با تو عقربه ای روی ساعت ظهر می شوم   

 

           چه نفس گیر شد نشان دادن ساعت درست ، وقتی عقربه ی قدرتمندِ بلندِ سر حال ام، اصرار به تندروی داشت و عقربه کوتاه ، همیشه گوشه ای کز کرده ، میل به ماندن روی هفت. و ثانیه ... و ثانیه ها که باخبر از اشتباه خلقت این دو کنار هم، سرسام از پچ پچ تیک و تاک شان ، راهی نداشتند جز به بطالت، قرمز قرمز زمان راجلو بردن.

         آیا برای کسی که باید فقط با نیمی از قدرت باقی مانده ی تن اش در جنگی نابرابر، برنده از خط پایان بگذرد، مدالی و سرودی و آویزی از گل مهیاست؟ چه کسی کنارم بود که آغاز را شلیک کردند و در تمام این مسیر پیچ در پیچ ، نفس کدام رقیب را از کنار گوش ام پشت سر می گذاشتم؟ در خط پایان، کدام زمین صاف برای غلت زدن ام سبز شده بود و کدام دست برای گرفتن عرق پیشانی ام حوله ی منتظر در باد می تکاند؟

            چرا دروغ بگویم. چرا دروغ می گویم. این قایقی که من به آب انداختم به لنگر چسبیده، دور جزیره ای تنها با خود مسابقه می داد و در تمام این روزهای خلوت ساحل و آب، تنها به علامت دود هایی که از آتش راهنما به آسمان فرستادم،هرروز یک پرنده و ماهی دیگر به خوردن تمشک های وحشی جزیره ام اضافه می شد. حالا مسابقه تمام شده. سه عقربه ام روی آرامش ساعت دوازده ظهرخوابیده. لحاف زرشکی بالاتر، روی دو نمیه ی تابه تای سیاهِ بلند و کوتاه ام آرام گرفته.

 

 

پ.ن  :   عنوان پست برگرفته از شعر دوست خوبم شیوا ارسطویی

لینک
۱۳۸٧/٧/٢٠ - ثا.بتی