دنیای سوم   

     دنیا. دنیا های موازی ، تو در تو ، پنهان، بعد و قبل از هم. دنیایی که کافه دارد ، اتاق و میهمانی و سلام. دنیایی که عشق دست در دست هم دارد و پیاده تا کوه رفتن.  لباس دارد و کلاه و چتر. شال و گردنبند و کفش.  ریش و گیسو و آینه.  می رود روی ترازو و عقربه ی وزن دارد و نبودش خالی ِ تهی. آسمانش هواشناسی دارد و زمینش زلزله. دریایش مد و ساحلش جزر. طوفان دارد و خرابی و تیرک های شکسته. گذشته دارد و عتیقه و باغ های قصر. شاه داشته ، امپراطور و  فرعون و والی.

   دنیا . دنیا. دنیا. حرف دارد و سکوت.  نیرنگ و زخم و جنگ. پرنده و آب و درخت.  دوزخ و برزخ و بهشت. 

    و این دنیای موازی دیگری که حباب پوک کلمه دارد ، عکس و دروغ.  بادکنک و حاشیه و پفک.  صدا و نقاب.

     نه نه نه. من اصلا  از این دنیا هم  نمی خواهم بنویسم.   این دومی هم پیش بینی می شود.  متولد می شود. می میرد. خاطره می شود . من این یکی را می گویم . این یکی که لکی است پشت پیشانی. روی قلب. روی هر ثانیه ای که می گذرد تازه تر می شود. سرریزتر. زخم تر. چرک تر. غم تر. این یکی . این یکی. که آسمان ندارد ، اما  دائم می غرد. باران ندارد. اما روزی نیست که نبارد. لرزه ندارد ، اما هیچ ستونی را برافراشته نگه نمی دارد.  طوفان است و گردباد و ویرانی. هوووو وووو   هووووووو  هر دم. بی آنکه زنی چادر به سر یا مردی لق لقه گو ، ساعت 9:30 دقیقه هر شب ، چوبی به دست ، از آمدن توده هوایی از سمت غرب و جنوب خبر دهد ، از سرمای زیر صفری که در راه است بیم ،  این دنیایی که من می گویم پشت  تلی از آهن و آجر و گوشت و سکوت و دیوار پنهان است. دنیای دلی  که چه ابری است. چمباتمه زده گوشه ی چهارچوبی که اجاقش خاموش.

لینک
۱۳٩۳/۸/٢٩ - ثا.بتی