آبی ترین، بالاتر ازسیاهی   

 

          نمی خواهم بر گردم به کودکی و برای چیدن مهره های هم رنگ کنار هم، از دست مربی انتظار پاداش داشته باشم. چیدن کنار هم بی امید تشویق، درونی من شده .چون امروز، ذهن ام  "اوباما" را کنار "تونی ماریسون" نشاند، بی آنکه از قدرت و جذبه ی نویسنده ی محبوب ام در کنار مردی سیاستمدار چیزی کم شود.

     اعتراف می کنم خیلی روز است از کنار جعبه ی تلویزیون ،در راه رسیدن به پناهگاه اتاق ام، با لیوانی چای داغ آهسته می گذرم. ترجیح می دهم آثار قلمی الکترونیکی درجه یک و دو وچندِ تعدادی نویسنده ی غریزی را با ولع بخوانم، خودم را لابلای متن هایشان گم کنم تا اینکه کنترل به دست شنونده ی دروغ هایی تحت عنوان خبر و تفسیری باشم که مدام در خلاصه و مشروح اش از دروغ گویان با احترام نام برده می شود. ترجیح می دهم مهمترین خبر دیشب، تن های تکه و پاره ی ٢٠٠ گوسفند ترسیده از گرگ زیر ریل قطار و چهره ی آفتاب سوخته و ورشکسته ی چوپان باشد تا دیدن اهتزاز پلاکاردی توسط یک آدم خیلی گنده و سرخ و سفید و ساده لوح آمریکایی، که در پشت سر نماد قدرت، تغییر دنیا را با دستور وعده می دهد. دیر باور شده ام.چه کنم. گریه ام می گیرد از اینهمه خنده ی ناپایدار شوق. من هنوز منتظر آن سحر نزدیک وعده داده شده بودم که شمع های بی برقی ، هر شب مان را تاریک کرد. از آن بدترش را هم سربسته می گویم. آن خیل جماعت یک دست پوشی که خارج از تایم خبر و در لحظه ی همیشه ی ارفاق و پنالتی و رانت داشتند مهیا می شدند تا بروند خانه ی خدایی که خود از دل خلق تارانده اند، و سرگردان به دل خودشان هم راه نداده اند.

          نام تونی ماریسون راشنیدم. عصر روزی در تهران. از زبان رضا براهنی. سرم را که بالا گرفتم تا با علاقه و احترام به چشم هایم نگاه کند، گفت مطمئنم از او اثری نخوانده ای.  تایید کردم.گفت اما در زبان تو چیزی هست که در نثر او. به دنبال اش رفتم و با "محبوب" و " آبی ترین چشم" آنقدر به دنیای این زن سیاه که زمانی برده بوده نزدیک شدم که هیچ کلامی تابحال در من تا این حد تاثیر گذار نبوده.

 

        قبول کنیم دنیا و تاریخ  را سیاست مداران به تنهایی تغییر نمی دهند.خیلی پیش از آن معمار هنرمندی حتما خواب نوک انگشت های هرمی اشاره کننده به آسمان را دیده که به جان حاکمی کک بیندازد تا فرمان قطعی صادر شود و بعد آن، سنگینی سنگ های تراشیده بر دوش مردم آرام آرم بیاید بیاید و اتفاق شگرف اهرام ثلاثه در تاریخ بنا شود. سیاستمداران رهبر و کاریزما، با تخفیف بسیار جنینی هستند که بعد از هماغوشی اندیشه و احساس در بستر فرهنگ نطفه می بندند و سر به راه ترین و مفید ترین شان نوزادانی هستند که در گهواره ای که به توسط هنرمند و متفکر ساخته می شود و تکان داده می شود، رشد می کنند. یادم نمی رود آبشخور دکترین خاتمی سخنگو ، آثار مکتوب متفکرین معاصر بود. یادتان نرفته که او در پایان یک سخنرانی گفت:

" انسان معاصر خانه ندارد. او در معرض نگاه است. او فضای خصوصی ندارد...."

     

        تونی ماریسون را بخوانید و اگر خط به خط گریه نکردید و قلب تان نخواست بایستد پیش من در همین صفحه بیایید. در غیر آن صورت هم من همین جا، منتظرم کنار شما باشم. می دانم با این کار شما را به ایستادن بر خط زلزله دعوت می کنم. به رویت زیبایی محض. شادی و جسارت پریدن از روی آتش چهارشنبه سوری قبل از عید. می خواهم مثل من در روز های خواندن این دو کتاب تنها نباشید. تب کنید و گوشت کتاب ، شکارخوشمزه ی زیر دندان هایتان شود. می خواهم عاشق تان کنم.  نبض تان را تند کنم و فقط با کلمه، آدرس بزرگترین لذت دنیا را نصیبتان کنم. فقط تا صفحه ی سی ام کتاب ها دوام بیاورید. دیگر این آتش است که شعله می کشد تا کباب تان کند.

 

     داشتم می گفتم، دنیا را اوباما تغییر نداده و نمی دهد. پیش از آن، قلم موی این زن سیاه و مثل اوست که بر دیوار های تعصب دنیا رنگ همسانی و برابری زده است و می زند. اوست که در صفحه ای از کتابش، " آبی ترین چشم"،  در مقابل زشت ترین دختر بچه ی سیاه پوست، با موهای مجعد و صورتی خشن که سعی کرده تا آنجای کتاب بنویسد اش، همچون خالق نویسنده ای عادل تر از خدای تولیدکننده ی انبوه ، ظاهر شود و با تخطی از قاعده ی بی تغییر این جهان و مفاهیم کلیشه شده ی زیبایی شناسی ، چشم ها و موها و صورت پکولا را به مثابه ی زیباترین دختر دنیا احیا کند. زیبایی که از ازل در چشم های آبی و موها ی بور و صورت سفید به دنبالش می گردیم. زیبایی خلق شده در متن. و باز هم اوست که شخصیت اصلی زن خود را در کتاب محبوب وامی دارد تا دخترش را در بدو تولد برای گریز از سرنوشت باز هم برده شدن، با دستهای خود بکشد و تا آخر عمر با روح دلبندش زندگی کند. اینطور است که جهان خواننده ی قصه ی او دچار "تغییر " می شود. من جهان او ساخته و زیبایی او آفریده را دوست دارم. و به مخلوق او شدن در قاب کتاب اش افتخار می کنم. چون در آن حتی تجاوز هم از زاویه ی نگاهی دیگر، عملی مشفقانه تفسیر می شود.

     کتاب را هر که به پایان ببرد "CHANGED" اتفاق افتاده. چند آمریکایی این کتاب را خوانده اند و به عمق دنیای ماریسون رسیده اند نمی دانم. اما هر که به این انتها رسیده باشد پیامبری خوش سخن خواهد شد که دیگر تا آخر عمر در هر چه بکاود به غیر از زیبایی هیچ نمی بیند.

 

پ.ن: Toni Morrison (Beloved محبوب ( ترجمه ی ساناز صحتی)

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٦ - ثا.بتی