دو چشم بی تن   

 

            از آخرین در جمع بودن اش بیشتر از شش ماه می گذشت. پیدایش نبود و هیچکس سراغ زنی آنچنان گوشه گیر و مردم گریز را نمی گرفت. همه مان تقریبا از یاد برده بودیم صورت اصلاح نشده ی بی انعطاف اش را، در مقابل هر سلامی که می کردیم ، علیک مجبوری که پاسخ می داد. ضمنا یادمان نرفته بود، او هرگز سعی نداشت مانتو و شلوار مشکی تقریبا رنگ و رو رفته از کهنگی را برآن قد و قواره ی درشت و کمی بلند، نو کند و روی کفش های تخت نیمه مردانه ، واکس براق کننده بزند. کیف اش سالها کوله ای برزنت شلخته بی قید آویزان از سرشانه ی چپ اش بود و تخم چشم هایش که موقع حرف زدن، هیچ لحن تازه ای از نرمی و نازکی به کلمه اضافه نمی کرد. از یاد برده بودیم او و همه ی زن ها تمایلی نداشتند با هم صمیمی شوند و راه رفتن اش در کنار مرد ها همیشه درفاصله بود. اینکه در مکالمه تلفنی با هر آدمی که او را نمی شناخت مجبودبود در جواب سوال بی رحمانه ی " شما آقای؟"  بگوید من خانم رفیعی هستم.

         حالا به جمع ما برگشته. با کت و شلوار خوش دوخت هاکوپیان و موهای پرپشت و خوش فرم سیاه- خاکستری و چشم هایی که تمایل دارد با تحسین و تردیددر مقابل ردیف خانم هایی که جدا از مردها در مقابل اش نشسته اند نگاه کند. همه منتظر بودند برای معارفه ی مدیر جدید. پهنای شانه اش از تمام مرد های سمت راست و چپ اش باریک تر بود و وقتی برای ادای احترام از جا بلند شد از متوسط قد مرد های آن جمع ،حدود ده سانت کوتاه تر. پاهایش را که برای تمرکز شنیدن حرف سخنران روی آن پایش انداخت ، هیچ خبری از انحنای خوش ترکیب اندام زنانه نبود و دستهایش را که روی زانو به هم گره زد ، به چشم دیده می شد، این پاها قادر شده بجای دلربایی، یک زمستان سرد را با کمک طنابی در دست های زمخت، تا قله بالابرود. یک صندلی خالی در ردیف مابه میان آنهایی اضافه شده بودکه همیشه آقا صدا شده اند با آدمی بر رویش نشسته مهربان تر، صبور و انسانی تر.

       جلسه تمام شد. اصراری نداشت خودش را گم کند. می خواست شانه به شانه ی مردها برای عبور مقدم خانم ها راه باز کند و در نوبت آسانسور مردانه بایستد تا کیپ به کیپ آنها تا موقع برگشتن به پشت میز کار بخندد.

       می دانستم طولی نمی کشد به بهانه ی کاری تماس می گیرد. واکنش من برایش مهم بود. من به زن بودن اش احترام گذاشته بودم و حالا باید کاری می کرد که این مرد چند روزه هم اعتبار بگیرد. برای اولین بار بعد از پرسیدن "شما آقای؟" لب نگزیدم و بخاطر شنیدن یک صدای گرم مردانه خدا را شکر کردم.

      دو روز از آن جلسه گذشته. می خواهم او را بنویسم.در جایی بیشتر از چند خط برای خواندن. او متعلق به دنیایی شده که روح اش درخواست کرد و جسم اش التماس. اما یک چیزی در آن جفت چشم محاصره شده میان آن خشونت خود ساخته ی صورت، هنوز زن باقی مانده. چیزی که باعث می شود من نتوانم از آن دو نگاه زنانه ی باقی مانده، بی جسم و سرگردان بگذرم. او عالی است. او که جنسیت اش را طبیعت مفت به او هدیه نکرد. اوی سختکوش که برای بدست آوردن دنیایش جنگید. برای کسی که برای نشستن در ردیف صندلی های مقابل آرزو کرده. به او که جهان گم شده اش را در جنگی نفس گیر از میان سرباز زنانی به غنیمت گرفت که تصمیم دارد در آینده با همان ها در صلح و عشقی ماندگارزندگی کند.

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٦ - ثا.بتی