سالمرگ پاییز   

  همه می گویند شهر من دیگر باران نخواهد داشت. برف قصه می شود و زمستان خاطره. درختها زودتر فهمیده اند تشنه گی تمام فردای آنهاست. رود خانه ها خشک می شوند و از رود  ها ، گور بلند و مارپیچ سنگلاخی در میان کوه و دره باقی می ماند. خاک من ، خاک من ، خاک غریب من ، خاک عزیز من ، دلتنگ ِ منتظرِ دلگیرِ زبان بسته ای که در سینه اش خشک می گرید. از همان وقتی که ترک اش کردند وآنها که ماندند نادیده اش گرفتند ، بغض کرد. آه کشید ، فریاد زد. خاک من دیگر نفس که می کشد ، گردبادی از غبار آسمان دلش را پر می کند.  خاک من ، زخم دارد. کلنگ و تیشه ، گلو له و کینه.  کاش می شد بر فرازش بایستم ، به آغوشش بگیرم و اینهمه اشکم را در مرداب های خشک و دریاچه های خون از نمک اش و درخت های بلند و پر ریشه ی بی برگش بریزم. 

خاک ِ من ، خاک من ، خاک من. 

لینک
۱۳٩٤/٦/۱۱ - ثا.بتی

   میهمان من شو ساعتی   

   برای تمام صندلی های خالی ، فنجان های  لب نزده ، اجاق های  خاموش ، دستمال سفره های  همچنان تاه خورده ، بشقاب های تمیز مانده روی میز ، ساعت گذشته از نیمه شب و زنگ  درِ نشنیده ، آوازهای پیچیده در اتاق میهمانی ، قلب های از نفس افتاده از بُهت نیامدن ، پاهای در رفت و آمد از مبل راحتیِ نشستن تا پشت پنجره رو به خیابان خالی ، روزهای در تب و تاب تا غروب -کوتاه ، شب های  تنهایی تا صبح -دراز، ورق زدن برگ های کهنه آلبوم های عکس صورت های پر لبخند دیروز ،  چشم های بسته با تصور فرداهایی مثل ِ همِ -خالی از "تو" ،  انگشت جا مانده لای  شعری برگزیده از  کتاب  شاملو ، حرفهای گفتنیِ ماسیده در دهان در بسته  بر حنجره پر آخ خ خ ،  گلهای زرشکی چین های دامن تا ابد ندیدنی شده ،  تاب قشنگ موی زنی که هرگز به نوازش نگاه نمی رسد ، گرمی دستهایی که در سلام دستی دیگر ابدی نمی شود ،  به تمام دوست داشتن های پنهانی که در رو در رویی به اقرار نمی رسد ،  برای ..... برای..... برای (+)  تمام میهمان هایی که میزبان هایشان را از یاد برده اند.

http://dl.novinmusic.com/Music/Persian/2015/08/09/Hesamoddin%20Seraj%20-%20Bozorgrahe%20Hemat.m

لینک
۱۳٩٤/٦/۱٠ - ثا.بتی

   کوچه   

روزهایی که نمی نویسم ، کلمه هایم کجا هستند؟  می شود فرض کنم که مثل بچه های بازیگوش کوچه های کودکی ، با تن عرق کرده و برق نگاه تاثیر گذار ، دارند هفت سنگ ، گرگم به هوا یا قایم با شک دور از من ، دور از خانه و اتاق و پنجره و حیاط  من ، بازی می کنند؟ 

 صدای کلمه هایم از کوچه می آید .  همهمه عصر است و شادی فراغت تابستان.  گاهی یکی در مقابل دیگری جرزنی می کند و گاهی خسته به دیوار تکیه می دهند و هیاهویشان زمزمه می شود.  من زنی می شوم که کنار اجاق می ایستد و برای شب که دوباره کلمه هایش با تاریکی به خانه برگردند ، غذا می پزد. میز می چیند و رختخواب پهن می کند.

عصر ها تمام نمی شود و طولانی تر از سالها می شود. انتظار برای برگشتن کلمه های نوشتنی تنها نیست. روی این صندلی ، تن ای دیگر نیز نشسته.  تن کسی که او هم منتظر کلمه است. این یکی منتظر کلماتی بخواندشان.  وقتی تو نمی نویسی ، وقتی کوچه ی همهمه  بازی تو ساکت ِ ساکت میشود ،  زن حتی رغبت شام پذیرایی را هم از دست می دهد.

هنوز دو هفته از سفر نگذشته. روی آن تراس جادویی خانه شمالم. مشرف به جنگل و ویلاهای سوت و کور.  گاهای شمعدانی و شاه پسند. باغبانی که کلید تمام در های شهرک را در جیب داشت و یک به یک باغچه ها را سیراب می کرد. من بودم و شمال و جنگل و شهرکی خالی. کلمه ها از کوچه به خانه ، به حیاط ، به تراس ، به قلبم سرازیر شدند.  همینطور سرزده و دست و رو نشسته. از سر و کول هم بالا می رفتند که کدامشان سطر اول  قصه ی نوبرانه ام شوند. 

فکر کردم بنویسم :

" پنجره که بسته باشم ، چه فرقی می کند پرده میان جنگل سیسنگان و من باشد ، یا جنگلی در کانادا و اتاق من ....."

" او هم بی چشم شد. از روزی که برای دیدنم وقت نداشت. اما من دوباره مجبور شدم جسد بی تنم را خاک بسپارم. من بار ها خودم را به خاک سپرده ام. در روز هایی که دیدار علی السویه می شود......"

" گل های ملحفه هایی که آماده کردم  سه رنگ صورتی کم رنگ ، آبی آسمانی و بنفش بود. فکر کردم از روز دوشنبه عصر باید در مورد انتخاب یک رنگ به قطعیت برسم . بعد طوری ملحفه را روی تشک و بالش پهن و صاف کنم که عینهو عزیزترین میهمان دنیا باید روی آن بخوابد. کتابهای دوست داشتنی ام را صوری در کتابخانه جابه جا کردم که عنوانشان دیدنی تر شود. آباژور را روی میز عسلی کنار تخت قراردادم تا برای آشفتگی خواب نیمه شب مهیا باشد ، دستور تهیه چند سالاد خوشمزه گیاهی را از نظر گذراندم ، ......."

داشتم می گفتم.  روز هایی که نمی نویسم ، متن هایم کجایند؟ در بایگانی کدام گنجه می پوسند؟ وقتی نمی نویسم ، دوست داشتنی هایم کجا می روند ؟ قلبم در کدام ایستگاه ، ساکت و غریب می ایستد؟

.

.

نمی نویسم. دستهایم همراهی ام نمی کند. می گوید تو فریب  خورده ای.  می گوید به دروغگویم که می نویسم روز ها زیباست و دنیا پر از عشق.

دیگر نمی گذارد وادارش کنم اینهمه زشتی را با مداد رنگی سبز، زنده و ماندنی کنم.

 حتی نمی گذارد اینهمه غلطی که نوشته ام را دوباره بخواند و املایش را تصحیح کند.

لینک
۱۳٩٤/٦/٤ - ثا.بتی