که نام گل دارد ، نسترن است. از من اجازه گرفت بقیه ی کارش را فردا تمام کند تا بتواند یکساعت درباره ی پروژه کارشناسی ارشد اش تحقیق کند. می دانم لبخند رضایت و تخفیف و تاییدم به او انرژی می دهد. آن یکی ، که مرد است و محمد، هنوز دارد صورت اش از لبخند گپ و گفت با همسر و دختر کوچک اش پر می شود که دلش خواست بی ترس از من، آشکار برای یک ربع گیم بازی کند. می دانم و مطمئنم اعتماد من به تیم،  انگیزه و انرژی کار را چند برابر می کند. نشسته ام و لیوان پر از مایع داغ و تلخی را مزه می کنم. توی گوشم زنی که صدایش می بردم به آن دور ها می خواند،

/ I can see you clearly /  Vividly emblazoned in my mind / And yet you are so far

Like  a distance star/  I'm wishing on tonight

       آرامم. روز های خوشی منتظر رسیدن است، بی اینکه قرار باشد چیزی بیفتد ، از جنس اتفاق و یا از بام.  دارم سند  " طرح تضمین کیفیت " سومین داوطلب شرکت در مناقصه ای را می خوانم. به دقت به تک تک سطر هایش فکر می کنم و امتیاز می دهم. در دلم به تمام نخبه هایی که این روز های سخت مانده اند و نان هوش و دانایی شان را می خورند ادای احترام می کنم. پشت تمام این سند ها و طرح ها قیافه باهوش ترین و خلاق ترین آدمهای این خاک را می بینم. حتی اگر صفر بگیرند ، مثل کتاب دعا ، مجلد های تلاششان را می بوسم و کنار می گذارم. با هر کدام شان که باشم و بوده ام، توی چهره هاشان نسبت به خودم ، نگاهی بالاتر از تجارت و منفعت دیده ام.

 

      کمی که بگذرد غروب می شود. مثل همه روز ها. باید برود. اتاق کارش را ببندد. به خانه برسد و در آخرین صفحه ی جلد نارنجی، بعد از این همه سفید بنویسد:

   "دیگران نگرانم نباشید. خودم هم دیگر نیستم. زیر پای من یک چشمه جوشیده. اینجا که من ایستاده ام سبز شده. خیلی وقت است نازنین قصه های من از چهار چوب پنجره به تماشای بیرون نشسته، به تماشایش نشسته اند. "

      از روزی که که خاطره ننوشت ، نگاه ان مرد را جایی در ذهن اش ثبت کرد که سرش را از روی دفتر بزرگ بلند کرد و با ته خودکارش به او اشاره کرد. خطاب به تمام حاضران گفت:                                                                                              

" دست بردارید آقایان. این که من می بینم حمایت می خواهد چه کار. این دختر، چشم و زبان اش می گوید روزی اگر مدیر عامل سازمان ما نشود ، حتما خودش خواسته که نباشد."

        از پله ی اول حمایت رسیده است به بام آخر حامی. نگران نباشید. نمره ی اسناد مناقصه همه تان را عالی می دهد. می دانید او عددی به جز قبولی نمی نویسد. می توانید در حضورش پنهان نشوید. تمام دیوار ها را او روزی از آجر خودش ساخته و درز هایش را از بر است. آشکارا لبخند بزنید ، کار کنید ، بازی یا مطالعه. حالا آن دست ها ی بی مترسک ، آنقدر گندم دارد که هیچ پاییزی خوشه هایش را زرد ، نخواهد تکاند.

 

**( Mariah cary ( My all

لینک
۱۳۸٧/٩/٩ - ثا.بتی