بازگشت همه به سوی اوست   

 

        مثل همیشه شروع شد. به شکل قصد همیشگی رفتن، بستن چمدان و خداحافظی کشدار تا کنار درب خروج. با ریشخند از ترافیک صبح خیابان ، یکی یکی فرار کردن و تا مدتی به حال قرمزی طولانی چراغ چهارراه تاسف نخوردن. اتاقک گوش را پر آواز کردن و آنقدر سرخوش بودن که احتیاج به چشم نداشتن. بسته بسته پلک با چم چم  پیچ جاده چشم باز کردن و از پاییدن بلندی غرور سنگ کوه و صدای عشوه رود ، دل غنج رفتن. از سیاهی و درازی کندوان سربالا رفتن و به محض خروج ، به سرازیری یاد آن همسفر کهنه دل دادن. رسیدن به وقت ظهرو جنگل و کنار میز چوبی اش ناهار سرد لقمه لقمه کردن و هنوز نخوابیده بقیه ی مانده ی کم راه را تندتند گاز دادن و در مقابل ایوانی رو به دریا و پشت به جنگل ، به راحتی صندلی تکیه دادن.

      فقط نمی دانم چه شده. ملحفه های تاه شده در ساک و سه تی شرت نازک و متوسط و ضخیم و حتی بسته ی کمک های اولیه ی و پوتین های به استقبال باران به پا رفته و آن چتر یواشکی در صندوق جاسازی شده و مسواک اورال بی و حوله ی اختصاصی و شال خوشرنگ آبی که برگشته ، چرا من بر نگشته ام؟ حتی کتاب چپیده در جیب ساک ، برای گهگاه ورق زدن هم حالا با بقیه ی چیز ها ی از ساک تکانده شده روی دو روز نامه کف اتاق افتاده ،  چرا من از جیب این سفر تکان داده  نمی شوم؟

    معلوم است عوض شده ام.فکر اینکه توی خالی " آن " خانه سمت دیگرجاده چقدر می شود قالیچه های هم رنگ پهن کرد و تور های پرده ی خوش دوخت آویزان و گاز سه شعله ی ایندزیت و یخچال بلند ال جی گذاشت و درخت نارنج حیاط را بو کشید و شمعدانی ها را آب داد، دست از سرم بر نمی دارد . مداوم به خودم لبخند می زنم و منتظر فردا می شوم.  همسفر ها هم برگشته اند سر جای اول شان. اما می فهمم این روزها ، دیگر این صورت من نیست که میان حوله ی اختصاصی خانه ی "این" سمت جاده خشک  می شود. رسیده ام ، برنگشته ام. جامانده ام در حیاط و ایوان و دو اتاق مشرف به جنگل خانه ای که قرار است نمای روشن بقیه ی روز هایم باشد.

      بپرسی ، جواب می دهم دیگر اهل این شهرنیستم. هر جا که بخوابم مطمئنم دیگرصبح ها جای خیس و خنک و ساکت تری از زمین از خواب بیدار می شوم.

 

لینک
۱۳۸٧/۸/٢ - ثا.بتی