شکوه حنجره   

   آدم که می میرد ، می خوابد ، می رود، ساکت می شود. فراموش. سفید. بی صدا.

    فکر می کنم از تابستان تا همین روز های تازه گذشته ی پر برف کجا بوده ام؟ چه حرفی قادر است این صفحه را شلوغ کند، همهمه. کدام حنجره  اتفاق  می تواند آنقدر قدرت داشته باشد که برگرداندم به دنیای کلمه.

   فکر می کنم. به صداهایی که دوستشان داشته ام.  یادم می آید. غروب های رسیدن به کناره ی ساحل سفر. خانه های کرایه ای از سر اجبار. ارزان و نمور. بر جاده و دریا.  برای یک شب گذراندن زیر سقف تا فردا شود. از سر صبر دنبال ویلای  نوساز روبه جنگل و دریا گشتن. اما شب که شده، زیر لحاف گرم، روی تشک میان دریا و  پنجره دراز کشیدن، تا خواب بیاید صدای کامیون هایی ازخیابان حاشیه ی خانه باشد که سکوت تاریک سفر را بلندتر از موج بلند آب می شکند. شبیه شهاب به تندی گذشته تا بریزد به سیاه چاله ی خاطره .

    من صدای خیابان را دوست دارم. عبور لاستیک هایی بارشان علف ، کاه ،چوب یا کلوچه. سمت راست فنس، درخت و گوزن، سمت چپ ماهی ،لاک پشت. این صدا می تواند سکوت مرداد تا بهمن ام را بشکند.

   دیگری؟ حنجره. خ خ خ خ خ خ خ خ. خش. پیچیدن نفس در بادگیر. من آواز این مرد را هم دوست دارم. او یزد است. بعد از ظهر مرداد کویر است.  هرم معبد زرتشت . بازی چهار شنبه سوری  عید است. بادگیر بالا رفته از بام کاه گِلی تا یک پله مانده به  منجوق های درخشنده ی  دامن سورمه ای  شب .

   صدایش  طعم خوابیدن زیر سایه ی خنک و خصوصی دوار سقف است. دیوار کاشی آبی ، پخته از رُس با آب پا پس کشیده تا پشت کوه فاصله. آوازش گذر یک کامیون انار و قطاب و حلوا شکری.

   این صدا شکوه (+) دارد و مدارا.  معماری دهلیز است ،  سرداب . آب انبار. همزمان کناره دارد و شکست و شیشه ی قصر های امروزی.

   نفس که به آتش سینه اش به غل غل  صد می رسد ، هجا ها ، هجا ها ،  نشستن  روی تخت و بالش  باغی است که سماوری جوش می آید و به زودی تعارف سر کشیدن شیره ی تن اش در استکانی چای ، خسته گی مهمان به در می کند.

   این  نفس، نفس به دَوَران افتاده در چاه حنجره ،  ه ه ه های  پل زده شده میان دو نهر گریه و گلایه ، این زبان، زبان اش که دیگر گوشت نیست ، خدای  مقدس هند است . این  مرد و آواز هایش  کافی ام بوده تا این روز های  ساکت را کنار ساحل  نمناک  و آتش یزد  به شب برسانم.

دل ، دل ، دل دیوونه ه ه ه ه ه ه  

کی قدر تو رو می دونه ه ه ه ه ه ه

 عشق نیست ، حال تو ویرونه ه ه ه ه ه ه

 

 

** هی هی هی.  تو تو تو. خانوم ثابتی. اگر از احوالات خودت پرسیده باشی ، دیگر ملالی نیست. بار اول عشق ، داغ ، سلام ، وداع ، فراموشی ، دوستی ،  شوری ، تلخی ،  باران ، خون ، دشنام ، نامه ، سکوت ، خبر ،   بی خبری ، .... سخت است.

برای بار دوم سخت نیست. شمارش معکوس است برای رسیدن به انتهایی که خبرش داری.

 بار دوم تنهایی نیست.  کسی در کنار تو  می نشیند ، دقیقه به دقیقه به  یادت می آورد تا رسیدن به پایان هر واقعه ، صدا ، چند نفس باقی مانده.

پایان سکوت ، آمدن مسافر آواز ، روز های آب ، بازار ، توت ، چهار راه ، پیاده رو ، ایستگاه، آرژانتین ،  مبارک.

لینک
۱۳٩٢/۱۱/٢٤ - ثا.بتی