Bittersweet memories   

   

       همیشه چمدان سفر سنگین نیست. بعد کندوان مه و کندو های عسل دستفرش ها شیرین. همیشه دریای مقصد آبی نیست و ویلای اجاره ای پر از بوی خزه.

اینکه بخواهم این سفر اواسط آبان 84 شود و هوایش بارانی و شهرش چابکسر و مسیرش نمناک و پله های آپارتمانش طبقه سوم و پنجره اتاقش رو به دریا و جنگل از هر طرف و تمام ثانیه هایش از یاد پر ، که نمی شود.

    این سفری که نه سوالی دلگیری در جیب دارد و نه جواب مهربانی از تو روی کاغذ که هی بنشینم لبه ی آن حوض خلوت و غروب شهرک و صد بار بخوانمش و باز هم بخواهم از سر بخوانمش تا هنوز که هنوز است یادم نرود مسافرم.

    کاش نوشته هایم را اسم گذاشته بودم  به حرفی ،عبارتی ، رمزی تا فقط به شماره ای دور گردن آویزان نکرده بودمشان به کنج اسیری تا هر وقت دلم تنگ شد صدایشان کنم و جوابی بشنوم.  کاش غم و شادی همزمان موقع نوشتن   part22 دوباره تکرار می شد و در پوست خودم نمی گنجیدم و نقشه ی این سفر  ، رفتن ، راه ، ماندن ، برگشتن ، سنگ ریزه سوغات در جیب ، همه از حضور همراهی پر می شد که نبودنش این همه سال عین بودنش شده. 

ویتنی هیستون گوش می دهم و اسمش را می گذارم Au-Rm-W24.

لینک
۱۳٩۱/٥/٢۸ - ثا.بتی

   ای شرقی غمگین ، نذار خاموشی جون بگیره   

 

      نیست . نیست. نیست. دیگر نیست. پاک شده. دیروز شده.  فکر شده.  لکه ی چرب شیرینی ، چسبیده روی ظرف خالی خیال شده. عصر شده. تاریکی شده. تنها شده. باران سال قبل شده.  راز کوچه ی  خلوت صبح شده.  رفته. پودر شده. فراموش شده. خط خورده.  

      نیست . مثل خیلی وقته نیست شده ها شده.   هر نیستی روی نیست قبلی نشسته شده.  حجم پیدا کرده. عضله  ورز داده. قدرت پیدا کرده. چابک شده. اسب شده. یال درآورده. زیبا شده. یورتمه رفته. گم شده. ندیدنی شده.

     فرو رفته. چاه شده. گود شده.  فسیل شده. نفت شده. سیاه. سیاه. سیاه. گرم . گرم گرم. خریدنی. سطل سطل سطل. طناب. چرخ.

    نیست نیست نیست ها کبریتم کرده اند. پُرم. پُرم. پُرم. آتشفشانم.  صاعقه ام ، گدازه ام. کوهم. سنگم.  باروتم. آنچنان که با خراشی بر سنگ دل آتش بگیرم.

 نیست ها سرریزم می کنند از کوه. غلت غلت غلت.  کلمه ، آواز ، ساز ، رقص.  آغشته ام می کنند با خاکستر ، هرم ، از تو تو تو . کلمه کلمه کلمه.  تا دره ی سفید صفحه ی پاک شده از قصه ات ، شعرت ، روز ات.

لینک
۱۳٩۱/٥/٢۱ - ثا.بتی

   خرید جهادی   

 

     "خریدن"  فعل مورد علاقه من است. حتی بی توجه به  مفعول، قید ، صفت ، حرف اضافه.  فارغ از چهار دبلیو why  - where- which- who در آغازش و علامت سولی در پایانش.   خریدن برای دیگری را بیش تر دوست دارم.  به اندازه خریدن  سبزیجات و قارچ و پنیر خامه برای خودم.  از همه اینها بیشتر خریدن لباس را دوست دارم.

    سرتاسر مسیر را  با حواس جمع پیاده رفتن.  چشم را بهانه نگاه کردن به ویترین ها خیره کردن، پا را به خسته گی هدفی عزیز خسته کردن ، زبان را کم حرف و فقط به اندازه قیمت پرسیدن و تخفیف گرفتن در دهان چرخاندن ، گوش را برای شنیدن صدای همهمه ی شادی بازار تیز کردن  و تمام لذت لمس را به نوک انگشت سپردن  هنگام  وارسی نرمی و زمختی بلوزی که می خواهد آن "تن" عزیز را بغل کند.

     دوست دارم آرامش  لحظه ی سنگینی  ساک  روی زانو در حال برگشت به خانه ، سر را اریپ به شیشه ی مات  ماشین تکیه دادن و تجسم طرح  اندام دوست داشتنی کسی را کردن  که قرار است  این راه راه های درخشان دو ایکس لارج  یا آن خاکستری حریر ساده ، نقش های درهم  کار شده روی یقه یا سر آستین ، نرمی کامواهای پشمی ظریف بافته دخترانه ، رگه های ابریشم نقره در تار و پود دامن  تافته ، زیر پیراهن گرم و کشباف مکمل پالتوی قهوه ای زمستان ، شلوارک  راحت خانه و  شال گردن سورمه ای  عاشقانه را  بپوشد و چشم هایش برق بزند و ممنون بگوید کشدار.

     خرید کردن را باید هی خرید کرد تا تمام نشود. تا به سرنوشت تی شرت گوجه ای رنگ با خطوط  محو ِافقی آبی ، زرد و سبز زیتونی در خلال آن دچار نشود  که در یک خداحافظی نا غافل  عصری تابستانی ، در حاشیه خیابانی  شلوغ ، در میان بوق های ممتد تاکسی ها و جریان خونی دویده در بازوان دودست به هم قفل شده ، در سکوت برق نگاهی هایی مملو از تمنا و تشکر گم نشود.

    خرید کردن را دوست دارم.  کیسه کیسه ، مشت مشت. گندم گندم . به اندازه ی تمام زمستان هایی که برای گنجشک های گرسنه خریده ام ، روی دوش آورده ام و به حیاط خانه ام حیاتی ابدی بخشیده ام.

لینک
۱۳٩۱/٥/۱۸ - ثا.بتی

   روز های بی بَد   

   چه این روز های بی نتیجه را دوست دارم. از هر چیزی به اندازه. کار ، پیاده روی ، شنا ، خواب ، تی وی ، آشپزی، چای، غذا ، مادر ، دوست ، کتاب ،  کولر، پنجره ، پرنده ، تنهایی ، میهمان ، در آمد، سرمایه گذاری ، قسط ، مُد ، رنج ، بیماری، آرزو، خاطره ، انتقام، نفرت، برنامه ریزی، سیاست ، عشق ، آفتاب ، باران، ماه واره ، ابتذال ، خبر، نقد، ترس، خدا، گریه، ریا، هوش، خانواده، پاکدستی، بخشش، پله، صبح زود، شب دیر، بلوط، گربه، ویلا،  پارک، آدم، غریبه، مقاله، موسیقی، تخیل، گودال، حسرت ، تهوع، جدایی، انگشتر، کنجکاوی ، پرده ، بازی ، .....

      این روز های بی امتحانی، ناظمی، معلمی، تدبیری، فراشی،  نمره و درجه ی  شاگرد اولی. روز های خود رئیسی ، ارتقاء تا پله ی  آخری  را از تکه های سرخ و زرد و سبز برش های کیک تقدیر بیشتر دوست دارم.  روز های نتیجه های خوبِ فارغی،  کارنامه ی درخشان. روز های برکت، هر چه بخواهی بتوانی،  قناعت یا خرج ، روز های  آرامش، آغوش ، پناه، دیوار ، سایه.

روز های بی زنگ ، بی نوشته ، بی احوالپرسی ، بی تخیل ، بی بَد.

نازنین هفت ساله ام به ایستگاه مقصد رسیده.  به خودش. به دستهای گشوده از استقبالش. دسته ی رز های  سفید  پیچیده در زرورقش. به انتظار سر آمده. به نقطه ی صفر ِ سفر . به ییلاق دنج نشستن آرام در تراس خوش آب و هوای عصر نیمه ی سالهایش. 

لینک
۱۳٩۱/٥/٩ - ثا.بتی