هیس !!   

 

 من برای لحظه ی بعد از خداحافظی ، برای دست تکان دادن و دیگر هیچوقت ندیدن، من برای فردای عاشقی، برای صبر ، برای بزرگداشت  سکوت آفریده شده ام.

سینه ام خط بی سر و پایان  راز های کویر است.  صورت معصوم  کودکی بیدار شده از بازی نور سرد و لزجِ  سمت سحر، تابیده بر دهانی بازیگوش،  سنگ و داغ خوابیده در پهنای گرم و آتش آغوش ظهر  معشوق،   بانویی با وقار و دنیا دیده با تکان دستمالی زرد در ایستگاه  مغرب به بدرقه مسافری بی تاب  برگشتن . 

      این زنی که منم هرگز دروغ نمی نویسد، به پابوس  سرنوشت نمی رود ، زجه نمی زند ، رقیب نمی شود، فراموش نمی کند، انتقام نمی گیرد، ادامه نمی دهد ، فقط سکوت می کند. پر می شود.  بغض می کند. تنها می شود.

     لبریز می شود از خون گرم گوشت های ریخته از اندام حس هایی که اگر چشم در می آوردند و گوش و زبان ، یکی می شدند از هزاران حرف نوشته.  اما دوست داشتن های من ناقص است .  جنینی که فقط نبض دارد و قلبی مرده.  بند نافی متصل به خاطره ای که یک روزم را یک عمر  می کند.

لینک
۱۳٩۱/۸/۱٧ - ثا.بتی