مهر و اولی   

 

         تک تک تان را دوست دارم و هرگز فکر نمی کردم بعد از مردن آن دو پرنده ی دوست داشتنی ام ، هرگز تا به این اندازه در حضورم موجوداتی از جنس آدم ببینم که از نوک دست ها تا شانه بال در آورده اند.      

 

                                                                          ********

  لازم نیست به عقب برگردم تا امروز کیف ام بوی مداد و پاک کن بگیرد و لباس مشکی تن ام، روپوش سورمه ای خوشرنگی شود. این میز شیشه ای مقابل ام و کامپیوتر و لوازم التحریر روی اش با صندلی چرخانی که روی آن نشسته ام ، نیمکتی چوبی کهنه ای شود در ردیف دوم کلاس ، کنار پنجره ، مشترک با دو همکلاسی کنار من.

            به خوبی بیاد اش می آورم آن دختر مغرور ، تا اندازه ای بلند قد لاغر اندام کم حرفی را که کمتر می شد او را در ساعت های تفریح در فضای بزرگ حیاط مدرسه ، حوالی بوفه یا دسته های خندان دخترانه دید و زنگ های ورزش ، بیشتر در کتابخانه می پلکید تا به انداختن توپ در سبد بسکتبال و یا ردیف کردن سرباز هایش روی صفحه ی شطرنج. همان دختری که عشق اش به انشاء به اندازه ی بیست های جبر و هندسه اش ثابت کردنی بود و به فصل تشریح کبوتر در کلاس زیست شناسی که رسید ،کلاس را از بغض تعطیل کرد.

           دوست اش دارم خودم را ، که آنچنان نام ام را با مهر و اولی آمیخته بود که توانست لایق ترین استاد نقاشی و شعر و فلسفه را دوستدار خودش کند و برای همیشه نامی کندم در جعبه ی سیاهی که او راز هایش را در آن مخفی می کرد.

          می شناسم اش او را که از پنجره ی طبقه ی دوم مشرف به حیاط و خیابان دانشگاه ، طوری به روز های بعد آن روز ها فکر کرد که انگار می دانست دیر یا زود زندگی تبدیل به ایستگاهی متروکه با قطاری از ریل خارج شده خواهد شد.

           کنارم هست همیشه آن پاییز که ساعت ده صبح  اولین روز اش به دنیا آمدم و حتما در غروب یک روز پایانش می روم. و چقدر دلم می خواست در این فاصله کسی برایم طوطی بی قفس نشسته روی انگشت سبابه اش هدیه می آورد. پرنده ای که فقط سلام کند و اسم من را صدا. هرگز مردن و خداحافظی را کسی یاد اش نداده باشد.

     لازم نیست به عقب برگردم تا امروز این اتاق کار، دوباره عطر آن سالن های تو در تو و دستی را بدهد که طریقه چسباندن سی و دو حرفی را با گچ سفید یادم داد که با آن توانستم بنویسم "دوستت دارم".

       اماامروز تنها چیزی که هرگز به یاد نمی آورم بوی بیشمار روز های بین آن روز ها تا امروز است. روز هایی که مداد و دفترم را صبح های زود در خانه جا گذاشته ام و با کیفی که بوی اسکناس گرفته بود به خانه برگشتم. روز هایی که هیچ دستی در کنارم نبود تا یادم بدهد با کدام سی و دو حرف دیگر باید نوشت :

" انگار من فقط یک فصل زندگی کرده ام.  پاییز".

لینک
۱۳۸٧/٧/٢ - ثا.بتی