جمعه   

   کم نیست سه ماه در گورستان پرسه زدن. میان نام ها و کتاب ها و خلیفه ها. سگزی و مروزی و بابا گور ساسانی. بی آنکه احتیاج باشد در عمق جان حتی یکی فرو روی و  در او چند خط شعر یا قصه  میهمان شوی. همه مرده بودند.  تاریخ اجساد ادیب. بوی عطر و صنوبر از صفحه ها  بلند نمی شد.  علوی و هدایت و عنصری فرقی نداشتند.  هفت به دست ها یکی  اورنگ جامی   بود که به خمسه ها دهن می جنباند.  خیلی لیلی و مجنون  میان خسرو و شیرین می لولید. از این عشق های فقط نوشتنی.  سخت بود اینهمه نام های عرب و المعجم را  چپاندندن در  دنج حافظه ای که درش را سالهاست بسته و قفل اش را گم کرده.  اولین بار بود که متن خواندن بوی گیلاس و طعم خلوت نمی داد.  پناه می بردی از خسته گی  محفوظات به تحلیل فلسفه.  ملاصدرا و شیخ اشراق و برادران اخوان الصفا و فارابی.  گذشته بوی دسیسه می داد و حماقت.  معتزله رو بروی اشاعره صف کشیده بودند و تو باید سی تفاوت را از بر می کردی.   اینطرفی می گوید خدا دیدنی است و آن طرفی می گوید نه.  سلجوقی و سامانی و اتابک و افشاریه  و زند و قاجار از شانه های هم بالا رفته بودند و کسی میان این همه تاریخ و حرف  ، قد علم نکرده بود   تا آسمان ،  مثل درختی که فقط سایه  داشته باشد  یاشیرینی و توت.

     نوشتنی ها ساکت بودند. در قبرستانی دیگر . خاطره.  عشق های بی روایت ، شعر های به حرف در نیامده ، فرمانروایان بی اقلیم.

    تاریخ مرا می رنجاند. حال می گریاند و آینده  خاموشم می کند.  بار را زمین گذاشته ام.  سبک بارم و می توانم دوباره عصر ها بی اجبار  دوباره نفس بکشم ،  درخت انجیر باغچه را آب بدهم و برای خرید آپارتمان جدید،  از پنجره های آفتابگیر واحد های  دو نبش طبقات چهارم به بالا  ،   دور نمای شهر را با هم مقایسه کنم. اگر دلم بخواهد بروم سراغ فروغ  و به تاریخ ادبیات و حکمت  یک خط اضافه کنم. " من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست دارد تنها هستم".

 

 

 

لینک
۱۳٩٤/٢/٧ - ثا.بتی