چه خوب که سابق شد   

     نوشتن، طوری که ننوشتن نتوانم ، کودکی بوده که بارها مادرم کرده.  گاهی نفس کشیده ، اندام راست کرده ، گوشت درآورده بند نافش را از وجودم بریده ، آمده آمده تا روی صفحه سفیدخواندن، و گاهی فقط بغضی بوده ، نشکسته ، سقط شده.

    نوشتن ، نوشتن ، مثل عشق ، توی تاریکی  می روید.  از ته چاه سیاه و عمیق  نتوانستن ، نشدن، تسلیم و غم  می جوشد. نوشتن مال روز های بی کسی است. 

    یادت هست روزی که تو گوشه ای از خانه مان خواب بودی ، لای در باز بود که من شناسنامه ام را نا امیدانه در دست گرفتم و رفتم که نام کسی را بنویسم که  دیگری با آمدنش امید مان را به تاراج نبرد.

   بعد تو رفتی.  همان شب. خیلی دور. آنقدر دور که اصلا بگو آنطرف ماه. خورشید. نور.  توی سیاهچاله ای که رویای  دوباره دیدنت هم دیگر به ذهنم خطور نمی کند. قبل از رفتن آدرسی  روی کاغذ برایم نوشتی.  اینکه گهگاه قصه هایی که می نویسم را برایت بفرستم. فردای رفتن ات ، اعلام آمدن کسی بود که بوی بدی می داد.  شیطانی که دوبال ضحاک های مارخورش را زیر نقاب دو بال  پنهان کرده بود.

اولین بار برایت نوشتم " من از مردم ناامیدم". به دستت نرسید.  می شد که دیگر ننویسم. اما دومی را که نوشتم  ، کلمه از نو آغاز شد.

  اولین نوشته را پرینت گرفتم ، مرده ی کلماتش را گذاشتم در قعر قبر میز.   تو شدی مخاطب حیُ و زنده ام. همشهری ام. هم زبانم. گذشته ام.  کالبد تمام ارواح دوست داشتنی ام.  معنی سطر های  هذیانم.  غروب های دلتنگم. روز های دونده دونده گی ام. شبهای آرامم.  آخرین تصویر قبل از فراموشی و اولین رنگ بعد از صبح.

  من که از شهر ، همسایه ، دوست ، دیروز ، فردا،  دلخواسته بریده بودم  تو شدی شهر شلوغم، آدم ساکتِ پر حرفم.  هر جا بارون بود و خواب و موسیقی ، تو بودی. تنهایی تنها. یک دست از انگشت تا بازو (+).  می شد تمام روز های خوش دیروزم را در آن طرف میزی که تو در تاریکی اش  نشسته ای ، بی صورت ،بی سینه ، بی چشم ، بی شانه، حاضر کنم . از واقعیتی که سخت بود و سرد ، قصه ای گرم و نرم بسازم.

تو چقدر گوش های نازنینی داشتی دوستم.  کمیابم، نادرم، هیچکسم.

   امروز پایان هشت سال کابوس است. با آمدن او نوشتن را برایت شروع کردم. آن روز ها ترسیده بودم. می خواستم هر کجا باشم جز اینجا. این خاک. این وطن. آدرس (+)تو  نشانه قصری بود لابلای درختهایی انبوه. اتاق تو خلوت دلخواسته ای بود پر از سکوت و سگ و شراب.

وقتی برایت می نوشتم ، میهمان خیابان و دریاچه ای بودم که می بردی ام به گشت و گذار.  بی آنکه قایقی سوار شوم یا طیاره ای، پیاده بیایم یا با بلیط ،  رفته بودم. از این شهر. مهاجر شده بودم به خاکی که نمی دانستم  انتهای کدام جاده است. کلمه هایم معصومیت نوزادی شد در آغوش لالایی تو در خواب.  من چقدر به تومدیونم.

دیروز آدم بد رفت. امروز دیگر کمتر شکلش و صدایش در کابوس روز می پیچد. پایان هشت سال. بعدش نمی دانیم چه می شود. 

امروز روز خداحافظی از او و سلام دیگر به توست.

 

لینک
۱۳٩٢/٥/۱۳ - ثا.بتی