خط خورده ام   

  گاهی که نمی شود نوشت ، گاهی که نمی شود حرف زد ، شعر می آید. و حالا این شاید یک شعر .

                                               ******************

خط خورده ام من  ،  خط

از روی یک نقشه

 از کنار یک نقطه

نقطه ای که شرحم می داد

شرح  آب و گندم و گرما

  

کنارم کشیده اند از پشت پنجره 

 از صدای  صبح

از بال پرنده ای که بیدارم می کرد

 

 

قهر کرده با من هر  « شب »

کوتاه می کند نردبانم از اتاق تا حیاط

نمی رساندم  به زیر درخت

تا پهن کنم باز 

 سفره ای  از آب و گندم و آتش روی برف

 

 

خط خورده   این من

 از زیر چتر شیروانی  ، از چکه های باران ریخته برشانه ، از کنار شاخه ی خشک خرمالو ، از چکمه سوراخ پارسال ،  از پاییدن تو تا هر وقت که بخواهم

 

 

خط خورده ام من خط

از دیدن دوباره ی عشق

از هزار زمستانی که با هم بودیم

از جنس تو

از تاریکی

شب

 

 

نوشته ای ، نمی آید

من

دو فصل و این سومش پاییز که می رسد

به جوجه ات گفته ای  قسم که بر نمی گردد

 من

تا زمستان

تا همیشه

  

خط خورده ام من ،  صورتم  ، نگاهم

زیر جاده های باران  ریخته از چشم 

پشت  پنهان قوز کاسه ی  دست

از  پنجره ، از صبح

 

 

یخ زده ام زیر خط ، پاک شده ام از حافظه گنجشک

ماسیده ام به این اتاق

شده ام چسبناکی برفی  که قبل از من

آن روز ها

 دست برنمی داشت از حرمت داغ  دامن حیاط

از ساقه های نازک پنج  پر انگشت جوجه های تو

 

 ثابتی – پاییز 85 – ساعت 6:30 –  نسخه اول شعر

 

 

 

لینک
۱۳۸٥/۸/۱۳ - ثا.بتی