بیست نهم دسامبر 2006   

 

     از فرط سادگی تن به نوشتن نمی دهد این حسی که دارم. مجبورم به چهار چوب نشانه ها قاب اش کنم مگر اسب وحشی اش به دام بیفتد.

    آشکارا، اکنون ساعت ۵ دقیقه به ۶عصر یک روز پاییز است. سرم را از ساعت روی دیوار برمی گردانم. این ساعت با آرم یک موسسه تجاری - مالی در میانه اش ، بارها شاهد نوشتن های خصوصی ام بوده. به روی خودش نمی آورد. شاید این تنها جایی است که زمان دوست نداشتنی، دوست داشتنی شده. روز هفته اش مهم نیست چون من برای نوشتن خطاب به تو منتظر شنبه بودن یا چهارشنبه شدن نیستم. بهتر است بگویم نبودم. باید دقت کنم فعل ها را گذشته بگویم. خاطرم هست جمعه ها همیشه خاطرم جمع بود  هیچ کبوتر نامه بری سر کار نمی رود تا محموله ی من را به تو برساند. اما از تو برعکس امید بیشتری بود متنی برسد. هر چه بود نوشتن عصر روز های شنبه را بیشتر دوست داشتم. احتمال گرفتن پاسخ از تو چند برابر می شد.

 داشتم می گفتم، اینجا که نشسته ام صندلی ام همان است. کهنه یا چرک تر هم نشده. پایه و دسته اش هم لق، نه. من آرام و دوش گرفته با لباسی تمیز روی اش می نشینم. اگر بیرون تاریک نشده بود، کوههای بلند البرز با یک لایه برف نازک دیده می شد. برگهای گلدان پشت سرم از وقتی برایت دیگر ننوشتم تا امروز بزرگتر که نشده هیچ ، حتی شادابی اش را هم به اکراه به رخ می کشد. زود زود تشنه نمی شود چون دلیلی ندارد در این بی برگی مفرط طلب آب کند. اتاق مثل دو سال پیش بوی خوب می دهد. بوی عجله و علاقه و انتظار. اصلا هر کلمه ای که به قصد تو می نوشتم و می نویسم ، مثل اینست که در شیشه عطری را باز کنم و بی مهابا توی اتاق بپاشم. انگشت هایم تا فهمید این صفحه نوشتن به قصد تو ست جان گرفت. بیچاره خبر ندارد  دیگر فرصت چهار و سه صفحه پر گویی ندارد. باید تمام اش کنم و نگذارم اش در آدرسی که مطمئن باشم تنها و تنها، یک خواننده ی عزیز دارد.

    باید تمام اش کنم. نمی دانم چرا قصد کردم دیگر ننویسم. یادم مانده آنقدر اصرار کردم فکر کنم تا فراموش کنم، که حالا این فراموش کردن است که نمی گذارد قصد کنم کمی به خاطر بیاورم به دنبال چه حس خوبی می نوشتم.

     این را می دانم برای " یک " نفر نوشتن هرگز مساوی برای همه نوشتن نیست.آن یکی همه چیز را عالی می کند. می شد بغض آن انتظار لعنتی بی پاسخی را هم شب ها، موقع جارو کردن برگ های ریخته ی خرمالو ی توی حیاط، تسکین داد. ظاهرا همه چیز مهیاست. نشانه ها و کلمه ها ردیف شده اند. اما این صفحه آدرسی اشتباهی دارد که هرگز به دست تو ، یک نفر نخواهد رسید.

    این بدترین دلیل به پایان بردن متنی است که اینهمه حرف داشت اما از سطر اول تا این نقطه، پنهان کاری مجال نوشتن اش نداد. به رسم پایان بندی های آشنا.خداحافظ.                                                                          

                     "راستی نوشتن برای تو هیچوقت از سر وظیفه نیست. هیچوقت.

                           برایم بنویس هستی و به حرفهایم گوش می دهی. "

                                            پاییز 87

 

 

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٦ - ثا.بتی