فروردینی که نیست   

    این بار،  این ناشناخته ، غریبه ، این که با او حرفی ندارم ، خودِ خودِ منم. یا خودِ خودِ تویی. راهی پیش پایم می گذاری.  توان رفتن اش ندارم. دستم می گیری.  آهسته  از گرمی و محبتش  می گذرم.  راهی نداری این تویِ تو مقابل این من ِ من که این اندازه سرسخت ، سنگ و ساکت  در تو ، پشت و مقابل تو ایستاده ام.

   سر مهربانی دارد دل نازکت. می گویی به کوه فروردین نگاه کن عزیزکم.   خیلی دوستت دارم اما فقط تا پنجره می بینم.  برایم صدای باران دو روز پیش در می آوری ، خودم را به نشنیدن می زنم. از علف و گنجشک می گویی ، عینهو  کورم. کتابی دستم می دهی ، روی صفحه اولش می بندم.

  یک راه بیشتر نداری.  ورق ام بزنی. خودت را یا خودم را به یادم بیاوری. که چگونه دوست داشتمت ، داشتمی.

تمام فروردین هایم را با صدای بلند از اینجا( + و  + و  + و + و + و + ) و هر جا برایم می خوانی.

  سر می جنبانم. ساقه ای آسیب دیده از چیدنی  بی جا ، آوند راست می کنم ، دهان باز،  تا بمکم. از تیره گی لحظه های خاک نوشتنم  شیره ی جان ، از آسمان آفتابی حس هایم نور.  از 86 ام که قصه بود تا 92 ام که شاید قصه باشد.

لینک
۱۳٩٢/۱/٢٠ - ثا.بتی