سوت   

 چرا گاهی فکر می کنم دوستم نداری. یا حتی بدتر از آن ، این اواخر که تو اصلا دلی نداری. دروغ نگفته ام که به نبودنت هم فکر کرده ام. اینکه گل ها به رنگ خود در می آیند و آسمان بی خواست تو باران می بارد.  چه کرده ای که کافر شده ام. که فکر می کنم اینهمه برکتی که از دست هایم می ریزد بی خواست توست.  اینکه این حال خوشی که گهگاه سراغم می آید بی دلیل شراب توست. اگر بگویی مغرور بوده ام و توانگر ، می پذیرم. اما مگر تو فقط خدای نیازمندان و ضجه زننده گانی.

    به شانه هایم نگاه کن تا انگشت های کشیده ام. ببین این روز ها خطی از درد آنها را به هم وصل کرده. مثل خطی که پیشتر ها تمام تنم.  نگاهم کن و کلمه هایم را بشمر. حتی نمی توانی یک کلمه از نیاز یا کفر یا آخ در آنها پیدا کنی. در خلوتم هم . من هم چاه بوده ام هم علی.   ببین که چطور تمام صبح های زود و خنکم را به عصر های گرم و عذاب و خسته گی دوخته ام تا این مسابقه با سوت تو تمام شود و بیفتم  عرق کرده و نفس نفس زده توی آغوش خنک ات و بپرسم " من چگونه بی مربی بازی را برده ام"

       تو من را دوست نداری؟ عادت به این نوع سوال پرسیدنم نداری؟ می دانم که عجیب است  آن دخترک مغرور هفت ساله روزی به زبان بیاورد که تو را روزی در رنگ قهوه ای کفشی زمخت و مردانه  زیر پا گذاشته. از تو گذشت و به هر طرف دایره که نگاه کرد ، ناجوانمردانه باز مدارش بودی.

     اگر بخواهم همین حالا گریه کنم کجایی که بغلم کنی. کمکم کنی اولین صفحه نوشتنم آغاز شود. متاسفم برایت که اگر مثل زن های درمانده و بی چیز ، گردنبندی از بدل به گردنت آویخته باشی و طوری قلمداد کنی که بدترین آثارت را بر لحظه های خلق ناب ترجیح داده ای.

      نمی خواهم از این که هستم دورتر بروم. فاصله من با تو را سکوتی سنگین پر کرده. درخت و آب و پرنده ، لاک پشت و آتش و آفتاب و خانه وبرف و  کلمه هم پرش نکرده. 

     می دانی که حواسمان به هم هست و نیشتر هایمان را به جا در گوشت هم فرو می کنیم. اما یکبار تو بیا پایین و من بیایم بالا. روی پله ی وسط نردبانی که سالهاست بر این دیوار تکیه زده بنشین. بگذار سرم را بگذارم روی زانوهایت. موهایم را که زمانی نرم تر بود به پشت گوش هایم شانه کن. از چشم های خیسم خجالت نکش. بیا با هم نوشتن این قصه را شروع کنیم. بیا از اتفاق حرف بزنیم. اتفاق بد.  از لکه ای که افتاد روی یکسالگی. از قهر.  بگو که دوستم داری. بگو که اینهمه پر  دستی ام از برکت توست. بگو که به فکر منی. بگو که سایه ی همیشه ی دنبال منی. بگو که خواب منی. بگو که عشق منی.

      بیا حرف بزنیم. بی تشهد. سلام. تکبیر. بی نیت .  بیا ایستاده من نه ، نشسته در روبروی هم ، نماز بخوانیم. هزار رکعت. کفرم را آغوش بگیر.  سجاده شو به دور برهنه گی ام. مُهر شو بر داغ پیشانی ام.  سرپیچی ام را ببوس.  زخم هایم را زبان بزن.  بگذار  حرفم گیلاس دو قلو باشد آویزان گوش  شاخه ات.  با من حرف بزن.  بشنو. بشنوم. اول از همه بگو چرا. چرا ؟ چرا ؟ چرا؟  حرفهایت خیس باشد. کوزه کوزه توی سینه ام. من خسته ام. از اتاق خالی. غذای بی نمک. راه های طولانی. هوای بد.  من از شلوغی ، من از آدم ، من از دروغ ، من از خودم. من از زندگی.

قرارمان این باشد. بین عصر و غروب. توی آخرین نگاه روز ، ثانیه ی شب.

من از تو هیچ نمی خواهم. من از تو شروع نمی خواهم. بیا صفحه آخر قصه مان را به نقطه آخر برسانیم.

لینک
۱۳٩۱/٤/٢٠ - ثا.بتی

   "بله رسم روزگار چنین است"   

    یه روزایی هس که دلت نمی خواد فرداش بشه تا بخوای بری سر کار. همون روزایی که جمعه اس. ساعت9  تازه تن رو  می شه کش داد ، چشم رو به سمت آفتاب ملایم تابیده از پنجره رو به حیاط باز کزد،  رفت طبقه بالا ،  سر میز صبحونه آماده ی چیده شده به دست مادر.  چای تازه دم و نان و پنیر و کره و عسل محلی اردبیل . تو دلت بگی عجب این استان آخری پر برکت بود.  دشت و باران و گاو و سرعین و  سبلان اونقدر عالی که تونست خسته گی  کار و  دلتنگی از دست همکار ،  دو ماه ماموریت مداوم  را با خودش بشوره و ببره.

    همون  روزی که جمعه اس.  می شه از ساعت یازده  تا 2 بعد از ظهرش تو استخر ماهی شد و موقع برگشتن به خونه انگور خرید و آلوی درشت سیاه. بعد هم که به خونه رسید  دو تا سیخ چیگر نیم پز و یک پیاله ماست خیار منتظر باشه که تا ته بخوریش و بری طبقه پایین و تو همون تختواب نامرتب مونده از صبح  لم بدی و جلوی تی وی  چُرت بزنی و خبرا و فیلم ها و تحلیل های چِرت ببینی. 

     یه روزایی هست مثل امروز که خوب  گذشته و حالا به شب اش  رسیده ونمی خواهی فردا بشه. دوست داری همینطور کش بیاد و تو تا هر وقت که دلت می خواد تو آرشیو  ماه آگوست سال 2010 وبلاگ "سیبستان"  چرخ بزنی و از این لینک به اون لینک بری تا دست آخر در یکی از وبلاگ ها برسی به این جمله:

مدیون کورت ونه گات هستم.
مدیون آن قسمتی از سلاخ خانه شماره 5 که از زبان ترالفامادوری ها می گفت که در هنگام برخورد با مرگ می گفتند "بله رسم روزگار چنین است."
و می گفتند که کسی که از دنیا رفته، فقط در آن موقعیت خاص از فضا-زمان، شرایط نامناسبی دارد و در زمانهایی قبل از آن در حال خوشتری بوده است.
مدیون اینکه از ترالفامادوری ها یادگرفتم که در چنین شرایطی نگاهم را برگردانم به آن تکه هایی از فضا-زمان که دوران خوشتری بود."



 

لینک
۱۳٩۱/٤/۱٦ - ثا.بتی

   لاک پشت   

      دوست نداشتن به شکل دوست داشتن می آید. خزنده و سخت و سوسمار. توی سینه تخم می گذارد لاک پشت ، می زاید دردناک ، به سمت چشم می رود دریا ، تا روزی که  به دست کوسه خورده  شود  جوانمرگ . اولین تار سفید اطراف شقیقه است در نگاه همیشه گی بهار ، تابستان، جوان  با طراوت به آینه.  سر بگردانی ، تصویر چیزی نیست جز تلی از برف و سرما دور تا دور نگاهی که هنوز آتشی در آن اجاقش زیر خاکستر شعله می کشد.  دوست نداشتن از سی و دو حرف الفبا ، برای حاشیه ی  سازی  اعتراف به " دوستت دارم"  ،  چیزی باقی نمی گذارد.  از حرف و حتی سکوت بی نیازت می کند. می ماند دوستی دو حرف کشیده " آ " و  خش صدای  "خ" که بپیچند درهم و بشود طوفان غلغل میان گریه هایت.

          دوستت ندارم ، خانه خلوت است ، پرده هایی بی پنجره ، انزوایی بی سلام و خداحافظی که تا به خود بیایی می بینی آن قدر فاصله گرفته ای که برایت مهم نبوده و بی خبرت گذاشته اند از عدد کسانی که مرده اند ، رفته اند ، همسایه ات شده اند یا نورسیده قدم گذاشته اند در هوای تو.

    دوستت ندارم ، هیچ جایی است.  تن هرجایی  عرضه را زیر هزار نقاب مخفی می کند. به خشکی پوست و پیراهن خاکستری  بی اعتناست. ناخن هایش بی لاک و لب هایش بی میل سرخی است. سرطان جونده است. تا تمام سلول های ذهن و دل ات را دچار نکند و شادی هایت را بی رمق،  دست بردار نیست.  قطاری می شوی یکی یکی واگن هایت از ته و وسط  ایستاده ، مستعمل ، از خط خارج شده.  روزی می شود  می بینی سوزن بان هم باز نشسته ، بی امید هیچ تصادفی بین سوت  آمدن تو و آمدن همزمان کسی در تقاطع . غریب ات می کند در سرزمینی که فاتحانش به کلمه های تجاوز ، حرامزاده می بافند.  

    دوستت ندارم ، تار موسفیدی  است  از شقیقه آغاز ، زیبا و تاثیر گذار ، مغرور ، با اعتماد به نفس ، از فرق ِ سر نوشته تا شانه ی همین سطری که دارم می نویسم اش کشیده. همسفری دائم در کنارت که دستش را در انبوه موهای رنگ باخته در ایستگاه آخر زندگی چنگ می اندازد.

   دوستت ندارم ، رحم خاموش زنی است بی تکاپوی عشق ، زایش که زمان بازنشسته اش  کرده ، حالا بالا آمده ، تا گردن ،  روی خطوط عمیق اطراف چشم ، بینی و پیشانی ،  تا دیگر نشود کسی او را معشوق ، دلبند ، زیبا ، زن صدا کند.

    دوستت ندارم به تدریج  آدم ها، نام ها ، تلفن ها ، نوشته ها ، آدرس ،  درخت  ، پیراهن ، عطر های خوشبو کننده ، شانه ، کتاب ، موسیقی ، پاییز ، امروز ، فردا ، حرف ، صدا ، ... همه  را با تو بیگانه می کند. دوستت ندارم به دورت می پیچد ، دنیا را دهانی به یاوه باز شده می کند که گرسنه گی اش تا بلیعدن تو دوام دارد.

    دوستت ندارم از حد که بگذرد پشیمانی هم ندارد. کور می شود اما عشق ندارد. تن می بیند اما هوس ندارد. خوابی است عمیق  شروع شده از سال 76 تا 78 و گذشتن مردی با زیباترین پیراهن چهار خانه ی ریز سورمه ای ، زرد ، با ته  لحجه ی  ترکی  فارسی و کمی خود شیفته گی  ، در ساعت 10 تا 10:15  هر روز غیر تعطیل که  بقیه ی روز هایت را به سرنوشت  ندارم  مبتلا می کند.

لینک
۱۳٩۱/٤/۱۳ - ثا.بتی