مواظب افاضات زمان شنگولی هایمان باشیم   

     تقویم می گوید زمستان است.  دو هفته آخر بهمن ماه.  اما تک و توک درخت ها شکوفه زده اند. بقیه هم دارند خمیازه پس از بیداری می کشند. عنقریب است که چنار و سرو و انار و خرمالو  سبز شوند. باغچه نفس بکشد و آسمان خجالت زده ، بی ابر و خاکستری پشت گرد و خاک و دود قایم شود.

     آسمان که چه عرض کنم ،  سقف خسیس و آفت زده ای روی شهر که از پاییز تا به حال به مرخصی استعلاجی رفته و فقط دو سه شبی به حال زار خودش و مردمان زیر عبایش زار زارکی زده و چند قطره نثار زمین تشنه کرده.  پالتو و شال گردن و چکمه و دستکش به موزه سپرده شده تا نسل های بعد  درسی برایشان شود که دیگر موقع شنگولی و متلک پراکنی بشکن نزنند و بخوانند " به کوری چشم شا زمستونم بهار شد".

 و حالا این بهار ، بهار لعنتی ،  اینطور  وقت و بی وقت پایش را از گلیمش فراتر می گذارد و جای برکت و برف و آب را می گیرد.  حتی می رود زیر پوست دولت و دولت بهار از صد دشنام برای مردم  لعنتی تر می شود  طوری که وقتی می شنوی "بهار" کهیر می زنی.

یادمان باشد دیگر وقتی بشکن بالا می زنیم و می خوانیم:

" در زمستان بهاران آمد    آدم از قعر دوران ؟؟؟؟؟؟!!!!!!! آمد"

از یک بابایی در حوالی مان بپرسیم  قعر دوران یعنی دقیقا چه موقع از تاریخ . آدمی که از قعر دوران می آید  با خودش چه خصوصیاتی را همراه می آورد.

بپرسیم تا بعدا که آدمهایی  از قعر دوران به قرن بیست و یک آمدند و سر مان را روی سینه مان گذاشتند  ، مثل  طا*لبان و دا*عش و بوکو*حرام و  مدل های وطنی  تا این حد   سورپرایز نشویم.

فراموش نکنیم موقع نفرین و دعا هم باید به عواقب استجابت فکر کنیم.  

لینک
۱۳٩۳/۱۱/٢٥ - ثا.بتی

   صدا   

     هنوز آنقدر طاقت در بی جانی تن ، آواره گی وطن ، وارونه گی جهان ، عقیمی آسمان ، سر بریده گی درخت ، خشکیده گی آب ، نفس به شماره افتاده گی زمان ، حسرت خورده گی  گذشته ، تباهی آینده ، مرگِ حرف راست ،  صدر نشینی فریب،  خدای غایب، بهشت  سراب ، جهنم روز مره گی ،  هنوز هنوز هنوز در سطل زباله ی دنیا ، گاهی نگین اصلی  پیدا می شود که بر سینه ی خراش خورده اش بدرخشد.

    هنوز می شود امید داشت که روزی دیگر ، باز  جرقه ای در تهی و تاریکی رحم بارور زنانه گی جهان نطفه ببندد و بار دیگرکه خورشیدی تابید و زمینی سبز شد و یا کریمی زایید و آهویی علف خورد و رودی به پایین سر ریز شد و آدمی عاشق حوایش شد ، بت خانه  که شکست و خدا زبان به سخن گشود ، بهشت را نقد ببخشد و دوزخ را به بهانه ای به تعویق بیندازد.

     شاید هنوز بشود در خلال انبوه جهانی  عظیم که از تمام باران  وُ  عشق وُ  کودک وُ شعر و شعورش  برهوت  انتقام و جنگ و خون و صراط ِ سراب باقی مانده  ، گشت و گشت وُ گشت وُ  گردانی پیدا کرد که روان را  به سمت پنجره ای بگرداند که  بود ، که دیگر نشانی از آن نیست.

  و اما او مُرد.  مردن او مهم تر از زمستانی است که نامش هست ، برف و سرمایش نیست  ، هوایی که سر فه اش هست ، نفس اش نیست ، انسانی که در قفس می سوزد ، زنی که به کنیزی برده می شود ، دزدی که فرمانروا  شده  و می شود ،  کوری که بصیر صدا زده می شود و قاتلی که از بی گناهی منبر می سازد.  مردن او و خاموشی حنجره اش  شاید تنها خبر مهمی باشد که همهمه جهان را به سکوت فرا بخواند.

     صدایی که همین اواخر در آنطرف پنجره شنیدم و حالم را خوب کرد.  صدایی که معنی اش به غارت نرفته بود ، کلمه اش دست نخورده  باقی مانده بود ، صدایی که آب بود از کاریزی که سرازیر می شد به سمت باغچه ام ، گردو یم ، انجیرم ، تاک ام ،  بوته ام ، گل ام . صدایی که کلاغ غروبم بود به وقت برگشتن روی بلند ترین سرو روستا، مرغی که تخم گذاشتن اش را فریاد می زند ، گاوی که پستان هایش ترک بر می دارد ازشیر ، اسبی که دویدنش دشت را کوچک می کند و مردی که شعر خواندنش زندگی ترجمه می کند.

او مرد.  دمیس روسوس (+).   پنجره نمی بندم. می گذارم صدایش تا ابد جای باشد.  اینطور است که خالی جهانم از آواز پر می شود. forever and ever (+)

لینک
۱۳٩۳/۱۱/٢٠ - ثا.بتی