بعضی ها درختند   

  درخت ها با من حرف می زنند. کم حرف اند. اما کلمه های کم شان را می شنوم.  اینکه از بادی شکسته باشند با منتظر  دستی باشند که توت های رسیده شان را با تحسین عاشقانه بچیند. درختها هم واکسن نزده اند. برای همین همه شان با چوب های زیر بغل  ، یا با تکیه به دیوار ایستاده اند.  به امید نامعلومی زنده اند و اگر بطور اتفاقی ریشه هایشان در آب کافی سیر باشد ، هیچ بعید نیست رود در یک روز اتفاقی از سرچشمه نبارد،مسیرش را کج کند یا سد کنند و او همانطور که سبزوارانه ایستاده ، کمر خم کند ، خشک خشک بمیرد.

     درخت همانموقع هم که مرده در جایی ندیدنی، مدفون زیر خاک، دهلیز هایش چشم انتظار  حرفی از حیات هستند که روی لب های ترک خورده بنشینند و دوباره حرف و زندگی آغاز شود.

    درخت های مسیر بزرگ راهها ، حاشیه ی پیاده رو های تعریض شده در نقشه شهرداری، درخت های باخته از جنگ تن به تن با باد های تند اردیبشهت  و برف های چند شبانه روز بهمن ، در خت های حیاط خانه های کلنگی که هر چقدر هم حضورشان در قاب های عکس اجدادی مهر و موم و ثبت شده باشد ،  آه آه آه درخت های له شده در زیر ویلاهای جنگی ، درخت های هرس شده  با اره ی ناشی جلاد که تنه ی بزرگ باقی مانده مثل زن مثله شده از جراحی رحم، هرگز شاخ و برگ نوزادی بر تنش نمی روید،  در خت های امامزاده های غریب و سوخته ، درخت های نذر و جادو ، در خت های لانه کلاغ و یاکریم و کبوتر چاهی ،  کدامشان که دلم مثل ابر از غصه شان نبارد.

 درخت ها آدمند. آدم های کمیاب. آنقدر کم ، که کمی از آدم ها درختند. 

.

.

   نمی خواهم خانه مان را بفروشیم. محله مان را آبادتر و شمالی تر. لوستر  و پرده و مبل همخوان با آخرین برگ ژورنال 2013. دیوار پذیرایی گریم شده با انواع کاغذ های نقش دار و مات، حشو و زوائد بازی نور با دالان و قاب.  اتاق خواب های مجزا و پنجره هایی که به سمت هیچ کجا باز نمی شود و کمد دیواری های وفور. سقف چراغ مخفی دار و کابینت ها چوبی و بلند و  راه پله ها از فرط آسانسور مطرود. دلم نمی خواهد  از لابی رد شوم و نگهبان و سرایدار احتمالی مجازک کند و در پارکینگ  چند طبقه پارک کنم  و در های ریموت دار نشسته رد شوم از مشاعات شیک همزمان با سهامداران و شرکا جلسه مدیریت برگزار کنم و در انباری های  کنار هم چیده مثل کنسرو ماهی شیلتون صابون گلنار و شامپو صدر صحت انبار کنم.

  کلید آپارتمانی مدرن را از فروشنده ای کرواتی بگیریم و سند خانه ای سالمند را به مردی که  کفش ها و لباس خاک گرفته اش و زبان حرف زدنش فقط گچ و آجر و سیمان و پول و مشتری می شناسد به نام کنیم  به جایش بخشی از مبلغ عدد سپرده کوتاه مدت اش  را بگیریم که آنقدر صفر دارد که می تواند  فاصله زمین تا آسمان هفتم را یکساله با  قفس پر کند.

   دلم نمی خواهد خرمالو  و نارون و یاس و پرتقال  تزئئنی و انجیر و  سیب وبیست بوته گل سرخ و صورتی و زرد و پیازهای تازه از خواب بیدار شده کوکب و ژربرا و شمشاد ها و کاشی های  و حوض حیاتی که با ما پیر شده را بسپریم به کسی که گلنگ آوار را به سرشان خروار کند و از بالای آسمان که نگاه کنی فقط قسمتی از کاکل سبز خرمالو معطل در باقی مانده باشد که از همه  بلند قد تر بوده و زجه های آن کوچکتر هایی که زن و بچه هایی باشند زیر آوار زلزله که از من و ما خواهند پرسید مگر ما چه گناهی کرده بودیم جز اینکه عشق های تو را در حرف به سبد ها ی انجیر تشبیه می کردیم.

اینکه روزگاری تمام خواست  به دیروز و کهنه گی بیشتر از آینده و امروز می شود ، یعنی اینکه قلب ما ریشه دوانده در خاک و امیدش را برده به عمق .

 

لینک
۱۳٩٢/٢/٢٤ - ثا.بتی