خود خود نوروزم   

     من با درخت ها می خوابم. برگ می دهم. میوه و انار. من در خاک می میرم. اما نه مثل  امین ، علی و مریم.  ریشه های گردو هایم تصمیم می گیرد دیگر در خاک نمکد. آب از پستان باغ.   دیشب که بارید ، خواب بودید که خمیازه کشیدم ، جای تک تک توت هایم را روی شاخه نشانه گذاشتم ، تصمیم گرفتم چقدر شیرین باشم ،  روی سر کدام "رهگذر"  سایه بیندازم ،  کنار کدام رود  همسایه پونه شوم.

      بهار من سال ندارد ، روز یا تقویم.  بیشتر صدایی است که با رقص و خنده و بارون به سراغم می آید.  موسیقی ، سفره ی سین  آغاز فصل من است. 

      امروز که بیدارم یاکریم ام که بال می زنم ، کبوتر  که کوکو می کند ،کلاغِ بالای سرو دیده بان . من امروز جفت ماده ی تمام سگ های ولگرد بیرون از شهرم ، یال باد خورده اسب  وحشی دشتی پنهان.  امروز خدایی هستم که صورتش را از زمین به سمت سیاهچاله ی نیستی برگردانده ، گریه می کند بر هاشور سیاهی که روی رنگ آبی و سبز و صورتی و زرد جهانش   نقاب کشیده.

      من امروز با همین پایی که  دیگر ندارم و دستی که به گرمی دستی داده نشده ، می چرخم ، بالا می روم ،  سقوط می کنم و باز بلند می شوم . امروز فاصله ی هوای شسته ی پنجره تا قله ی برفی کوه های دیدنی  آن دورم. 

      سَرم از روی سینه ام به هر طرف فرار می کند ، دستهایم از سینه ام می بُرد. تکه تکه می شوم ، به هر طرف پراکنده.   دانه دانه می شوم ، گندم ، عدس ، شاه دانه . زمین سبدم شده تویش جوانه زده ام . قد می کشم.  سبزه می شوم و سیب و سمنو.   اشک می ریزم ، ترک لبهایم  نم گرفته ، خنده  تخم گذاشته.

      من امروز مرغم ، آهویم و آسمانم و سنگ ام. سکوتم و حرفم و فردایم.  زمین ام و زمین ، من است.  سال من تمام شده ،  شده ام لحظه ، آن ، ذره. ثانیه. سبک ، بی بار. پرتاب شده ام به ابد.  من امروز خود خود فردا هستم.  عیدم.  تحویلم.  بهارم.

لینک
۱۳٩۳/۱٢/٢٥ - ثا.بتی