بودن یا نبودن   

 چرا یادم رفته بود اینجا دعوتی است برای خواندن چند خط.

  

یک -  بیشعوری  http://www.irpdf.com/book-8180.html

تبصره  ××× مهم نیست چقدر خوانده ایم ، دیده ایم ، شنیده ایم. اگر این را هنوز درباره خودمان ندانسته باشیم که بی شعوریم.

  

 

دو- پرده آهنین  https://tavaana.org/sites/default/files/Iron_Curtain_Ebook.pdf 

  نکته*** جهان در تسلط بیشعوران

لینک
۱۳٩٤/٤/٢٥ - ثا.بتی

   مریم های بی مسیح   

  پنج تا هستند.  قصه با دو طوطی برزیلی آغاز شد. (+) دو تایی که تشخیص جنسیت شان از لحاظ ظاهری امکان پذیر نبود. روابط شان با هم خوب بود. دو هم خانه متمدن که همدیگر را به رسمیت می شناسند، اما ناز هم را نمی کشند.  بعدها برایشان میهمان آمد. میهمانانی که صاحب شان به سفر رفته بود و وقتی برگشت دل از پرنده هایش شسته بود. یک جفت مرغ عشق یتیم . مرغ عشق ماده از بس صاحبش گرسنه اش گذاشته بود ، ضعیف بود و مردنی. مُرد.  یک ماده  خریدم.  بعدترها، میهمان دیگری از روی درخت ، در یک شب سرد شکار شد.  مرغ عشق سوم ، آقای مرغ عشق بود.  حالا شده اند پنج تا.   فضای پاسیو محل امن زندگی شان شده. جزیره ای خوش آب و هوا ،  بهشت توریست های چند روزه و و زندان ساکنان محلی.  یک روزی که نمی دانم کدام روز، چرا آن روز ، ماده ها تصمیم گرفتند تخم گذاری کنند. پاسیو شد زایشگاه خیریه.  تخم ها یکی یکی اضافه می شد. شاید برای اینکه من سه جعبه سفید و محکم را در سه جای پاسیو به شکل لانه جاسازی کردم.  طوطی های برزیلی، هرو دو  وقتی تصمیم گرفتند روی تخم هایشان بخوابند ، مرغ عشق ماده هم با تاخیر متوجه شد او هم قادر است مادر شود.  از همان اول می شد فهمید با وجود عدم تعادل جمعیتی ، مادر شدنی در کار نیست.  اما چشم های سه ماده واقعی ، چیز دیگری می گفت. همین که از روی تخم ها بلند نمی شدند و جعبه ها را با پوشال های در دسترس و کاغذ روزنامه فرش می کردند ، نشان می داد مادر شدن ربط مستقیمی به جوجه در آمدن از تخم ندارد. مادر شدن یک تصمیم یک نفره است.  یک احساس ، که از وقتی رفتی گوشه ای نشستی، تسلیم شدی، تسلیم سرنوشتی  که جفتی در آن نیست ، و دوست دار تو  هیچوقت هم نخواهد آمد ، بدن ، تک و تنها تصمیم می گیرد پروسه مادر شدن را طی کند.  

  نرهای سرگردان . پرسه می زدند و برای هیچکس آواز می خواندند. طبیعت عوض شده بود. غریزه کج راهه می رفت.  خانم ها آنقدر روی تخم های پوک نشستند که پر های سینه شان ریخت. وابستگی شان به فضای تاریک و امن لانه ها ، به لانه قفس تراز پاسیو، آنقدر زیاد شد که فکر کردم سودای مادر شدن باعث مردن شان می شود.  صحنه را به هم زدم. لانه ها و تخم ها و پوشال ها را دور ریختم و فرمان دادم از فردا بخورید و بیاشامید و پرنده شوید.

     حالا در پاسیو مشکل اصلی ، توزیع عشق ، ارسال و دریافت پیام عاشقانه کماکان لاینحل باقی مانده. اینکه کدام  یک عاشق دیگری شود و کدام نوک از کدام لب تمنای بوسه کند و چه کسی پر های شانه و پیشانی دیگری را شانه کند.  مرغ عشق ماده و نر تکلیف شان روشن تر است.  به پیوندی اجباری  و باستانی تن داده اند. نه عکس گرفتن از آنها خلاقانه است و نه نگاه کردن به رابطه شان. آنها در طبیعت مکثرند.  آنها مثل زوج های چند سال زیر یک سقف زندگی کرده ،   هم دوست داشتن هایشان بو گرفته  هم بعید شده.  قصه ی بی ماجرا و اتفاق اند.  دیدن عاشقانه هایشان ،بلیط ارزانی است برای دیدن یک فیلم کلیشه. شعر های مشیری و رمان های  ر- اعتمادی.

     اما اتفاق اصلی میان دو ماده برزیلی با آن  یک نر عاشق است.  نر عاشق سراسیمه ، همان که از قفس پریده  و دوباره به قفس رسیده .  عشق او یک گره بزرگ دارد. پیچ در پیچ و با درد.   دقیقه و ساعت های زیادی  تلاش کرد تا به یکی از آن دو  خانم افاده ای تپل بفهماند ، در غیاب یک آقای برزیلی او می تواند نقشی بهتر از یک
جنتلمن  هم جنس  بازی کند ، ببوسدشان. 

   ساعت ها  بی توجه به آب و دانه یکی شان را زیر نظر گرفت  تا اجازه دهد به بیگاری اش کشیده شود.  آنقدر می خواند تا اجازه پیدا کند یک بوسه از منقار تیز و تند  خانم جایزه بگیرد. اما مرغکم نمی داند تا کی و کجا حوصله ی برزیلی تاب می آورد. او نمی داند یک آقای برزیلی چگونه عشق را شروع می کند و تمام. برای همین در کمین گاه اصرار برای یک بوسه بیشتر  انگشت هایش و بال اش و سینه اش  به دندان خانم خسته از عشق بازی گرفتار می شود.  پاهایش تقریبا بدون انگشت ، تبدیل به دو چوب دستی زیر بغل شده و  سینه اش  همیشه خونی .

  هنوز نفهمیده بدون عشق هم می شود زنده گی کرد.  او هنوز مزه تسلیم را  نچشیده. همان طعم بی بدیلی که می شود گوشه ی قفس نشست  و پاهای دفرمه را به بغل گرفت و سکوت کرد. هنوز یاد نگرفته کوتاه آمدن ، دست شستن ، رو برگرداندن ،  آماده صلح با جهان  بی عشق شدن چه طعمی دارد.

   دنیای 5 نفره. اجباری. دنیای فرد. دنیای یکی از زوج جدا افتاده.  دنیای نوازش و گاز. زخم و خون و پرسه.  من قادر نخواهم شد  پروردگاری عادل برای او و ماده های  در آرزوی مادر شدن باشم.  دنیای بر ساخته من  نقص دارد.   پر از آواز است و تمنای  دوست داشتن و دوست داشته شدن.  نمی توانم هم آزادشان کنم تا در اتاقی بی پنجره و سقف ، مجبور نباشند تسلیم شوند.   اما توانسته ام خدای خودم را به گوشه رینگ اتاق بکشانم. پاهایش را بجوم. زخمی اش کنم. با انگشت پاسیو را نشانش بدهم و از او بخواهم صورت واقعی خلقت اش را در پاسیوی من ببیند.


 
 

 

لینک
۱۳٩٤/٤/٢۱ - ثا.بتی

   قبیله   

      خیابان ها سر جای خودشان می مانند(+). ممکن است ردیف مغازه ، خانه و مدسه های  اطراف با نقشه شهرداری  عقب نشینی کند یا بلند مرتبه شود. درختها آفت زده و خشک . علف و شمشادها انبوه و خانه ی امن موش ها .  ممکن است خاطره خیابان ازتصویر آخرین مرد گوش به فرمانی که (+)، دانشجوی  فرمان نابری را کشت پاک شود .  فراموش کند آمد و رفت دانشجو های آن سالها ی دور که موی بلندی  داشتند و شلوارهای پاچه گشاد و پیراهنی که دگمه هایش تا سینه باز می ماند. سالهایی که باد در موهای بلند دختر ها می پیچید و با گل های دامن شان بازی می کرد.  یادش برود یکی از آنها آنقدر نبوده،  که وقتی هم بود ، دیگر کسی او را نمی شناخت.  خیابان  که پیر شده ، اگر کنار آتش بنشیند و برای  آدمهای  امروز که دور تا دورش حلقه می زنند قصه بگوید ، حتما و  حتما از آن روز های شلوغ آرمان و آرمان و آرمان ، بحث و بحث و بحث ، شعار و شعار و شعار  تا صبح حرف می زند. 

16 آذر  کبوتر شده. مهاجر(+) مسافر است .کتاب است.  فرتوت است. راستگو است. ساکت است. زخمی است. بلند است. فرعی است. دست چپ است.  خشک است.  منتظر است.  مادر است.  16 آذر گریه می کند.

16 آذر چشم دارد.  سیاهی اش به کف پیاده رو چسبیده. گوش دارد.  انگشت دارد. شمردن بلد است. یک دو سه.  تک تک یا با هم قدم ها را حساب می کند. می دانم  چشم به راه نشسته  بودتا دوباره زیر پای  مردی که روزگاری می خواست زمین اش را آباد تر کند ، فرش  شود.   مردی که دهانش شعر می خواند و دست هایش مسئله حل می کرد.  16 آذری که گاهی نشسته،  قوز کرده  پاهایش را توی  شکمش جمع کرده. صورتش پیدا نیست که گریه می کند یا گریه کردن را از چشم هایش دریغ کرده.  16 آذر  رهگذر می خواست. صدای پاهایی که  با هم یکی از خسته گی می گفت و یکی از ناتوانی.  16 آذر یعقوب است که یوسف اش را ته چاه خواب می بیند. زخمی. دلگیر.

باید  تنهایی به ملاقاتش بروم.  با سه پا. سومی اش آهنی.  در کنار زخمی ترین جای پیاده رو ، رو به روی آتش تیر ماه بنشینم. ساعتها به درد دل هایش  گوش بدهم.  به روز هایش، به فراغ اش ، به چشم به راهی اش.

لینک
۱۳٩٤/٤/۱٥ - ثا.بتی

   از وبلاگ های هنوز   

  هنوز نفهمیده بود که مرده است(+)   از هنوز تا لحظه ای که بفهمد ، درست ترش اینکه تا لحظه ای که اصلا فهمیدن اتفاقی نیفتادنی  برایش شود ، اصلا ... اصلا از این لحظه ی هنوز تا لحظه ی  تمام شدن ،  چقدر طول می کشد؟ این زمان ، چند لحظه است؟ چقدر درد دارد ،  چقدر فرصت  پشیمانی ، بازگشت دارد؟

   در این زمانی که من بعنوان ناظر ، کوتاه می بینمش ، اما برای کسی که در این زمان غرق است ، ممکن است بلند باشد و کشدار ، در این زمان از نقطه ی الف تا ب ،  آن موجود  انسان یا حیوان یا درخت  چقدر فرصت دارد که خاطراتش را مرور کند ، کارهای باقی مانده اش را بشمرد ، به بازماندگانش فکر کند ،  دست به عمل جدید بزند، غصه بخورد ، گریه کند ، بخندد یا ...

     بارها دیده ایم  گربه ای که کمرش زیر چرخ  تاکسی می شکند و هنوز قدرت دویدن دارد ، موتور سواری از موتور پرت شده ، سرش به جدول خورده، شکافته و هنوز نفهمیده که مرده ،  کبوتری با باد تند به تیزی شیروانی خورده و پر هایش قرمز خونی شده و..... این  از هنوز نفهمیدن تا فهمیدن  چه طعمی دارد ، چه حسی از زمان دارد؟

    اندام ها در این زمان هنوز نفهمیدن ، که مرده اند ، از کجا فرمان می گیرند ، ما چقدر انرژی و قانون زندگی در اعضا و جوارح مان ذخیره داریم که قادریم  حتی بعد از ایست مرگ هم تا زمانی  که اندازه گیری اش  را نمی دانم ، به زندگی ادامه دهیم.

   سوسک های به نظر مرده ، تا ساعتها دست و پایشان در هوا تکان می خورد و درخت های ریشه داده در زیر کیلومتر ها خاک خشم ، تا سالهایی که نمی دانیم تا کی ، همچنان سبزند.

    چرا بعضی ها قدرت بیشتری دارند که این "هنوز" را طولانی کنند و به مرگ بگویند نه. چرا بعضی ها کمتر.    فقط می دانم  زمانی که داریم چیزی را از دست می دهیم بسیار عزیز می شود.

 این جمله را با تمام وجود درک می کنم اما نمی توانم مختصاتش را بیان کنم.

لینک
۱۳٩٤/٤/۱٠ - ثا.بتی

   رستاخیز   

    آواز می شوم. خودم را گوش می دهم.  خودم را می خوانم. ورق می زنم. به قبل. تا ته ته آرشیو. ته ته دفتر. ته ته صندوقچه ی راز.  می پوشمَ ام . می گردمَ ام ،  دنبال خودمَی ،  که دوست داشتم. بیش از حد.  خودی که چشم به راه بودمی.  امیدوار.

 کجایم من ؟ کجا کجا کجا؟  کجایم من با این جمعیتی که از من نیست؟ کجا هستند تکه هایم؟ تکه های پاک شده از قلبم ، روحم ، سالهایم ، قصه های نوشته  و ننوشته ام.

 چرا گورستانم را بیل زده ای ؟  به فرمان کدام زلزله ، باد ، تلنگر  بیرون ریخته ام از خاک.  دستم ، چشم ام ، زبانم ، پایم ، عصرم ،  صبح ام ، اتاقم ، سایه ام ، بازی ام ، نوشته ام ، دوستم ،  کتابم ، دفترم ، انجیرم ، شال خوش رنگم ، دامن طرح دارم ،  ساعت پنج ام ، ...... شهر باستانی ام را صدای  دوباره  ی کدام کاشفی به کلنگ سپرده؟   

 نباید می کردم.  رستاخیز اینهمه مدفون در عمق جانم.  چرا پلی نیست میان صراط  زمین  و  عرش آسمانم.   من مانده ام و پرنده دوباره رفته است.  شهر ها به هم وصل  نمی شود. راه ها . بهشت و دوزخ ها. بین حیاط ها ، درختها ، بوته ها دیوار است.  باغچه ام را چرا بیل زدم؟ وقتی بهاری نیست ، با قحطی و درخت های کهنسال تشنه ام چه کنم؟  تو تو خود تو بگو من با اینهمه گم کردن چه کنم؟

 چرا ندانستم هیچ اتفاقی دوباه تکرار نمی شود. من دوباره به دیدار کاخ ها و موزه ها و پیچ راهرو تا اتاق خواب نخواهم رفت. من دیگر برف نخواهم دید و  فرودگاه و هندوانه خوردن زیر طاق خانه ای کنار آن پارک محلی.

قمار باز نبوده ام ، اما بی بی و شاه و ملکه ام را باخته ام.  

یک کارت برایم روی میز باقی بگذار. گذشته.  نگذار بازنده شوم.  بیندازمش توی آب. شیرین  شود. سر می کشم. می خواهم بخوابم. دنیای من در خواب بیدار می شود. می خواهم خوابت را  ببینم.  درست آنجایی که زحمت دیدنم را به خود نمی دهید. 

لینک
۱۳٩٤/٤/٤ - ثا.بتی